X
تبلیغات
پرسش و پاسخ حقوقی

پرسش و پاسخ حقوقی

بررسی استحقاق غاصب نسبت به افزایش قیمت مال مغصوب

بررسی استحقاق غاصب نسبت به افزایش قیمت مال مغصوب


عباس میرشکاری
دانشجوی دوره‌ی دکتری حقوق خصوصی دانشگاه تهران



چکیده:

 غصب با استیلاء غیرقانونی غاصب بر مال متعلق به دیگری تحقق می‌یابد. در صورتی که غاصب در مال غصب شده، تصرفات مادی را انجام دهد که سبب افزایش قیمت مال مغصوب شود مسئله استحقاق غاصب به افزایش قیمت حاصله مطرح می‌شود. در این مقاله به بررسی موضوع فوق در حالتهای مختلف خواهیم پرداخت.


واژگان کلیدی: غصب، اجرت، مسئولیت مدنی،ضرر، مال


مقدمه:
غصب با استیلاء بر مال دیگری تحقق می‌یابد. پس از تحقق ارکان غصب، غاصب تکالیفی می‌یابد: تکلیف به استرداد عین مال و در صورت تلف، تکلیف به دادن بدل آن. همچنین مسئولیت عینی نیز بر عهده وی مستقر می‌شود. از طرف دیگر در فقه مشهور است که با غاصب باید با اشق‌الاحوال برخورد کرد.1 حکمی که دلیل شدت برخورد فقها با غاصب و بار کردن احکام سخت بر وی را توجیه می‌کند. در پی حکم فوق، مسئله تصرفات غاصب نیز مطرح می‌شود: دسته ای از تصرفات غاصب، تصرفات حقوقی وی می‌باشند:تصرفاتی که به عنوان یکی از مصادیق معاملات فضولی قابل طرح هستند.اما این دسته، موضوع این تحقیق نمی‌باشند. در این تحقیق به آن گروه از تصرفات مادی که سبب افزایش قیمت مال مغصوب می‌شوند، خواهیم پرداخت و مسئله استحقاق یا عدم استحقاق غاصب را به قیمت افزایش یافته بررسی خواهیم کرد.
برای نیل به اهداف فوق، در گفتار اول با مفاهیم کلی مطروحه در باب غصب آشنا خواهیم شد و سپس در گفتار دوم به سراغ موضوع اصلی یعنی بررسی استحقاق غاصب خواهیم رفت.

گفتار اول- آشنایی با غصب
مبحث اول- مفهوم غصب
ماده 308 ق.م. غصب‌2 را به این شکل تعریف می‌کند: «غصب، استیلاء بر حق غیر است بنحو عدوان‌. اثبات ید برمال غیر بدون مجوز هم در حکم غصب است‌.»3 بر اساس مقرره فوق غصب چهار رکن اصلی دارد:
رکن اول- استیلاء؛ به این صورت که برای تحقق غصب لازم است که غاصب بر مال دیگری مسلط شود؛ هرچند معنای اولیه استیلاء، تسلط مادی است اما این ظهور را باید از ذهن زدود. همین که عرف فردی را بر مال دیگری مسلط بداند، باید برای تحقق غصب کافی باشد ولو اینکه این تسلط باواسطه باشد. اما در صورتی که شخصی، مالک را از تصرف در مال خود مانع شود، بدون آنکه خود او تسلط بر آن مال پیدا کند به موجب ماده 309 غاصب محسوب‌نمی‌شود لیکن در صورت اتلاف یا تسبیب ضامن خواهد بود.4
به هر روی فقها برای ارائه مفهوم دقیق استیلاء به سراغ مصادیق عملی آن رفته و در موضوعات خارجی به بیان موارد مختلف استیلاء پرداخته‌اند5 اما حقیقت این است که شناخت استیلاء و مصادیق آن را باید به عرف واگذارد.
رکن دوم- حق؛ برای تحقق غصب لازم است که غاصب بر حق دیگری مسلط شود؛ واژه حق گویی که شامل همه حقوق می‌شوند اما حقیقت این است که این اطلاق در عبارت حق به وسیله واژه استیلاء مقید می‌شود. درواقع باید حقی باشد که امکان استیلا بر آن باشد. از همین رو معتقدیم که تنها امکان غصب اموالی می‌رود که تسلط مادی بر آن امکان‌پذیر باشد. برای همین، تنها غصب اموال مادی امکانپذیر است. با این حال قانون مدنی در ماده 998 خود، اصطلاح غاصب را در مورد کسی که نام دیگری را بدون حق اخذ کرده به کار برده است. این ماده بیان می‌دارد: «هرکس که اسم خانوادگی او را دیگری بدون حق اتخاذ کرده‌باشد می‌تواند اقامه دعوا کرده و در حدود قوانین مربوطه تغییرنام‌خانوادگی غاصب را بخواهد. اگر کسی نام‌خانوادگی خود را که در دفاتر سجل احوال ثبت کرده‌است مطابق مقررات مربوطه به این امر تغییر دهد هر ذی نفع‌می‌تواند در ظرف مدت و به طریقی که در قوانین یا نظامات‌ مخصوصه مقرر است اعتراض کند.» اما حقیقت این است که استعمال عبارت غاصب در ماده فوق استعمالی از روی تسامح بوده و دقیق و قابل استناد نمی‌باشد. به این ترتیب غصب تنها در خصوص حقوق عینی قابل استناد است.
رکن سوم- تعلق به غیر؛ در غصب لازم است که غاصب بر حق متعلق به دیگری مسلط شود؛ بنابراین در تسلط فرد بر حق خود به هیچ عنوان غصب مصداق نخواهد یافت.
رکن چهارم- به نحو عدوان؛ در صورت تسلط فرد برحق دیگری اگر با مجوز قانونی باشد عنوان غصب تحقق نخواهد یافت؛ فرد باید بر حق دیگری به نحو غیرقانونی و بدون مستند تسلط یابد تا غصب تحقق یابد. اجتماع همزمان ارکان فوق در یک زمان لازم است تا شرایط غصب تحقق یابد. بنابراین اگر فردی بر مال دیگری به سببی قانونی مسلط شود و سپس سبب قانونی؛ از بین رود و امری موجه برای ادامه استیلاء وی باقی نماند، از آن موقع وی غاصب محسوب خواهد شد. به همین دلیل است که ماده 310 ق.م. مقرر می‌دارد: «اگر کسی که مالی به عاریه یا به ودیعه و امثال آنها در دست‌اوست منکر گردد از تاریخ انکار در حکم غاصب است‌.»6

مبحث دوم- احکام غصب:
بند اول- تکالیف غاصب:
در فقه در اصل حرمت غصب تردیدی نیست؛ فقها در این خصوص و در جهت اعلام تحریم غصب، به آیات قرآن و احادیثی از رسول الله استناد کرده اند؛ برخی نیز به حکم عقل تردیدی در تحریم غصب نداشته و به حکم ملازمه حکمی عقل و شرع، ممنوعیت شرعی آن را نیز اعلام کرده‌اند.7 از جهت احکام قانونی نیز با توجه به اصل تسلیط8 تردیدی در منع گرفتن مال از ید مالک نیست. ماده 307 ق.م. نیز در مقام بیان موجبات ضمان قهری، غصب را به عنوان يكي از اسباب مسئوليت برمي شمرد. اما صرف نظر از این احکام کلی در جزییات تکالیف غاصب اختلاف‌ها نمایان می‌شود. با اين حال «تکلیف به رد عین مال مغصوب» و «تکلیف به دادن بدل آن» را مي توان به عنوان دو تکلیف اصلي غاصب برشمرد. دو تکلیف فوق را باید در طول یکدیگر دید؛ به این نحو که تکلیف به رد عین مال تکلیف اصلی غاصب است تا زمانی که عین مال باقی است اما با تلف ان تکلیف دیگری بر ذمه وی قرار می‌گیرد و آن دادن بدل مال است.

الف- تکلیف اصلی: رد عین در صورت بقای آن
غاصب بر حق عینی متعلق به دیگری مسلط شده است؛ از آنجا که حق عینی مطلق و در برابر همگان قابل استناد است لذا تکلیف اصلی غاصب این است که مال غصب شده راً عینا به مالک آن رد کند. ماده 311 ق.م. نیز در همین راستا مقرر می‌دارد: «غاصب باید مال مغصوب را عیناً به صاحب آن رد نماید» تکلیف اصلی غاصب تنها استرداد عین مال است و در فقه اعتقاد بر این است که با استرداد عین تکلیف غاصب پایان یافته و حتی در صورتی که قیمت مال مغصوب در بازار کاهش یافته باشد نیز این امر تاثیری در انجام تکلیف غاصب نخواهد داشت.9 اما این تکلیف آنچنان حیاتی و اساسی است که: اولاً؛علیرغم آنکه فقها به حرمت تصرفات غاصب تصریح دارند اما تنها تصرفی را که براي غاصب مجاز می‌دانند، تصرف به منظور رد مال مغصوب است؛10 ثانیاً؛ غاصب در هر صورت مکلف به اجرای آن است و هیچ عذری ولو سختی استرداد نیز نمی‌تواند عامل موجهی برای عدم اجرای تکلیف باشد.11 ثالثاً؛ مقدمات انجام این تکلیف نیز بر غاصب است بنابراین اگر نیاز به حمل مال غصب شده باشد هزینه حمل آن بر عهده غاصب است.12

ب- رد بدل در صورت تلف
در صورتی که مال غصب شده، تلف شده باشد اعم از اینکه تلف واقعی باشد یا حکمی، بر اساس ماده 311: اگر عین تلف شده باشد باید مثل یا قیمت آن را بدهد.13 اما اگر مال همچنان باقی باشد اما امکان دسترسی به آن نباشد غاصب باید بدل مال را بدهد.14

بند دوم- نوع مسئولیت غاصب:
قانونگذار مسئولیت سختگیرانه‌ای را در مورد غاصب مقرر نموده؛ این سختگیری در جهت تضمین حق مالک و جبران خسارت از وی می‌باشد. به موجب ماده 315 ق.م. غاصب مسئول هر نقص و عیبی است که در زمان تصرف اوبه مال مغصوب وارده شده باشد هر چند مستند به فعل او نباشد. در واقع بر اساس مقرره فوق وجود احراز رابطه سببیت میان فعل غاصب و ضرر وارده لزومی ندارد؛ همین که در زمان غصب و به تعبیر قانون مدنی در زمان تصرف غاصب ضرری متوجه مال مغصوب شود، غاصب مسئول خواهد بود. در این میان نه تنها لازم نیست که رابطه سببیت میان فعل وضرر اثبات شود بلکه حتی لزومی به احراز رفتار تقصیرآمیز نیز نیست؛ حتی اگر غاصب مانند هر انسان متعارف دیگری نیز از مال غصب شده حفاظت کند اما بر اثر عاملی خارج از اراده وی به مال ضرری وارد شود وی مسئول خواهد بود. در نتیجه غاصب حتی نسبت به حوادث مربوط به قوای قاهره نیز که علی الاصول رافع مسئولیت فرد می‌باشد نیز مسئولیت دارد. به این ترتیب تعهد غاصب تعهد به تضمین نتیجه است. توضیح بیشتر آنکه تعهدات را می‌توان به دو دسته کلی تعهد به نتیجه و تعهد به وسیله تقسیم کرد؛ در حالی که تعهد نوع اول، ناظر به نتیجه معین است، تعهد نوع دوم مربوط به تلاش در جهت فراهم آوردن وسایل رسیدن به نتیجه است.15 بر این دو قسم می‌توان نوع سومی از تعهد را نیز افزود و آن، تعهد به تضمین نتیجه است16 تفاوت عملی این نوع از تعهد با دو نوع دیگر در آن است که در تعهد به وسیله اثبات تلاش در تحقق نتیجه و در تعهد به نتیجه، وجود قوه قاهره رافع مسئولیت متعهد است در حالی که در تضمین نتیجه حتی قوه قاهره نیز رافع تعهد متعهد نمی‌باشد. تلقی مسئولیت غاصب به عنوان تعهد به تضمین نتیجه با هدف مسئولیت مدنی نیز سازگار است؛ توضیح بیشتر آنکه در مسئولیت مدنی بر خلاف مسئولیت کیفری که تمرکز بر وارد کننده ضرر است، توجه بر خود ضرر است نه وارد کننده زیان و نه زیان دیده . به تعبیر دیگر در مسئولیت مدنی با دیدی عینی گرا روبروییم؛ دیگر به این نکته نباید توجه کرد که زیان دیده از چه خصوصیتی برخوردار است یا ضرر زننده. مهم جبران ضرر واقع شده است. در حالی که در مسئولیت کیفری تلقی ما، تلقی شخصی‌گرا (تمرکز بر شخص وارد‌کننده ضرر) است. نتیجه منطقی پذیرش طرز تلقی عینی گرا در مسئولیت مدنی لزوم جبران خود ضرر صرف نظر از وارد کننده آن است.17 حال طریق جبران آن تفاوتی نمی‌کند که آیا خود فرد ضرر وارده را جبران کند یا دیگری.18 آنچه در مورد مسئولیت عینی غاصب گفته شد در مورد نوع مسئولیت غاصب بود اما در مورد نوع مسئولین نیز قابل ذکر است که قانونگذار مسئولیت تضامنی را در رابطه غاصبین مقرر نموده است. از همین رو ماده 316 ق.م. مقرر می‌دارد: «اگر کسی مال مغصوب را از غاصب غصب کند آن شخص‌ نیز مثل غاصب سابق‌، ضامن است اگرچه به غاصبیت غاصب اولی‌ جاهل باشد.» ماده 317 نیز در ادامه ماده فوق بیان می‌دارد که مالک می‌تواند عین و در صورت تلف‌ شدن عین‌، مثل یاقیمت تمام یا قسمتی از مال مغصوب را از غاصب اولی یا از هر یک‌از غاصبین بعدی که بخواهد مطالبه کند. اما هرگاه مالک رجوع کند به غاصبی که مال مغصوب در ید اوتلف شده است آن شخص حق رجوع به غاصب دیگر ندارد ولی اگر به غاصب دیگری به غیر آن کسی که مال در ید او تلف شده است‌رجوع نماید مشارالیه نیز می‌تواند به کسی که مال در ید او تلف شده‌است رجوع کند و یا به یکی از لاحقین خود رجوع کند تا منتهی‌شود به کسی که مال در ید او تلف شده است و بطورکلی ضمان برعهده کسی مستقر است که مال مغصوب در نزد او تلف شده است‌.(ماده 318) ماده 319 نیز بیان نتیجه منطقی مسئولیت تضامنی مقرر می‌دارد: «اگر مالک‌، تمام یا قسمتی از مال مغصوب را از یکی ازغاصبین بگیرد حق رجوع به قدر مأخوذ به غاصبین دیگر ندارد.»

گفتار دوم- اجرت عمل غاصب:
بحث اصلی در خصوص اجرت عمل غاصب است اما باید دقت کرد که بدون تحلیل موضوعی فروض مختلف قضیه نمی‌توان پاسخی دقیق به موضوع داد. بنابراین حالت‌های مختلف را به شرح زیر تقسیم می‌کنیم:
حالت اول- افزایش قیمت مال مغصوب ارتباطی با عمل غاصب ندارد؛ در این حالت قیمت مال غصب شده اضافه شده اما این امر ارتباطی با غاصب ندارد بلکه افزایش قیمت مربوط به امری خارج از غاصب و غیرقابل انتساب به وی است؛ فی‌المثل، مال غصب شده نادر شده و قیمت آن افزایش می‌یابد. در این حالت طبیعی است که غاصب نسبت به افزایش قیمت حاصله استحقاق نخواهد داشت چه هیچ گونه ارتباط سببیت میان نفع حاصله با غاصب برقرار نیست؛ اگر غاصب هم نبود نیز مال افزایش قیمت می‌یافت .بنابراین غاصب مکلف است مال را با افزایش قیمت حاصله به مالک اصلی آن رد کند.19 حتی این بحث قابل طرح است که در صورتی که غاصب نسبت به استرداد مال اقدام ننموده و قیمت مال مجددا کاهش یابد آیا وی مسئولیتی خواهد داشت یا خیر؟
حالت دوم- افزایش قیمت منتسب به عمل غاصب است؛ این حالت نیز منحصر به یک فرض نیست بلکه اعمالی که غاصب در مورد مال مغصوب انجام می‌دهد و سبب افزایش قیمت مال مغصوب می‌شود، در دو دسته زیر قرار می‌گیرد:20
دسته اول: گاه صرف عمل غاصب سبب افزایش قیمت مال می‌شود. در این دسته گاه عمل غاصب تنها جنبه معنوی داشته و اثر مادی بر روی مال ندارد. برای مثال غاصبی که به حیوان غصب شده هنر خاصی می‌آموزد و سبب بالا رفتن قیمت آن می‌شود. در این حالت فقها بر این اعتقاد دارند که غاصب باید مال مورد غصب را همانگونه که هست (برای مثال حیوان را با هنر آموخته) به مالک آن رد کند و نه از جهت افزایش قیمت حاصله و نه از جهت اجرت عمل مستحق نخواهد بود. در مقام بیان دلیل گفته شده است که هرچند عمل فرد محترم است و هر عملی مستحق اجرت است؛ اما غاصب با اقدام بدون اذن خود، به زیان خود اقدام کرده و حرمت عمل خود را از بین برده است.21 حتی وی حق نخواهد داشت اثر معنوی را که ایجاد کرده از بین ببرد. زیرا از بین بردن اثر ملازمه با تصرف در مال غیر دارد که ممنوع است؛ ضمانت اجرای این امر هم لزوم پرداخت خسارت از بین بردن اثر است. حتی برخی از فقها براین اعتقادند که غاصب نسبت به اثر حاصله نیز ضامن می‌باشد. بنابراین اگر حیوان هنر آموخته را از یاد ببرد، ضامن می‌باشد.22 اما اگر خود مالک درخواست کند که اثر ایجاد شده را از بین ببرد، غاصب مکلف به از بین بردن اثر حاصله می‌باشد. اگر هم زیانی از این ازاله متوجه مال شود، غاصب مسئول است. البته فقها این قید را نیز آورده اند که در درخواست مالک در از بین بردن اثر باید غرض عقلایی وجود داشته باشد.23 اما نباید از یاد برد که گاه عمل غاصب جنبه مادی نیز دارد یعنی با عمل خود در عین مغصوب تغییری ایجاد می‌کند و سبب بالا رفتن قیمت آن می‌شود. برای مثال، سنگی بی بها یا جواهری کم قدر را صیقل می‌دهد و آن را پربها می‌سازد یا با دانه ای گندم که آن را غصب کرده زراعت می‌کند. در این حالت، عمل غاصب تنها جنبه مادی نداشته و سبب تغییر عین می‌شود. نظر فقها در این فرض نیز مانند فرض قبلی است؛ فقها به دلیل لزوم سختگیری بر غاصب و عدم مستحق شناختن وی، در این خصوص نیز وی را صاحب هیچ حقی نشناخته و به عدم حق وی در مطالبه افزایش قیمت حاصله حکم داده‌اند.24 براي مثال بر اساس نظر یکی از فقهای معتقد به مذهب حنبلي، اگر غاصب ارد را غصب و آن را خمیر نماید و نان بپزد و غیر اینها در این صورت باید آن را به مالکش برگرداند چرا که آن عین مالش می‌باشد همانطوری که اگر در زمان مالکیت خویش چنین عملی را انجام می‌داد از ملکیتش خارج نمی‌شد پس اکنون نیز که چنین تغییری حاصل شده آن را از مالکیت مالک خارج نمی‌سازد.25
اما حقیقت این است که: اولاً؛ هرچند این سخن مشهور شده است که غاصب باید بأشق الأحوال مواخذه شود اما حقیقت این است كه برخی از فقها صراحتاً اعلام می‌کنند که دلیلی بر مواخذه غاصب بأشق الأحوال وجود ندارد.26 ثانیاً؛ بالفرض که بر غاصب باید سخت‌گیری شود و بالفرض که صحت قاعده مشهور فوق را بپذیریم، این قاعده نیز در منطق درونی خود مقید به هدفی از پیش تعیین شده است: هدف تضمین حق مالک و جلوگیری از ایراد ضرر به وی است و دقیقاً جبران ضرر. از همین رو است که استناد به قاعده فوق به منظور انتفاع وی بی معنا است؛ دلیلی وجود ندارد که از عمل غاصب مالک منتفع شود. بنابراین همین اندازه که مال به مالک برگردد و از وی جبران ضرر شود کافی است. اگر مالک را نسبت به عین تغییر حالت یافته ای که اینک قیمت آن چندین برابر شده مستحق بدانیم، ضرری ناروا به غاصب و انتفاعی بی‌جهت عاید مالک ساخته ایم: دو امری که با منطق مسئولیت مدنی در تضاد است. برای همین معتقدیم در این حالت مالک نسبت به عین تغییر حالت یافته مستحق نخواهد بود. ثالثاً؛ توجیه منطقی سخن گفته شده این است که وقتی عین با عمل مالک تغییر حالت می‌دهد و صورتی دیگر می‌یابد آن را حکماً تلف شده بدانیم و در این حالت غاصب مکلف باشد بدل مال را برگرداند و عین تغییر حالت یافته را پیش خود نگه دارد.27 در همين راستا، در یکی از کتب فقه حنفی آمده است: «هرگاه عین مغصوب با اعمالی که غاصب بر روی آن انجام می‌دهد تغییر کند به نحوی که اسم و بزرگترین منافع آن از بین رود در این صورت مغصوب از ملک مالک خارج و به ملکیت غاصب در می‌آید و غاصب ضامن مغصوب می‌باشد و نمی‌تواند از آن استفاده کند تا اینکه بدل آن را به مالک بدهد مانند اینکه آهنی غصب و آن را تبدیل به شمشیری نماید»28 در فقه فوق اعتقاد بر این است که اگر مغصوب ذاتاً تغییر کند در این صورت تلف شده محسوب می‌گردد بنابراین آرد و گندم به ترتیب اگر به نان وآرد شود در این صورت تلف شده محسوب می‌گردد و اگر مغصوب تلف شود در صورتی که از نوع مثلی ها باشد در این صورت چیزی برای مالکش نیست بلکه غاصب را ملزم به پرداخت مثل می‌کند و در موردی هم که مغصوب از نوع قیمی ها باشد مالک بین اینکه مغصوب را به همان حال بگیرد و یا قیمت روز مخیر است29 نتیجه فوق از دارا شدن بلاجهت مالک جلوگیری می‌کند.
دسته دوم: گاه غاصب بر مال غصب شده، مالی دیگر می‌افزاید؛ این مال اضافه شده نیز گاه به صورت عینی است که از خود مال غصب شده قابل تفکیک است30 و گاه قابل جدا شدن از مال مغصوب نیست.31 در حالتی که قابل انفکاک است غاصب می‌تواند عین متعلق به خود را از مال مغصوب جدا کند. در این حالت اگر لطمه ای به مال وارد شود خود غاصب مسئول جبران نقصان وارد شده به مال می‌باشد.32 اما در صورتی که امکان انفکاک نباشد، شرکت قهری ایجاد شده و به تعبیر فقها بین اموال حالت مزج ایجاد خواهد شد.33
قانون مدنی در خصوص مورد بحث تنها یک ماده اختصاص داده است. ماده 314 در این مورد مقرر می‌دارد:
«اگر در نتیجه عمل غاصب‌، قیمت مال مغصوب زیاد شودغاصب‌، حق مطالبه قیمت زیادی را نخواهد داشت مگر اینکه آن‌ زیادتی عین باشد که در این صورت عین زاید متعلق به خود غاصب‌است‌.»
ماده فوق حالت‌های زیر را مورد حکم قرار داده است:
- حالتی که بر اثر عمل غاصب قیمت مال زیاد شود: در این حالت قانونگذار نظر مشهور فقها را انتخاب کرده و غاصب را مستحق قیمت زیادی ندانسته است.
- اگر زیادی ایجاد شده عین باشد، عین اضافه شده متعلق به غاصب خواهد بود.
اما اگر مال مغصوب تغییر حالت داده و به عین دیگری بر اثر عمل غاصب تبدیل می‌شود: ممکن است توهم شود قانونگذار این حالت را نیز در بیان حالت اول (افزایش قیمت بر اثر عمل معنوی) پیش‌بینی کرده است. اما این توهم را باید از ذهن زدود. چه قانونگذار تصریح دارد که قیمت مال افزایش می‌یابد نه مال تغییر یابد. لذا در مورد این حالت قانون‌گذار سکوت کرده است. به همین دلیل معتقدیم که حالت فوق را باید در حکم تلف دانسته و مال تغییر یافته را متعلق به غاصب دانست اما غاصب مکلف خواهد بود بدل مال را به مالک بدهد.


نتیجه‌گیری:
1- غصب با استیلاء بر مال دیگری تحقق می‌یابد. پس از تحقق ارکان غصب، غاصب تکالیفی می‌یابد: تکلیف به استرداد عین مال و در صورت تلف، تکلیف به دادن بدل آن. همچنین مسئولیت عینی و تضامنی نیز بر عهده وی مستقر می‌شود.
2- تکلیف به رد عین مال تکلیف اصلی غاصب است تا زمانی که عین مال باقی است اما با تلف ان تکلیف دیگری بر ذمه وی قرار می‌گیرد و آن دادن بدل مال است.
3- در فقه در اصل حرمت غصب تردیدی نیست؛ فقها در این خصوص و در جهت اعلام تحریم غصب، به آیات قرآن و احادیثی از رسول الله و حکم عقل استناد کرده اند.از جهت احکام قانونی نیز با توجه به اصل تسلیط تردیدی در منع گرفتن مال از ید مالک نیست.
4- قانونگذار مسئولیت سختگیرانه ای را در مورد غاصب مقرر نموده؛ این سختگیری در جهت تضمین حق مالک و جبران خسارت از وی می‌باشد.
5- بر اساس ماده 315 ق.م. وجود و احراز رابطه سببیت میان فعل غاصب و ضرر وارده لزومی ندارد؛ همین که در زمان غصب و به تعبیر قانون مدنی در زمان تصرف غاصب ضرری متوجه مال مغصوب شود، غاصب مسئول خواهد بود. در این میان نه تنها لازم نیست که رابطه سببیت میان فعل وضرر اثبات شود بلکه حتی لزومی به احراز رفتار تقصیرامیز نیز نیست.به این ترتیب تعهد غاصب تعهد به تضمین نتیجه است.
6- در خصوص اجرت عمل غاصب حالتهای مختلف را به شرح زیر تقسیم می‌کنیم:
حالت اول- افزایش قیمت مال مغصوب ارتباطی با عمل غاصب ندارد.
در این حالت قیمت مال غصب شده اضافه شده اما این امر ارتباطی با غاصب ندارد بلکه افزایش قیمت مربوط به امری خارج از غاصب و غیرقابل انتساب به وی است بنابراین غاصب مکلف است مال را با افزایش قیمت حاصله به مالک اصلی آن رد کند.

حالت دوم- افزایش قیمت منتسب به عمل غاصب است:
دسته اول: گاه صرف عمل غاصب سبب افزایش قیمت مال می‌شود. در این دسته، این اعتقاد وجود دارد که غاصب با اقدام بدون اذن خود به زیان خود اقدام کرده و حرمت عمل خود را از بین برده است.
دسته دوم: گاه غاصب بر مال غصب شده، مالی دیگر می‌افزاید؛ این مال اضافه شده نیز گاه به صورت عینی است که از خود مال غصب شده قابل تفکیک است و گاه قابل جدا شدن از مال مغصوب نیست.در حالتی که قابل انفکاک است غاصب می‌تواند عین متعلق به خود را از مال مغصوب جدا کند. در این حالت اگر لطمه ای به مال وارد شود خود غاصب مسئول جبران نقصان وارد شده به مال می‌باشد.اما در صورتی که امکان انفکاک نباشد، شرکت قهری ایجاد شده و به تعبیر فقها بین اموال حالت مزج ایجاد خواهد شد.
7. قانون مدنی در خصوص مورد بحث تنها یک ماده اختصاص داده است. ماده 314 حالتی را پیش بینی نموده که بر اثر عمل غاصب قیمت مال زیاد شود: در این حالت قانونگذار نظر مشهور فقها را انتخاب کرده و غاصب را مستحق قیمت زیادی ندانسته است.


پی‌نوشت‌ها:
1- محقق اردبيلي، مجمع الفايده، ج14،ص 139.
2- برای شناخت مفهوم لغوی اين واژه: جواهر الكلام - الشيخ الجواهري - ج 37 - ص 7 – 14:« كتاب الغصب (فالغصب هو) لغه أخذ الشئ ظلما كما في القاموس وغيره قال في الأول: (غصبه يغصبه: أخذه ظلما كاغتصب، وفلانا على الشئ: قهره) وفي الصحاح (الغصب: أخذ الشئ ظلما، تقول: غصبه منه وغصبه عليه بمعنى، الاغتصاب مثله، والشئ غصب ومغصوب) ...».
3- مضمون ماده فوق در آراء فقها نیز قابل ملاحظه است؛ برای تطبیق دقیقتر، شماری از آراء فقها ذکر می‌شود: قواعد الأحكام - العلامه الحلي - ج 2 - ص 221 – 223: « إثبات اليد: و إذا كان بغير حق غصب، وهو: الاستقلال بإثبات اليد على مال الغير عدوانا»؛ تحرير الأحكام - العلامه الحلي - ج 4 - ص 518 – 520: «الغصب هو الاستيلاء على مال الغير بغير حق»؛ الدر المنضود - ابن طي الفقعاني - ص 151 – 152:« كتاب الغصب وهو: استقلال اليد على مال الغير عدوانا .»؛ جامع المقاصد - المحقق الكركي - ج 6 - ص 208: «إثبات اليد: إذا كان بغير حق فهو غصب، وهو الاستقلال بإثبات اليد على مال الغير عدوانا . »؛ كفايه الأحكام - المحقق السبزواري - ج 2 - ص 632:« الغصب هو الاستيلاء على حق الغير بغير حق على ما قيل . وقيل: إنه الاستقلال بإثبات اليد على مال الغير عدوانا . والمشهور أنه إذا تعدى على الغير من غير أن يستقل بيده على ماله لا يعد غاصبا وإن كان آثما.».
4- الدر المنضود - ابن طي الفقعاني - ص 151 – 152:« ولا يكفي رفع يد المالك بدون وضع يد الغاصب »؛ تحرير الأحكام - العلامه الحلي - ج 4 - ص 518 – 520: «لا يكفي في الغصب رفع يد المالك بل لا بد من إثبات يد الغاصب، فلو منع المالك عن إمساك دابته المرسله فتلفت، أو من القعود على بساطه فتلف، أو من بيع متاعه فتلف، أو نقصت قيمته السوقيه، أو تعيبت، لم يضمن، وكذا لو مد بمقود دابه عليها مالكها فتلفت بغير المد . ولو حبس صانعا مده عن عمله، فكذلك لا يضمن أجرته »؛ قواعد الأحكام - العلامه الحلي - ج 2 - ص 221 – 223:« ولا يكفي رفع يد المالك ما لم يثبت الغاصب يده.» إرشاد الأذهان - العلامه الحلي - ج 1 - ص 445:« ولو سكن الضعيف عن المقاومه مع غيبه المالك أو سكن غيره فغاصب، ولو كان المالك حاضرا فلا. ولو سكن مع المالك قهرا ضمن النصف، ولو مد بمقود الدابه ضمن، إلا أن يكون المالك راكبا »؛ المختصر النافع - المحقق الحلي - ص 247 – 248:« ولا يضمن لو منع المالك من إمساك الدابه المرسله . وكذا لو منعه من القعود على بساطه ويصح غصب العقار كالمنقول ويضمن بالاستقلال به. ولو سكن الدار قهرا مع صاحبها ففي الضمان قولان، ولو قلنا بالضمان ضمن النصف. ويضمن حمل الدابه لو غصبها . وكذا الأمه . ولو تعاقبت الأيدي على المغصوب فالضمان على الكل . ويتخير المالك»؛ الدر المنضود - ابن طي الفقعاني - ص 151 – 152:» ولا يكفي رفع يد المالك بدون وضع يد الغاصب »؛ رياض المسائل - السيد علي الطباطبائي - ج 12 - ص 11 – 14:« الغصب هو الاستقلال بإثبات اليد على مال الغير عدوانا . ولا يضمن لو منع المالك من إمساك الدابه المرسله . وكذا لو منعه من القعود على بساطه ويصح غصب العقار كالمنقول ويضمن بالاستقلال به . ولو سكن الدار قهرا مع صاحبها ففي الضمان قولان، ولو قلنا بالضمان ضمن النصف، ويضمن حمل الدابه لو غصبها . وكذا الأمه...»
5- قواعد الأحكام - العلامه الحلي - ج 2 - ص 221 – 223: «و يتحقق إثبات اليد في المنقول بالنقل، إلا في الدابه فيكفي الركوب، والفراش: الجلوس عليه، وفي العقار: بالدخول وإزعاج المالك، فإن أزعج ولم يدخل أو دخل لا بقصد الاستيلاء ولم يزعج لم يضمن، وإن قصد فهو غاصب للنصف . ولو دخل الضعيف على القوي في داره وقصد الاستيلاء لم يضمن، ويضمن لو كان القوي...»
6- قواعد الأحكام - العلامه الحلي - ج 2 - ص 221 - 223:« والمودع إذا جحد أو عزم على المنع فهو من وقت الجحود أو العزم غاصب.»
7- تحرير الأحكام - العلامه الحلي - ج 4 - ص 518 – 520:« وهو محرم بالنص والإجماع، قال الله تعالى: (ولا تأكلوا أموالكم بينكم بالباطل) وقال الله تعالى: (يا أيها الذين آمنوا لا تأكلوا أموالكم بينكم بالباطل) . وقال رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) حين قضى مناسكه ووقف بمنى في حجه الوداع: أيها الناس اسمعوا ما أقول لكم واعقلوه فإني لا أدري لعلي لا ألقاكم في هذا الموقف بعد عامنا هذا، ثم قال: أي يوم أعظم حرمه ؟ قالوا: هذا اليوم . ثم قال: أي شهر أعظم حرمه ؟ قالوا: هذا الشهر . ثم قال: أي بلده أعظم حرمه ؟ قالوا: هذه البلده . قال: فإن دماءكم وأموالكم عليكم حرام كحرمه يومكم هذا في شهركم هذا إلى يوم تلقونه، فيسألكم عن أعمالكم، ألا هل بلغت ؟ قالوا: نعم يا رسول الله، قال: اللهم اشهد، ألا ومن كانت عنده أمانه فليردها إلى من ائتمنه عليها، فإنه لا يحل دم امرء مسلم ولا ماله إلا بطيبه نفسه، فلا تظلموا أنفسكم ولا ترجعوا بعدي كفارا . وقال (عليه السلام): من غصب شبرا من الأرض بغير حقه طوق به يوم القيامه من سبع أرضين. وقد أجمع العقلاء كافه على تحريم الغصب .»؛ الدروس - الشهيد الأول - ج 3 - ص 105 – 106:« وتحريمه عقلي وإجماعي وكتابي وسني . قال الله تعالى: (ولا تأكلوا أموالكم بينكم بالباطل) (ويل للمطففين) (إن الذين يأكلون أموال اليتامى ظلما). وقال النبي صلى الله عليه وآله: إن دماءكم وأموالكم عليكم حرام، لا يحل دم امرئ مسلم ولا ماله إلا بطيبه نفسه، لا يحل مال امرئ مسلم إلا عن طيب نفس، لا يأخذن أحدكم متاع أخيه جادا ولا لاعبا. »؛ المهذب - القاضي ابن البراج - ج 1 - ص 434 – 435:« لا تأكلوا أموالكم بينكم بالباطل إلا أن تكون تجاره عن تراض منكم " والغصب لا يكون عن تراض من صاحب المال المغصوب منه والغاصب له . وروي عن رسول الله صلى الله عليه وآله أنه قال: لا يحل مال امرئ مسلم إلا عن طيب نفس منه وروي أيضا عنه صلى الله عليه وآله قال: حرمه مال المسلم كحرمه دمه ورويأيضا عنه صلى الله عليه وآله أنه قال: من أخذ شبرا من الأرض بغير حقه، طوقه الله يوم القيمه من سبع أرضين »؛ المبسوط - الشيخ الطوسي - ج 3 - ص 59: «تحريم الغصب معلوم بالأدله العقليه، وبالكتاب والسنه والإجماع، قال الله تعالى «لا تأكلوا أموالكم بينكم بالباطل إلا أن تكون تجاره عن تراض منكم» والغصب ليس عن تراض، وقال تعالى «إن الذين يأكلون أموال اليتامى ظلما إنما يأكلون في بطونهم نارا وسيصلون سعيرا» ومن غصب مال اليتيم فقد ظلمه، وقال تعالى: «ويل للمطففين الذين إذا اكتالوا على الناس يستوفون وإذا كالوهم أو وزنوهم يخسرون» وما أشبه ذلك .»المهذب - القاضي ابن البراج - ج 1 - ص 434: «كتاب حظر الغصب والتعدي «وتحريم ذلك معلوم من جهه العقل والشرع . فأما من جهه العقل فهو معلوم من استحقاق الذم لمن غصب مال غيره وتصرف فيه بغير إذنه وتعدى عليه فيه . وهذا وغيره مما يدل على ذلك، قد تضمنه كتب الأصول ولا معنى لإيراد كل ذلك هاهنا، لأن ذكره في كتب الأصول أولى من ذكره في كتاب من كتب الفروع وأما من جهه الشرع فإجماع المسلمين منعقد على حظره وتحريمه .»؛ المهذب - القاضي ابن البراج - ج 1 - ص 435:« إذا كان حظر ذلك وتحريمه ثابتا بما ذكرناه فكل من كان له مال فهو أحق به وبالتصرف فيه من غيره، ولا يحل لغيره أن يأخذ منه إلا ما أعطاه صاحبه عن طيب نفس منه ومن أخذ مال غيره بغير طيب نفس منه وجب رده عليه إن كان باقيا . فإن كان تالفا كان عليه عوضه أو قيمته على ما يأتي تفصيله.»
8- ماده 30 ـ هر مالکی نسبت به مایملک خود حق همه‌گونه تصرف وانتفاع دارد، مگر در مواردی که قانون استثناء کرده باشد.، ماده 31 ـ هیچ مالی را از تصرف صاحب آن نمی‌توان بیرون کرد مگر به‌حکم قانون‌.
9- الدر المنضود - ابن طي الفقعاني - ص 151 – 152:« . ويضمن القيمي بأعلى القيم من حين الغصب إلى حين التلف، ولا اعتبار بزياده القيمه أو نقصها بعد ذلك، والمثلي بمثله، فإن أعوز، فأقصى القيم من وقت الغصب إلى وقت دفع القيمه،على الأقوى . ومع رد العين سليمه، فلا عبره بنقص القيمه بالنسبه إلى السوق ولو زادت فالزياده للمالك، ولو نقصت، رد العين مع الأرش».
10- إيضاح الفوائد - ابن العلامه - ج 2 - ص 188 – 197:«فصل الثالث في تصرفات الغاصب ويحرم عليه كل تصرف سوى الرد »
11- المختصر النافع - المحقق الحلي - ص 247 – 248:«: في الأحكام: يجب رد المغصوب وإن تعسر كالخشبه في البناء واللوح في السفينه . ولو عاب ضمن الأرش . ولو تلف أو تعذر العود ضمن مثله إن كان متساوي الأجزاء . وقيمته يوم الغصب إن كان مختلفا . وقيل: أعلى القيم من حين الغصب إلى حين التلف، وفيه وجه آخر . ومع رده لا يرد زياده القيمه السوقيه . وترد الزياده لزياده في العين أو الصفه . ولو كان المغصوب دابه فعابت، ردها مع الأرش . ويتساوی بهيمه القاضي والشوكي، ولو كان عبدا وكان الغاصب هو الجاني رده وديه الجنايه إن كانت مقدره . وفيه قول آخر . ولو مزج الزيت بمثله رد العين . وكذا لو كان بأجود منه، ولو كان بأدون ضمن المثل . ولو زادت قيمه المغصوب فهو لمالكه، أما لو كانت الزياده لانضياف عين كالصبغ والآله في الأبنيه أخذ العين الزائده ورد الأصل، ويضمن الأرش إن نقص . »؛ كفايه الأحكام - المحقق السبزواري - ج 2 - ص 637 - 640 الاولى: يجب رد عين المغصوب ما دام باقيا وإن تعسر ذلك، فلو غصب خشبه وأدرجها في بنائه أو بنى عليها كان على الغاصب إخراجها وردها إلى المالك إن طلبه عندنا، لقول النبي (صلى الله عليه وآله): « على اليد ما أخذت حتى تؤدي » ولاستصحاب بقاء الملك»؛
12- الدر المنضود - ابن طي الفقعاني - ص 151 - 152:« ويجب رد العين ما دامت باقيه، ولو احتيج إلى أجره، فعلى الغاصب»
13- در تعریف مثلی و قیمی باید به ماده 950 ق.م. استناد جست. این ماده بیان می‌دارد: "مثلی که در این قانون ذکر شده عبارت از مالی است که اشباه‌و نظایر آن نوعاً زیاد و شایع باشد مانند حبوبات و نحو آن و قیمی‌مقابل‌آن است معذالک تشخیص‌این معنی با عرف می‌باشد."
14- السرائر - ابن إدريس الحلي - ج 2 - ص 480 – 481: « باب الغصب تحريم الغصب معلوم بأدله العقل، والكتاب، والسنه، والإجماع . فإذا ثبت ذلك، فالأموال على ضربين، ما له مثل، وما ليس له مثل، فما له مثل، هو الذي يتساوى قيمه أجزائه، مثل الحبوب، والأدهان، والتمور، وغير ذلك، والذي لا مثل له، معناه ما لا يتساوى أجزاؤه، أي لا يتساوى قيمه أجزائه . فمن غصب شيئا له مثل، وجب عليه رده بعينه، فإن تلف، فعليه مثله، بدليل قوله تعالى: " فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم " لأن المثل يعرف مشاهده، والقيمه يرجع فيها إلى الاجتهاد، والمعلوم مقدم على المجتهد فيه، فإن إعوز المثل، أخذت القيمه»؛ رياض المسائل - السيد علي الطباطبائي - ج 12 - ص 11 – 14: «الثاني في الأحكام يجب رد المغصوب وإن تعسر كالخشبه في البناء واللوح في السفينه، ولو عاب ضمن الأرش . ولو تلف أو تعذر العود ضمن مثله إن كان متساوي الأجزاء، وقيمته يوم الغصب إن كان مختلفا . وقيل: أعلى القيم من حين الغصب إلى حين التلف . وفيه وجه آخر . ومع رده لا يرد زياده القيمه السوقيه . وترد الزياده لزياده في العين أو الصفه المهذب» - القاضي ابن البراج - ج 1 - ص 435:« فأما تفصيل أحكام ذلك فعلى ما نذكره: إذا غصب إنسان غيره شيئا من الأدهان والأقطان والتمور والحبوب والثمار والجلود التي ليس فيها ماء وما يجري مجرى ذلك وجب عليه رده على صاحبه إن كان باقيا على ما قدمناه . وإن كان تالفا وجب عليه المثل لأن ذلك مما له مثال . فإن أعوز المثل ولم يقدر عليه كان عليه القيمه، فإن لم يقبض القيمه حتى مضت مده اختلف القيمه فيها - كان له القيمه في وقت القبض لا وقت الإعواز ».
15- دکتر کاتوزیان، ناصر،نظریه عمومی تعهدات، ص54؛ دکتر جعفری لنگرودی، محمد جعفر، حقوق تعهدات، گنج دانش، چ3، 1378،ص82
16- دکتر کاتوزیان، ناصر،ضمان قهری، چاپ بهمن تهران 1362،ص60
17- ادیب، ص 34
18- Henk Zandvoort, THE ROLE OF LIABILITY , June 15- 1 2000, Aachen, Germany. Published by VDI/VDEGesellschaft Mess- und Automatisierungstechnik (GMA), Duesseldorf
19- الخلاف - الشيخ الطوسي - ج 6 - ص 344 – 345:" دليلنا: أن ما يحدث عند الغاصب عن العين المغصوبه فهو للمغصوب منه، لأن الغاصب لا يملك بفعله شيئا".
20- تحرير الوسيله - السيد الخميني - ج 2 - ص 186:« مسأله 42 - لو زادت بفعل الغاصب زياده في العين المغصوبه فهي على أقسام ثلاثه: أحدها - أن تكون أثرا محضا كخياطه الثوب بخيوط المالك وغزل القطن ونسج الغزل وطحن الطعام وصياغه الفضه ونحو ذلك، ثانيها - أن تكون عينيه محضه كغرس الأشجار والبناء في الأرض البسيطه ونحو ذلك، ثالثها - أن تكون أثرا مشوبا بالعينيه كصبغ الثوب ونحوه».
21- جواهر الكلام - الشيخ الجواهري - ج 37 - ص 150:« إذا زادت قيمه المغصوب بفعل الغاصب أو غيره فيه صنعه اقتضت تلك الزياده (فإن كانت) تلك الصنعه (أثرا) محضا لا عينا (كتعليم الصنعه وخياطه الثوب) بخيوط المالك (ونسج الغزل وطحن الطعام) وصياغه النقره (رده ولا شئ له) بلا خلاف ولا إشكال، لعدم احترام العمل بغير إذن من المالك، بل كانت تلك الصفات من توابع مال المالك، فلو أتلفها أو تلفت في يده كان ضامنا لها».
22- مجمع الفائده - المحقق الأردبيلي - ج 10 - شرح ص 542: « قوله: ولو زادت بفعل الغاصب أثرا الخ . يعني لو زادت العين المغصوبه أثرا، أي وصفا، احترازا عن عين، مثل الصبغ، فإنه للغاصب، لو كانت تلك الزياده بفعل الغاصب يتبع العين، أي هي أيضا مضمونه كالأصل، بل صارت بمنزله جزء عين موجود في المغصوبه حين غصبها كتعليم صنعه أو نسخ غزله وخياطه ثوبه، فلو نقصت تلك الزياده بعد أن وجدت، كما لو نسي العبد الصنعه التي يعلمها العبد الغاصب، يكون ضامنا له».
23- تحرير الوسيله - السيد الخميني - ج 2 - ص 186: «لو زادت في العين المغصوبه ما يكون أثرا محضا ردها كما هي، ولا شئ له لأجل تلك الزياده ولا من جهه أجره العمل، وليس له إزاله الأثر وإعاده العين إلى ما كانت بدون إذن المالك حيث أنه تصرف في مال الغير بدون إذنه، بل لو أزاله بدون إذنه ضمن قيمته للمالك وإن لم يرد نقص على العين، وللمالك إلزامه بإزاله الأثر وإعاده الحاله الأولى للعين إذا كان فيه غرض عقلائي، ولا يضمن الغاصب حينئذ قيمه الصنعه نعم لو ورد نقص على العين ضمن أرش النقصان .»؛ كفايه الأحكام - المحقق السبزواري - ج 2 - ص 651:« الثالثه عشره: إذا زادت قيمه المغصوب بفعل الغاصب كتعليم الصنعه، وخياطه الثوب، ونسج الغزل، وطحن الطعام وغيرها، فتلك الزياده التي صارت سببا لزياده القيمه إما أن يكون أثرا محضا أو عينا، أما القسم الثاني فسيجيء حكمه في المسائل الآتيه، وأما الأول فحكمه أن الغاصب لا يستحق بتلك الزياده شيئا، لتعديه . ثم لا يخلو إما أن يمكن رده إلى الحاله الاولى أم لا، وعلى الأول إن رضي المالك به لم يكن للغاصب رده إلى الحاله الاولى، لأنه تصرف في ملك الغير بغير إذنه، وإن طلب رده إليها فالظاهر وجوبه على الغاصب وعليه الأرش إن حصل نقص، وعلى الثاني كان عليه رده إلى المالك من غير طلب لعوض زياده القيمه، للأصل .»؛ حاشيه مجمع الفائده والبرهان - الوحيد البهبهاني - ص 627 – 628:«قوله: ولو كانت تلك الزياده بفعل الغاصب تتبع العين، أي هي مضمونه ‹ صفحه 628 › كالأصل، بل صارت بمنزله جزء عين موجوده في المغصوبه حين غصبها، كتعليم صنعه أو نسج غزله أو خياطه ثوبه فما نقصت تلك الزياده بعد أن وجدت، كما [لو] نسي العبد الصنعه التي يعلم لعبده الغاصب، يكون ضامنا له . . إلى آخره »؛ شرائع الإسلام - المحقق الحلي - ج 4 - ص 769 – 770:« الأولى: إذا زادت قيمه المغصوب بفعل الغاصب، فإن كانت أثرا كتعليم الصنعه وخياطه الثوب ونسج الغزل وطحن الطعام، رده ولا شئ له . ولو نقصت قيمته بشئ من ذلك، ضمن الأرش »؛ تحرير الأحكام - العلامه الحلي - ج 4 - ص 538 – 539:«. العاشر: إذا زادت قيمه المغصوب بفعل الغاصب، فإن كانت أثرا، كتعليم الصنعه، وخياطه الثوب، ونسج الغزل، رده بغير أجره، ولو نقصت قيمته بشئ من ذلك، ضمن الأرش».
24- الجامع للشرايع - يحيى بن سعيد الحلي - ص 347:« ولو تغير المغصوب بفعل الغاصب، فزال عنه الاسم، لم يملكه . فلو خبز الدقيق، أو طحن الحنطه، أو طبع النقره درهما، أو جعل التراب لبنا، فزادت القيمه، فلصاحبها، ولو نقصت ضمن نقصها . »؛ كفايه الأحكام - المحقق السبزواري - ج 2 - ص 649:« التاسعه: إذا غير الغاصب العين بحيث يخرج عن الاسم والمنفعه لم يخرج بذلك عن ملك المالك، للأصل، ولا أعرف فيه خلافا بين الأصحاب، وفيه خلاف لأبي حنيفه، وكذا لو لم يكن التغير بفعل الغاصب، وكما لا يملك الغاصب العين حينئذ لم يملك شيئا من الاجره، لتعديه . ثم إن أمكن رده إلى الحاله الاولى فرده ضمن الأرش إن حصل نقص في القيمه .»؛ جامع المقاصد - المحقق الكركي - ج 6 - شرح ص 293:« قوله: (والبذر والبيض إذا زرع أو فرخ فهو للمالك) . هذا مذهب الأكثر، لأنه عين مال المالك حدث فيها اختلاف الصوره، وقال الشيخ: إنها للغاصب، لأن ذلك تلف للمال فيجب به بدله، ولأن هذا نماء بفعل الغاصب . وليس بشئ، لمنع التلف، ونماء الملك للمالك ولو كان بفعل الغاصب .»
25- بهوتی، کشاف القناع، ج4، ص88.؛ غزالی یکی از فقهای شافعی در خصوص موضوع این تحقیق می‌نویسد:"اگر گندمی را غصب و ان را آرد نماید و یا اینکه پارچه را غصب و آن را بدوزد و مانند اینها در این صورت غاصب چیزی از آن را مالک نمی‌شود بلکه آن را به همان حال همراه ارش نقصی که وارد ساخته به مالک برمی‌گرداند" (غزالی، وجیز، ج1، ص211) با این حال فقیه فوق در موردی که غاصب بر لباس رنگ بزند و قیمت آن را افزایش دهد، معتقد است مالک و غاصب در لباس شریک هستند بنابراین می‌فروشند و تقسیم می‌کنند. (همان، ص 212).
26- نکته جالب‌تر صراحت عبارت ایشان است چه نمی‌گوید من دلیلی ندیده ام می‌گوید دلیلی وجود ندارد: مصباح الفقاهه سيد خویی ج 4، ص 444.
27- اقتصادنا - السيد محمد باقر الصدر - ص 561: «في كتاب الغصب من الجواهر ذكر المحقق النجفي: ان شخصا (إذ غصب حبا فزرعه أو بيضا فاستفرخه، فالأكثر يرون انه للمغصوب منه بل عن الناصريه نفس الخلاف بل عن السرائر الاجماع عليه وهو أشبه بأصول المذهب وقواعد). وذكر قولا فقهيا آخر يزعم: أن الزرع والفرخ للغاصب لأن البذر والبيض الذي كان يملكه المغصوب منه يعتبر متلاشيا ومضمحلا، فيكون الزرع والفرخ شيئا جديدا يملكه الغاصب بعمله فيهما . وإلى هذا القول ذهب المرغيناني حيث قال: (وإذا تغبرت العين المغصوبه بفعل الغاصب حتى زال اسمها وعظم منافعها زال ملك المغصوب منه عنها وملكها الغاصب). وقال السرخسي: (وإن غصب حنطه فزرعها ثم جاء صاحبها وقد أدرك الزرع أو هو بقل فعليه حنطه مثل حنطته ولا سبيل له على الزرع عندنا وعند الشافعي الزرع له لأنه متولد من ملكه »)
28- مرغینانی، هدایه شرح بدایه المبتدی، آداب مصر، 1317،،ج4، ص 15.
29- دردیر، شرح صفیر،بیروت، 1328، ج4، ص 89
30- شرائع الإسلام - المحقق الحلي - ج 4 - ص 769 – 770:« وإن كان عينا، كان له أخذها وإعاده المغصوب وأرشه لو نقص».
31- شرح اللمعه - الشهيد الثاني - ج 7 - ص 51 – 53:» ولو زادت قيمه المغصوب بفعل الغاصب فلا شئ عليه) لعدم النقصان (ولا له)، لأن الزياده حصلت في مال غيره (إلا أن تكون) الزياده (عينا) من مال الغاصب (كالصبغ فله قلعه)، لأنه ماله (إن قبل الفصل) ولو بنقص قيمه الثوب جمعا بين الحقين نقص الثوب ينجبر بأن الغاصب (يضمن أرش الثوب) ولا يرد أن قلعه يستلزم التصرف في مال الغير بغير إذن وهو ممتنع، بخلاف تصرف مالك الثوب في الصبغ، لأنه وقع عدوانا . لأن وقوعه عدوانا لا يقتضي إسقاط ماليته، فإن ذلك عدوان آخر، بل غايته أن ينزع ولا يلتفت إلى نقص قيمته
32- رياض المسائل - السيد علي الطباطبائي - ج 12 - ص 11 – 14: «ولو زادت قيمه المغصوب فهو لمالكه. أما لو كانت الزياده لانضياف عين كالصبغ والآله في الأبنيه أخذ العين الزائده ورد الأصل، و يضمن الأرش إن نقص».
33- مختلف الشيعه - العلامه الحلي - ج 6 - ص 117 – 118: «و قال ابن إدريس: إذا مزجه بأجود تخير الغاصب بين أن يعطيه منه ويلزم المغصوب منه قبوله، لأنه تطلى له بخير منه، وبين أن يعطيه مثله من غيره، لأنه [صار] بالخلط كالمستهلك، وإن خلطه بمثله فكالأجود، لأنه كالمستهلك . قال: «صفحه 118» و قال بعض أصحابنا: إنه يكون شريكه، والأول هو الذي يقتضيه أصول المذهب، لأن عين الزيت المغصوب قد استهلكت، لأنه لو طالبه برده بعينه لما قدر على ذلك . والوجه عندي أنه يكون شريكا في الموضعين، والزياده الحاصله في عين الغصب حصلت بفعل الغاصب فهي للمنصوب منه، لأنها زياده صفه . لنا: إن عين الغصب موجوده في هذه العين، فلا ينتقل الحق إلى المثل أو القيمه في الجميع مع إمكان حصول العين في البعض.»


منابع فارسی:
1- جعفری لنگرودی، محمد جعفر، حقوق تعهدات، گنج دانش، چ3، 1378
2- کاتوزیان، ناصر، نظریه عمومی تعهدات، دادگستر، چ1، بهار 1379
3- کاتوزیان، ناصر، ضمان قهری، چاپ بهمن تهران 1362

منابع عربی:
1- ابن براج، المهذب، ج 2، علميه، بی تا
2- ابن علامه، إيضاح الفوائد،ج1،علميه،1389
3- أردبيلي، محقق، مجمع الفائده،ج4، موسسه نشر اسلامي،1364
4- حلي، ابن إدريس، سرائر،ج2، موسسه نشر اسلامي،چ2، 1410
5- حلي، علامه، إرشاد الأذهان،ج1، موسسه نشر اسلامي، 1410
6- حلي،علامه، قواعد الأحكام، ج1، موسسه نشر اسلامي، 1413
7- حلي، علامه، تحرير الأحكام، ج 5، موسسه امام صادق (ع)، چ 1،1422
8- حلي، محقق، المختصر النافع، قسم‌الدراسات الإسلاميه في موسسه البعثه، 1402
9- حلي، محقق، شرائع الإسلام، ج 2، انتشارات استقلال، چ 1، 1409
10- خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، دارالکتب العلمیه، بی تا
11- سبزواري، محقق، كفايه الاحكام، ج2، موسسه نشر اسلامی، چ1، 1423
12- شهيد اول، الدروس، ج 3، موسسه نشر اسلامي، چ 1، ربيع الثاني 1414
13- شهيد ثاني، شرح اللمعه، ج4، جامعه نجف، بی تا
14- طباطبائي، سيدعلي، رياض المسائل، ج 5، موسسه نشر اسلامي، چ1، 1414
15- طوسى، ابو جعفر محمدبن حسن‏، مبسوط فی الفقه الامامیه، ج 1، حیدری، 1351
16- طوسى، ابو جعفر محمد بن حسن‏، الخلاف‏، ج‏5، دفتر انتشارات اسلامى،چ1، 1407
17- كركي، محقق، جامع المقاصد، ج3، موسسه آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، چ1، جمادي الأولى1408
18- نجفى، صاحب الجواهر، محمد حسن بن باقر، جواهر الكلام في شرح شرائع‌الإسلام، ج 15، دار إحياء التراث العربي، چ 7
 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 11:8  توسط صابر مجیدی  | 

دعاوی مرتبط و آثار آن

مقدمه:

هدف از طرح دعاوی و محاکمات ، احقاق حق در امور مدنی و تحمیل مجازات بر مجرمین در امور کیفری است . لذا برای رسیدن به این هدف ، یک سری قواعد و مقررات و روشهایی از سوی قانونگذار معین و مقرر گشته است که اصحاب دعوا و قاضی دادگاه و سایر دست اندرکاران قضایی طبق آنها اقدام نمایند. عدم رعایت تشریفات و آئین دادرسی یا بی اطلاعی از مقررات آن ، چه بسا سبب از بین رفتن حق مسلمی شود . اقامه صحیح دعوا برای احقاق حق و دفاع درست در برابر دعوای باطل ، بدون تسلط بر قواعد و تشریفات دادرسی امکان پذیر نیست. امروزه با توجه به گستردگی روابط وقراردادها و معاملات پیچیده و متنوع میان اشخاص جامعه همواره دعاوی در مراجع قضایی طرح می شود که با یکدیگر مرتبطند.طرح و رسیدگی مجزا به این دعاوی ممکن است که منجر به صدور آرای معارض گردیده و اطراف دعوا را با مشکلات عدیده ای روبرو سازد و همچنین نظم عمومی جامعه برهم زند. بسیار اتفاق افتاده است که عدم اقامه هم زمان و نیز عدم رسیدگی توأم به دعاوی مرتبط علاوه بر  صدور آرای معارض ، منجر به از دست دادن فرصت و تحمیل هزینه کلان برای ابطال تمبر دادرسی و امثال آن به اصحاب دعواشده است.بنابر این پیش بینی احکام وقواعدی برای جلوگیری از آثار مخرب این موضوع امری ضروری است.قانونگذار ایرانی تنها در ماده 103 ق.آ.د.م به دعاوی مرتبط به طور خاص اشاره کرده و در چند ماده دیگر که اختصاص به دعاوی طاری دارد به طور پراکنده به آن اشاراتی  داشته است.اما باید توجه داشت در حقوق موضوعه ایران، ماهیت دعاوی مرتبط از دعاوی طاری مستقل است.با این توضیح که قواعد دعاوی مرتبط بر قواعد دعاوی طاری حاکم بوده و دایره شمول آن را گسترش می دهد. نویسندگان حقوقی نیز به طور خاص و منسجم به احکام این دعاوی نپرداخته اند، لذا با توجه به اهمیت موضوع دعاوی مرتبط، شایسته است که با تدیق در قوانین و قواعد حقوقی، تعریف صحیحی از دعاوی مرتبط داشته و احکام ومبانی آن را دسته بندی کرده و برشمریم.

 

 

مبحث اول: مفهوم،شرایط و مبانی دعاوی مرتبط و اصطلاحات مشابه آن

گفتار اول: مفهوم دعاوی مرتبط

عبارت دعاوی مرتبط از ترکیب دو واژه «دعاوی» و «مرتبط» تشکیل شده است. برای اینکه با مفهوم دعاوی مرتبط آشنا شویم ابتدا این دو واژه را جداگانه مورد بررسی قرار می دهیم.

دعوی در لغت اسم مصدر در ادعا و از ریشه دعو به معنی خواهانی، خواسته شده، طرح دعوا، خواستار شدن و طلب می باشد.(سنگلجی، 1382، ص57 )

مفهوم اصطلاحی دعوا توسط قانونگذار تعریف نشده است اما حقوقدانان آن را اینگونه تعریف کرده اند:

« دعوا، عملی است تشریفاتی که به منظور تثبیت حقی که مورد انکار و تجاوز واقع شده است ، انجام

 می شود.(متین دفتری،1381، ج1، ص290 )

مرتبط در لغت اسم فاعل است به معنای پیوسته و چیزی که به چیز دیگری ربط دارد.(معین، 1375، ج3، ص3990 ) مفهوم اصطلاحی مرتبط نیز با مفهوم لغوی آن یکسان است.

 در ماده 141 قانون آیین دادرسی مدنی در تعریف دعاوی مرتبط آمده است:« بین دو دعوا وقتی ارتباط کامل موجود است که اتخاذ تصمیم در هر یک موثر در دیگری باشد.» به عبارت دیگر وقتی بین دو دعوا ارتباط کامل موجود است که صدور رأی در یکی از دو دعوی موجب بی نیازی از انشاء رأی در مورد دعوی دیگر باشد یا اثبات یکی از دو دعوای موجب اثبات یا رد دعوی دیگر گردد، این ارتباط را ارتباط کامل گویند.(جعفری لنگرودی، 1386، ص301 )

این فرمولی است که قانون آیین دادرسی مدنی در مبحث دعوی متقابل اتخاذ کرده و می تواند در سایر مباحث ازجمله در ایراد مطرح بودن دعوی مرتبط در دادگاه دیگر مورد استفاده واقع شود. البته باید دانست که قانونگذار علاوه بر تعیین ضابطه ارتباط کامل برای تجمیع دعاوی ضابطه "متحد المنشاء بودن"دعاوی را نیز برای طرح و تجمیع این دعاوی پذیرفته است و بدین ترتیب چون می‏توان متحد المنشاء بودن را حداقلی از ارتباط دعاوی دانست شاید بتوان نتیجه گرفت که بهر حال آنچه که مورد نظر قانونگذار برای تجمیع دعاوی بوده مساله ارتباط داشتن این دعاوی است. دعاوی مرتبط مصادیق متعدد و متنوعی دارد که قابل احصا نیستند،اما در اینجا به مثالهایی از آن اشاره می کنیم. مثلا ثمن یک معامله مال غیر منقول تأدیه نشده، بایع برای مطالبه ثمن در دادگاه محل اقامت مشتری اقامه دعوی می کند، در عین حال مشتری نیز در محل وقوع ملک دعوی فسخ معامله را طرح می نماید. این دو دعوی مرتبط هستند،چه اگر بیع فسخ شود ذمه مشتری نسبت به ثمن بری خواهد شد.(متین دفتری، 1381، ص 254 ) همچنین دعاوی مالکیت و خلع ید، بطلان و الزام به اجرای تعهد، دعوی علیه ضامن و مدیون اصلی از جمله دعاوی مرتبط محسوب می شوند.

 

گفتار دوم: متفرعات دعوا و تفاوت آن با دعاوی مرتبط

با توجه به اين كه در ماده ٣٣١ قانون آيين دادرسي دادگاههاي عمومي وانقلاب در امور مدني مصوب سال ١٣٧٩ مقنن تنها به ذكر متفرعات دعوي بسنده نموده و تعريفي از آن ارائه ننموده . از سياق عبارت قانون مي توان دريافت كه متفرعات دعوي در مقابل اصل دعوي قرار دارد و تشخيص آن جنبه قضائي دارد. اما با توجه به اين كه در ماده ٤٧٩ قانون آيين دادرسي مدني سابق،متفرعات دعوي را از قبيل خسارت تلقي نموده بود و ذكر خسارت نيز از باب تمثيل بوده نه حصر، در تفسير ماده ٣٣١ قانون مذكور نيز مي توان همان ملاك را مورد توجه قرار داد . اما تشخيص قضيه با توجه به ميزان و مبلغ خواسته، مستندات دعوي و اوضاع و احوال قضيه با دادگاه است . در برخي از كتب حقوقي نيز مطالبه اجاره يا اقساط مال الاجاره كه در مرحله نخستين موعد تأديه آن نرسيده در زمره متفرعات دعوي تلقي شده است.
 - تفاوت بين متفرعات دعوي با دعاوي مرتبط در اين است كه دعاوي مرتبط اگر چه ممکن است داراي منشاء واحد باشند اما هركدام به عنوان دعوي مستقل و جداگانه طرح مي شود. در حالي كه متفرعات دعوي را نمي توان به مفهوم دقيق كلمه دعوي تلقي كرد بلكه از امور فرعي و تبعي هستند كه در اثر طرح دعوي اصلي خواهان ممكن است استحقاق مطالبه آنها را پيدا كند مانند هزينه دادرسي و حق الوكاله و از اين قبيل.(نظریه مشورتی شماره 2700/7 مورخ 22/4/ 1384 اداره کل حقوقی قوه قضاییه)

 

گفتار سوم: شرایط مرتبط بودن دعاوی

برای اینکه دو دعوی مرتبط محسوب شوند، وجود چند شرط الزامی است که در اینجا به مهمترین آنها اشاره می کنیم:

1- در یک زمان دو دعوی مطرح و در جریان باشد: اگر رسیدگی به یکی از دعاوی پایان یافته و حکم آن قطعی شده باشد، این مورد از مصادیق اعتبار امر مختومه می باشد و قلمرو دعاوی مرتبط قرار نمی گیرد.

2- هر دو دادگاه صالح به رسیدگی باشند: اگر دعوای کنونی یا دعوای مرتبط باآن قبلا در دادگاه غیر صاح مطرح شده باشد با قرار عدم صلاحیت منضم می شوند(مدنی، 1375، ص602) در نتیجه نمی توان بحث مرتبط بودن دعوا را مطرح کرد.

3- دعوی بین همان اشخاص باشد: در این مورد ماده 103 قانون آیین دادرسی مدنی به طور مطلق گفته « دعاوی دیگری ارتباط کامل که با دعوای طرح شده دارند ... » و از ظاهر این ماده بر می آید که لزومی ندارد که اصحاب دو دعوی یکی باشند. اما از بند 2 ماده 84 قانون آیین دادرسی مدنی بر می آید که باید این اطلاق را مقید کنیم ودر صورتی دعوا را مرتبط بدانیم که بین همان اشخاص مطرح شده باشد.(محمدی، تقریرات درسی،1386 )

گفتار چهارم: مبانی دعوی مرتبط

تزاحم منافع اشخاص با یکدیگر از لوازم وجود روابط اجتماعی و حقوقی بین افراد جامعه است ویکی از نتایج آن تداخل دعاوی و تعدد اطراف آنها است.بدیهی است یکی از آثار تداخل دعاوی و تعدد اطراف آنها، در صورت عدم توجه به ضرورتهای حقوقی و اجتماعی، صدور آراء متعارض و اتلاف وقت و هزینه اصحاب دعوی و از بین رفتن حیثیت دستگاه قضایی است.

بر این اساس مبنا و اساس دعاوی مرتبط را می توان در دو جهت خلاصه کرد: 1- جلوگیری از صدور احکام متعارض 2- جلوگیری از اتلاف وقت و هزینه .

بند اول: جلوگیری از صدور احکام متعارض

یکی از اهداف مهم دادرسی در سیستم قضایی هر کشور، حفظ نظم و ثبات در روابط اشخاص و حفظ نظم عمومی است به همین جهت جلوگیری از صدور احکام متعارض یکی از ضرورتهایی است که دستگاه قضایی را به آن هدف نایل می کند و از این طریق اعتبار و ارزش احکام و حیثیت دستگاه قضایی حفظ می شود. بی شک صدور احکام متعارض به معنای ادامه خصومت و منازعه بین طرفین است و ادامه دعوا، موجب هرج و مرج در جامعه می گردد.این ضرورت موجب شده تا قانونگذار قواعد مربوط به دعاوی مرتبط را وضع نماید. در این مورد گفته شده است:« ماده 65 ق.آ.د.م در حقیقت به منظور قضاوتی شایسته و پیشگیری از صدور آراء متعارض تدوین شده و باید مورد توجه دادگاه قرار گیرد. قانونگذار نه تنها به خواهان اجازه داده است که دعاوی مرتبط را در یک دادخواست اقامه نماید تا در دادگاه واحد مورد رسیدگی قرار گیرد، بلکه با تدوین مقرراتی دیگر، تدابیری اتخاذ نموده تا از رسیدگی به دعاوی مرتبط در دادگاههای متعدد و حتی دادرسیهای متعدد در دادگاه واحد پیشگیری شود.» (شمس،1386، ج2، ص75 )

بند دوم: جلوگیری از اتلاف وقت و هزینه

وقت سرمایه گرانبهایی است که امروزه جوامع انسانی به خوبی به اهمیت آن پی برده و در برنامه ریزی های کلان از جمله تصویب قوانین، تصمیماتی اتخاذ می کنند تا حتی الامکان از وقت نهایت استفاده را کرده و از اتلاف آن جلوگیری کنند.از سوی دیگر اساس تحقق دعاوی، تزاحم منافع اصحاب دعوی است و هزینه های دادرسی موضوعی است که ارتباط مستقیم با منافع آنها دارد. در نتیجه انتظار اصحاب دعوی این است که وقتی برای احقاق حق مورد ادعا به دادگستری مراجعه می کنند، کمترین هزینه را تقبل نمایند. بنابراین یکی دیگر از مبانی لزوم وضع قواعد برای دعاوی مرتبط، احتراز از اتلاف وقت و هزینه است.

 

 

 

مبحث دوم:آثار مرتبط بودن دعاوی

دعاوی مرتبط احکام خاص خود را داشته و اجرای قواعد آن آثاری را به دنبال دارد. آثار و احکام دعاوی مرتبط با توجه به اشخاصی که با آن سر و کار دارند به دو دسته قابل تقسیم است: 1-آثار و احکام دعوی مرتبط نسبت به مرجع رسیدگی  2- آثار و احکام دعاوی مرتبط نسبت به طرفین دعوا.

گفتار اول: آثار و احکام دعوی مرتبط نسبت به مرجع رسیدگی

پس از تحقق اختلاف، به دلیل اینکه احقاق شخصی حق باعث اخلال در نظم و امنیت جامعه می شود، تنها از طریق طرح و اقامه دعوا در مرجع صالح قابل پیگیری است. اقامه دعوا عمل حقوقی خاصی است که توسط مدعی انجام و موجب اشتغال دادگاه و شروع جریان دادرسی تا زوال دعوا ادامه می یابد. مرجع رسیدگی در این فرآیند همواره با تکالیفی مواجه است،که از جمله آنها قواعد دعاوی مرتبط می باشد.به منظور بررسی آثار دعاوی مرتبط نسبت به مرجع رسیدگی، فرآیند دادرسی را به دو مقطع متمایز از هم تقسیم و در دو قسمت بررسی می کنیم.قسمت اول، آثار و احکام دعاوی مرتبط در مقطع اقامه دعوا و جریان آن، قسمت دوم، آثار دعاوی مرتبط در مقطع زوال دعوا.در قسمت سوم نیز به اثر قابلیت تجدید نظر دعاوی مرتبط در یکدیگر اشاره می کنیم.

بنداول: آثار و احکام دعاوی مرتبط در مقطع اقامه دعوا و جریان آن

در مقطع اقامه دعوا و جریان آن، اجرای قواعد دعاوی مرتبط توسط مرجع رسیدگی، آثار متعددی به دنبال دارد که مهمترین آنها از قرار زیر است:

 

 

 

1-     قبول دعاوی مرتبط در یک دادخواست

ماده 65 ق.آ.د.م مقرر می دارد:« اگز به موجب یک دادخواست دعاوی متعددی اقامه شود که با یکدیگر ارتباط کامل نداشته باشند و دادگاه نتواند ضمن یک دادرسی به آنها رسیدگی کند، دعاوی اقامه شده را از یکدیگر تفکیک وبه هر یک در صورت صلاحیت جداگانه رسیدگی می کند و در غیر این صورت نسبت به آنچه صلاحیت ندارد با صدور قرار عدم صلاحیت، پرونده را به مرجع صالح ارسال می نماید.»

از این ماده استنباط می شود که هرگاه دو یا چند دعوا از یک منشاء تولید شده باشدیا بین آنها ارتباط کامل موجود باشد و به موجب یک دادخواست یا درخواست اقامه شوند، مرجع رسیدگی مکلف است به آن دعاوی در یک دادرسی به طور توأم رسیدگی و اتخاذ تصمیم نماید.

2-     تجمیع دعاوی مرتبط

   گاهی اوقات اتفاق می افتد که به دلیل فقدان اطلاعات حقوقی  و یا ملاحظات شخصی و یا تعدد شعب مراجع صالح، دعاوی که با هم مرتبط می باشند را مدعی ضمن یک دادخواست مطرح نکرده و یا مدعی علیه به جای استفاده از عنوان تقابل دعوای مرتبط خود را مستقلا  طرح می کند.در این موارد قاعده تجمیع دعاوی مرتبط ایجاب میکند که تمام دعاوی تجمیع شده ودر یک دادگاه مورد رسیدگی قرار گیرد. ماده 103 ق.آ.د.م در این زمینه مقرر می دارد: « اگر دعاوی دیگری که ارتباط کامل با دعوی طرح شده دارند در همان دادگاه مطرح باشد، دادگاه به تمامی آنها یکجا رسیدگی می کند و چنانچه در چند شعبه مطرخ شده باشد در یکی از شعب با تعیین رئیس شعبه اول یکجا رسیدگی خواهد شد... »

با دقت در این ماده قانونی می توان گفت که اولا: این قاعده تنها در مراجعی که با هم از یک صنف و درجه و نوع هستند قابل اعمال است  ثانیا: این قاعده در رابطه با دعاوی مرتبطی عنوان دعوای طاری را ندارند یا دعاوی طاری که در موعد مقرر در دادگاه رسیدگی کننده به دعوای اصلی طرح نشده است یا دعاوی مرتبطی که ضمن یک دادخواست طرح نشده است، قابل اعمال است.

3-     عدول از صلاحیت محل اقامت خوانده

به موجب قاعده عمومی دادگاه محل اقامت خوانده، اصولا دعوا باید در دادگاهی اقامه شود که خوانده در آن حوزه اقامت دارد.اما بر این اصل استثنائاتی وارد شده است که که یکی از آنها دعاوی مرتبط می باشد. انصراف از صلاحیت محلی در برخی از دعاوی مرتبط مانند دعاوی طاری مورد توجه قانونگذار بوده و حکم قضیه روشن است قسمت اخیر ماده 17 ق.آ.د.م در باره دعاوی طاری مقرر می دارد:«... این دعوا اگر با دعوای اصلی مرتبط یا دارای یک منشاء باشد ، در دادگاهی اقامه می شود که دعوای اصلی در آنجا طرح شده است.»

حکم شماره 1121 مورخه 15/5/1316 رویه عادی هیأت عمومی تمیز در این باره مقرر داشته: « هرگاه دادگاه شهرستان ، ایراد وکیل خوانده را مبنی بر اینکه دعوی طرح شده مربوط به دعوایی است که در دادگاه شهرستان دیگر مطرح می باشد،وارد بداند و قرار قبولی آن را صادر کند در حقیقت از جهت ارتباط دعوی مطروحه در دادگاه دیگر، خود را صالح برای رسیدگی ندانسته و این قرار، قرار عدم صلاحیت محلی محسوب و قابل پژوهش می باشد.» (جعفری لنگرودی،1376، ص 90)

4-     توقیف دادرسی در دعوای اصلی

اصولا مطابق قواعد دعاوی مرتبط مراجع صالح مکلف هستند به دعاوی مرتبط یکجا و توام رسیدگی  نموده و اتخاذ تصمیم نمایند. اما در بعضی موارد به دلیل موانع قانونی رسیدگی توأم  به دعاوی مرتبط  ممکن نیست.در اکثر موارد مزبور فقد صلاحیت ذاتی موجب عدول از قاعده رسیدگی توأم می گردد. همان طور که گفته شد جمع بین دعاوی مرتبط وقتی جایز است که دعوای موخر از صلاحیت ذاتی دادگاهی که  دعوای اصلی در آن مطرح است خارج نباشد. بنابر این از یک سو قواعد صلاحیت ذاتی از قواعد آمره بوده و مرجع رسیدگی نمی تواند از آن عدول کند و از سوی دیگر قواعد مرتبط نیز از دسته قواعد آمره می باشد و قابل تخطی نسیت. حال مسءله این است که در مواردی که به واسطه عدم صلاحیت ذاتی جمع بین دو دعوا ممکن نیست و جداگانه در دو مرجع باید رسیدگی شود، آیا هر یک از آن دو مستقلا رسیدگی کرده و جداگانه رأی می دهند؟ در این صورت چنانچه بین دو رأی معارضه پیش بیاید تکلیف چیست؟

صلاحیت ذاتی مبین صلاحیت دادگاه از حیث نوع، صنف و درجه می باشد. در حقوق ما صلاحیت دادگاه های نخستین و عالی ازجهت درجه ذاتا متفاوت است. در قانون برای دعاوی مرتبطی که در دادگاه های متفاوت از حیث درجه مطرح می باشند، حکم خاصی وجود ندارد. راه حلهایی که برای این موضوع پیشنهاد شده است عبارتند از:

اگر دعوای مرتبط با دعوای مطروحه در دادگاه تجدید نظر در حال رسیدگی باشد:

 الف) ادامه رسیدگی به دعوا در مرحله بدوی بدون توجه به پرونده ای که دردادگاه  تجدید نظر مطرح         است.  

      ب) ارسال پرونده از دادگاه بدوی به دادگاه تجدید نظر تا توأمان رسیدگی شود.

     ج) توقیف دادرسی در دادگاه بدوی تا زمانی که رأی دادگاه تجدید نظر صادر شود.راه حل اخیر را ملاک        ماده 19 ق.آ.د.م تقویت می نماید.(شمس، 1386، ص430) ماده مذکور مقرر داشته:« هر گاه رسیدگی       به دعوا منوط به اثبات ادعایی باشد که رسیدگی به آن در صلاحیت دادگاه دیگری است ، رسیدگی به          دعوا تا اتخاذ تصمیم از مرجع صلاحیتدار متوقف می شود...» بنابر این دادگاه بدوی رسیدگی را متوقف        می نماید  تا دادگاه تجدید نظر تصمیم بگیرد و سپس دادگاه بدوی با توجه به رای دادگاه تجدید نظر          اتخاذ تصمیم می نماید.(زراعت، 1389، ص238) 

  د) مراتب به دادگاه تجدید نظر اعلام می شود تا دادرسی خود را متوقف نماید و پس از این که دادگاه     بدوی رأی خود را صادر نمود رسیدگی به تجدید نظر خواهی از این رأی نیز در همان شعبه تجدید      نظر به صورت توأمان صورت گیرد.

اگر دعوای مرتبط در دیوان عالی کشور مطرح باشد: در این صورت با توجه به قطعیت رأی صادره، دادگاه به رسیدگی خود ادامه می دهد  و تصمیم می گیرد. در حقیقت این مورد از مصادیق اعتبار امر مختومه می باشد.(زراعت، 1389، ص238)

 

بند دوم: آثار دعاوی مرتبط در مقطع زوال دعوا

با توجه به نظریات حقوقدانان طرق زوال دعوارا در چهار مورد می توان خلاصه کرد :        1- صدور حکم

 2- زوال حق اصلی  3- زوال دعوا به طور ارادی   

1- اثر صدور حکم در دعاوی مرتبط  

طبیعی ترین طریق زوال دعوا ، صدور حکم قطعی است. حال مسئله این است که آیا صدور حکم در دعاوی مرتبط باهم ملازمه دارند یا خیر؟در قوانین ما نص خاصی در این مورد وجود ندارد و حقوقدانان نیز  اشاره ای به این موضوع نداشته اند. اما با استفاده از قواعد کلی دعاوی مرتبط می توان گفت از آنجا که هدف از رسیدگی توأم به دعاوی مرتبط، مشخص کردن تکلیف این گونه دعاوی ضمن یک دادرسی است و مرجع رسیدگی با توأم نمودن دعاوی مرتبط در واقع یک دادرسی را انجام می دهد، در نتیجه وقتی که مرجع رسیدگی ختم دادرسی را در این گونه پرونده ها اعلام می کند، در واقع خاتمه دادرسی در تمامی دعاوی مرتبط را اعلام کرده ومکلف است در تمام آنها مبادرت به انشای رأی نماید. بنابراین در این طریق از طرق زوال دعوا، زوال هر یک از دعاوی مرتبط در یکدیگر موثر بوده و ملازمه دارد. به این معنا که مرجع رسیدگی ضمن یک رأی تکلیف دعاوی متعدد را به طور مجزا مشخص می کند.

 

2- اثر زوال حق اصلی در دعاوی مرتبط

بی تردید همان طور که هر حق انکار یا تضییع شده موجد دعوایی خاص است، زوال آن نیز موجب زوال دعوا می شود.اما سئوال اینجاست آیا زوال یکی از دعاوی  مرتبط با زوال دعاوی دیگر ملازمه دارد؟ در این مورد نیز قوانین ما ساکت است. اما پاسخ به این سئوال با توجه به اینکه از یک سو زوال حق گاهی ارادی است و با صرف نظر نمودن صاحب حق حاصل می گردد و گاه قهری است و با فوت صاحب حق یا جمع شدن عنوان دائن و مدیون در یک نفر حاصل می شود قدری متفاوت است.

با توجه به مبانی ایجاد حق، می توان گفت هرگاه زوال دعوا به سبب صرف نظر ارادی صاحب حق حاصل شود و صاحب حق نیز واحد باشد، صاحب حق از هر کدام از حقوق خود صرف نظر کند دعوای ناشی از آن زایل شده و این امر ملازمه با سایر دعاوی او ندارد.اما چناچه حق موجد دعوا از حقوق شخص ی باشد مانند حق تمکین و این حق با فوت صاحب آن زائل شود و دعوای مرتبط ماهیتا طوری باشد که با زوال دعوای اصلی به سبب مذکور، موضوع آن منتفی شود، مانند حق طلاق، زوال دعوای اصلی موجب زوال دعوای مرتبط می شود. همچنین در صورتی که حق، به سبب جمع شدن عنوان دائن و مدیون در یک نفر زائل گردد، دعوای مرتبط نیز زائل می شود.به عنوان مثال هر گاه پدر و پسری دعوای طلب علیه همدیگر طرح نمایند و وارث منحصر به فرد هم باشند، فوت هر کدام از آنها موجب زوال دعوا به سبب زوال حق و جمع شدن عنوان دائن و مدیون در یک نفر خواهد شد و زوال هر دعوا با دعوای دیگر ملازمه دارد.

 

3-اثر زوال دعوا به طور ارادی در دعاوی مرتبط

ماده 107 ق.آ.د.م طرق ارادی زوال دعوا را پیش بینی نموده است.اما در مورد اثر زوال دعوا در دعاوی مرتبط نص خاصی وجود ندارد. نویسندگان حقوقی نیز به طور خاص در این مورد بحث نکرده اناما ضمن بحث در دعاوی طاری به این موضوع پرداخته اند.که به برخی نظرات آنها اشاره می کنیم.

« چنین به نظر می رسد که وقتی خواهان اصلی، با طرح دعوای خود، خوانده را وادار  یا مجاز به اقامه دعوا کرد و دو دعوا به علت وجود شرایط قانونی برای رسیدگی ضمیمه یکدیگر شدند، دیگر استرداد آن، بدون رضای خوانده دعوی، خالی از اشکال نباشد و در صورتی که که دبه جهتی از جهات دیگر دعوای اصلی از اعتبار بیفتد، دعوای متقابل اعتبار خود را حفظ می کند.علت داءمی نبودن پیوند دعوای اصلی و تقابل این است که دعوای تقابل بر خلاف پژوهش تبعی و فرجام تبعی و غیره، همیشه تابع دعوی اصلی نیست بلکه دعوایی است که مستقلا اقامه و همه تشریفات اقامه دعوا در مورد آن رعایت می شود ودر نتیجه ممکن است استقلال خود را بعد از زوال دادرسی اصلی در مواردی حفظ کند. در جهت عکس نیز زوال دعوی متقابل، اثری بر روی دعوای اصلی نباید داشته باشد.» (واحدی، 1378، ج2، ص 20)

«چنانچه دعوای اصلی به جهتی از جهات رد یا ابطال یا مسترد شود دعوای متقابل نیز منتفی شده و به عنوان دعوای متقابل مردود است ولس خوانده در صورت فرض حقی می تواند آن را به صورت دعوای مستقلی اقامه کند.»(صدرزاده افشار،1384، ص 365)

« در صورت استرداد دادخواست یا دعوا و همچنین در سایر موارد که دادخواست، ابطال یا دعوا با قرار رد روبرو می شود یا دعوا زائل می شود، این امور فی نفسه بر دعوای دیگر تأثیری نداشته و به این علت آن را زائل نمی نماید. در حقیقت دعوای مطروحه به رغم طرح آن در مقام دفاع از دعوای اصلی، دعوایی است که خواهان، علی فرض، تمامی شرایط اقامه دعوا را رعایت کرده و بنابر این دادگاه مکلف مکلف است به آن رسیدگی و صدور رأی نماید ، از سوی دیگر موارد زوال دادرسی را، که خلاف اصل است، قانونگذار پیش بینی نموده است.بنابر این دادگاه مکلف است به دعوای اقامه شده رسیدگی نماید و نمی تواند به علت زوال دعوای اصلی صرف نظر از درجه ارتباط و پیوند دو دعوا، دعوای متقابل را نیز به تبع ، زایل به شمار آورد.» (شمس، 1386، ص472)

رای صادره از شعبه سوم دیوان عالی کشور در این رابطه قابل توجه است:

« دعوای متقابل از سنخ دعاوی طاری است که با دعوای اصلی رسیدگی می شود با انتفاء رسیدگی به دعوای اصلی به علت استرداد دادخواست مربوط به دعوای اصلی و صدور قرار ابطال دادخواست، رسیدگی به دعوای طاری هم منتفی می شود و موجبی برای اظهار نظر ماهوی در دعوای طاری وجود ندارد.»

همان طور که ملاحظه شد بین حقوقدانان و رویه قضایی در مورد حدود پیوند دعاوی طاری و اثر زوال دعاوی طاری در یکدیگر اختلاف نظر وجود دارد. به نظر می رسد نظرات کسانی که معتقدند زوال دعاوی مرتبط در یکدیگر بی تأثیر است با مبانی حقوق ما قوانین موضوعه مطابقت و مناسبت بیشتری داشته و قابلیت دفاع بیشتری داشته و پذیرش آن با دادرسی عادلانه و انصاف سازگارتر است. زیرا طرح دعوی عمل حقوقی مستقلی است که با اراده مدعی طرح و طبیعتا باید با اراده او زائل شود و زوال هر دعوا محتاج به اراده مدعی آن دعوا است و منطقی نمی باشد که دعوای مرتبط که با اراده مدعی آن دعوا طرح گردیده، صرفا با زوال دعوا اصلی که به سبب استرداد دعوا یا دادخواست، زائل گردیده، زائل شود.

 

بند سوم: اثر قابلیت شکایت از آراء در دعاوی مرتبط

سئوال قابل طرح در این بحث این است که آیا قابلیت تجدیدنظر و یا فرجام پذیری یک دعوا در حین صدور رأی به دعوای دیگر که این قابلیت را ندارد قابل تسری است یا خیر؟ قوانین ما در این زمینه ساکت است . برخی نویسندگان حقوقی معتقدند:« اگر دعوای اصلی قابل تجدیدنظر و فرجام باشد ولی دعوای مرتبط قابل تجدید نظر و فرجام نباشد و دادگاه با پذیرش دعوی اصلی، دعوای مرتبط را مردود اعلام و خوانده را محکوم کند، خوانده محکوم علیه، حق درخواست تجدیدنظر و حسب مورد فرجام را دارد و می تواند ضمن تقاضای خود به رد دعوای مرتبط نیز معترض گردد.دلیل این نتیجه ارتباط کامل دو دعوا است. اگر بپذیریم که معنای ارتباط دو دعوا، تأثیر صدور حکم در هر یک از آن دو، در دعوای دیگر است، این ملازمه میان دو دعوا، امکان اعتراض به رأیی که اصولا قابل تجدید نظر یا فرجام نیست را به تبع اعتراض به رأی تجدید نظر و فرجام پذیر، توجیه می کند.»( غمامی،1383،شماره 66)

در مقابل گروهی دیگر معتقدند:« در صورتی که دادخواست دعاوی متعدد مطرح شده و مورد رسیدگی قرار گرفته باشد،قابلیت تجدید نظر هر دعوا با توجه به نوع دعوا با میزان خواسته های همان دعوا معین می گردد. بنابراین نه تنها بهای خواسته های متعدد جهت تعیین قابلیت تجدیدنظر جمع نمی گردد، بلکه قابلیت تجدیدنظر هر دعوا در این خصوص اثری بر دعوای دیگر ندارد.» (شمس،1384، ج2، ص 359)

با توجه به نظرات گفته شده به نظر می رسد که که نظریه اول با مبانی دعاوی مرتبطو قواعد آن سازگارتر است زیرا همان طور که گفته شد مبنای لزوم رسیدگی توأم به دعاوی مرتبط، پیشگیری از آرای متعارض است.بدیهی است چنانچه مرجع رسیدگی به جهت وجود ارتباط کامل یا اتحاد منشا دعاوی مرتبط را تجمیع نماید، این پیوند تا زمانی که بیم صدور آراء متعارض وجود دارد می بایست باقی بماند.در غیر این صورت چنانچه به علت عدم قابلیت تجدیدنظر یا فرجام پذیری یکی از دعاوی مرتبط قائل به گسستن این پیوند شویم، چه بسا رأیی که در مرحله تجدیدنظر یا فرجام صادر می شود با رأی دیگری که در مرحله نخستین قطعی شده تعارض پیدا نموده و قابل جمع نباشد.

 

گفتار دوم:آثار و احکام دعاوی مرتبط نسبت به طرفین دعوا

آثار و احکام دعاوی مرتبط منحصر به مراجع رسیدگی نبوده، بلکه نسبت به حقوق تکالیف اصحاب دعوی آثار و احکامی را به دنبال دارد.

ازجمله این آثار که مختص خواهان دعوا می باشد حق طرح دعاوی مرتبط ضمن یک دادخواست است. مستفاد از مفهوم مخالف ماده 65 ق.آ.د.م خواهان حق دارد چنانچه مدعی باشد که حقوق متعددی از وی مورد انکار یا تضییع واقع شده، دعاوی متعدد ناشی از آن را در صورت وحدت منشاء یا وجود ارتباط کامل، ضمن یک دادخواست طرح نماید.

اما حقی که برای خوانده در صورت مرتبط بودن دعاوی وجود دارد ایراد دعوای مرتبط است که در انتهای بند 2 ماده 84 ق.آ.د.م به آن اشاره شده است. بدین ترتیب زمانی که دعوایی در حال رسیدگی و دعوای دیگری که با آن ارتباط دارد در همان شعبه یا شعبه هم عرض یا در دادگاه دیگری مطرح شود، خوانده می تواند در دادگاه موخر نسبت به این دعوا ایراد دعوای مرتبط نماید.(محمدی،تقریرات درسی،1386)

یکی دیگر از آثار مرتبط بودن دعاوی، تکلیف موضوع ماده 103 ق.آ.د.م است که برای هر دو طرف دعوا مقرر شده است.این ماده به تکلیف وکلا و اصحاب دعوا مبنی بر اطلاع دادن به دادگاه مبنی بر وجود دعاوی مرتبط دیگر اشاره نموده است، اما ضمانت اجرایی برای تخلف از انجام این تکلیف تعیین نشده است. در ماده 133 قانون آیین دادرسی سابق نیز ضمانت اجرایی برای این امر تعیین نشده بود. به نظر می رسد در صورت عدم انجام تکلیف توسط وکیل یا وکلای پرونده، از لحاظ حقوقی اقدام خاصی علیه آنان ممکن نباشد، اما پیگیری انتظامی یکی از گزینه هایی است که می تواند مد نظر قاضی دادگاه قرار بگیرد. (مهاجری، 1388، ص463)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 1:52  توسط صابر مجیدی  | 

ارتباط اجرت المثل و شرط تنصيف دارايي

دعاوي مربوط به خانواده از جمله مباحث حقوق مدني است كه با توجه به طبع خاص خود و آثار و عواقب اجتماعي و فردي از جايگاه ويژه اي برخوردار است .

دعاوي مربوط به خانواده از جمله مباحث حقوق مدني است كه با توجه به طبع خاص خود و آثار و عواقب اجتماعي و فردي از جايگاه ويژه اي برخوردار است

يكي از مسائل مطرح در محاكم خانواده آن است كه قانون اصلاح مقررات طلاق مصوب 1371 براي زوجه در قبال كارهايي كه شرعاَ بر عهده او نبوده و در دوران زندگي مشترك در منزل زوج انجام داده است اجرت المثل قرار داده است . همچنين چنانچه ضمن عقد نكاح شرط نصف دارايي كه جزء شروط ضمن عقد مندرج در نكاحنامه رسمي است مورد توافق زوجين قرار گيرد و زوج اين تعهد را ضمن عقد پذيرفته و امضا كند آيا حين طلاق زوجه بر دريافت اجرت المثل مستحق نصف دارايي زوج نيز هست و يا صرفاَ يكي ازآنها به زوجه تعلق مي گيرد ؟
براي تبيين اين موضوع لازم است ابتدا به تعريف مختصري از اين دو موضوع بپردازيم و سپس دلايل موافقان و مخالفان اجتماع دو حق مذكور را مورد بررسي قرار دهيم .
الف ) اجرت المثل
در روابط حقوقي و اجتماعي بين اشخاص ، قانونگذار در اغلب قوانين كيفري ، مدني و شكلي سعي در تعيين اختيارات و حق و تكليف متقابل براي افراد جامعه را دارد و مانند ريسماني مستحكم روابط دانه هاي ريز و درشت تسبيح جامعه را به نظم و انظباط كشانده است . روابط بين اعضاي خانواده بويژه زن و شوهر نيز تابعي از اين قاعده بوده و مقنن در قوانين متعددي سعي در تشريح و تبيين حقوق و روابط متقابل زوجين دارد و يكي از حقوق متعلق به زوجه اجرت كارهايي است كه وي در طول دوران زندگي مشترك در منزل شوهر انجام مي دهد . در واقع مقنن با قائل شدن احترام براي عمل زوجه و قاعده كلي لزوم پرداخت اجرت براي كارهاي داراي اجرت مستنبط از ماده 336 قانون مدني در تبصره 6 ماده واحده قانون اصلاح مقررات مربوط به طلاق مصوب آبان 1371 مجمع تشخيص مصلحت اختصاصاَ به اجرت المثل زوجه پرداخته است و دريافت اجرت المثل را مقيد به شروط ذيل نموده است .
1- كارهاي انجام شده توسط زوجه به عهده وي نباشد .
2- به دستور زوج و با قصد عدم تبرع انجام شده باشد .
3- طلاق به درخواست زوجه نباشد .
4- علت درخواست طلاق از ناحيه زوج ، تخلف زوجه از انجام وظايف همسري وي و سوء رفتار و اخلاق وي نباشد . بند ب تبصره 6 ماده واحده قانون اصلاح مقررات طلاق به دادگاه اين اختيار را داده تا چنانچه با فقدان شرايط قانوني فوق الذكر زوجه را مستحق دريافت اجرت المثل نداند مبلغي را به عنوان نحله ( بخشش ) از اموال زوج به زوجه بدهد .
ب ) شرط تنصيف دارايي
عقود به دو دسته معين و نامعين تقسيم مي شوند . عقود معين آن دسته از توافقات و قراردادهايي است كه عنوان ، شرايط و اوصاف آن در قانون ذكر شده و حق و تكليف طرفين عقد به طور كلي و شرايط صحت و بطلان آن آورده شده است مثل عقد اجاره ، بيع ، وديعه ، عاريه ، وكالت و غيره و نقطه مقابل آن عقود و توافقات بين اشخاص است كه در قانون تحت عنوان قراردادهاي خصوصي آمده است و فاقد عنوان خاص در قوانين موضوعه است اين توافقات عقود نامعين ناميده شده و طبق ماده 10 قانون مدني چنانچه مخالف شرع و قانون نباشد نافذ است .
در كنار عقود و در بيان شرايط اجراي عقد و يا اوصاف موضوع مورد توافق طرفين عقد شرايطي را كه لازم مي بينند با مورد توافق خود مي افزايند كه اصطلاحاَ شروط ضمن عقد گفته مي شود و جز در مورد مصاديق ماده 233 قانون مدني بين متعاملين لازم الاتباع است عقد نكاح بعنوان يكي از عقود معين با شرايط مشروح در جلد دوم قانون مدني كه مواد 1034 تا 1132 را در بر مي گيرد مورد توجه مقنن بوده و به تبيين و تشريح نحوه وقوع و احكام آن و همچنين حقوق و تكاليف طرفين عقد ( زوجين ) پرداخته است. در عقد نكاح نيز مانند ساير عقود معين طرفين عقد مي توانند شرايط و اوصافي كه مبطل عقد نباشد تبيين و بر آن توافق نمايند و پس از توافق طبق قواعد فقهي و حقوقي ملزم به رعايت و اجراي آن هستند كه يكي از اين شروط شرط نصف دارايي است كه در دهه اخير مورد توجه متقاضيان ازدواج بوده و در سندهاي نكاحيه ، بندي را به صورت چاپي به خود اختصاص داده و زوج با امضاي شرط متعهد مي شود در صورت طلاق و با شرايط مصرح در آن بند تا نصف دارايي خود را به زوجه بدهد .
با ذكر اين مقدمه به بيان نظرات مختلف در قابل جمع بودن اين دو حق و يا غير قابل اجتماع بودن آن مي پردازيم و ابتدا به تشريح نظر مخالفان اجتماع اين دو حق مي پردازيم .
دلايل مخالفان
مخالفان نظريه قابل جمع بودن اجرت المثل و شرط نصف دارايي عقيده دارند كه اول : مبناي ايجاد اين دو عقد نكاح بوده و شرايط و اوصاف كلي آن در قانون مدني و در قوانين خاص خانواده از جمله تبصره 6 ماده واحده اصلاح مقررات طلاق تصريح گرديده است و نظر مقنن بر عدم امكان اجتماع اين دو حق مي باشد اين دو گروه معتقدند اجرت المثل و نصف دارايي هر دو از حقوق مالي مي باشد كه منشاء آن عقد نكاح است قابل جمع نيستند و زوجه حق مطالبه يكي را دارد زيرا در متن تبصره 6 قانون مذكور تصريح گرديده ( چنانچه ضمن عقد يا عقد خارج لازم در خصوص امور مالي شرطي شده باشد طبق آن عمل مي شود در غير اين صورت ... ) فلذا نظر مقنن اين بوده كه در قبال اجرت كارهاي انجام شده توسط زوجه ابتدا براساس توافق آنها سعي در تصالح گردد و در صورت عدم تصالح به شرط الزام آور ضمن عقد رجوع شود و چنانچه شرطي ضمن عقد باشد زوجه مي تواند اجرت المثل يا نحله را دريافت نمايد .
دوم – اجرت المثل در قبال زحماتي كه زوجه در طول زندگي مشترك متحمل شده است به وي پرداخت مي گردد . پس ديگر او نسبت به اموال زوج حقي كه قابل مطالبه باشد ندارد و زماني مي تواند مطالبه اموال تحصيل شده توسط زوج را بنمايد كه در تحصيل و افزايش آن اموال ، سهمي داشته باشد و وقتي زوجه اجرت زحمات خود را دريافت مي دارد ديگر پرداخت مالي مازاد بر آن خلاف قانون و عدالت است و اجحاف در حق زوج است .
سوم – با توجه به صراحت قانون نظر معارض با آن اجتهاد در برابر نص است .
دلايل موافقان
عده اي معتقدند كه اين دو حق با يكديگر قابل جمع است و زوجه با فرض وجود شرايط قانوني مي تواند هم اجرت المثل و هم شرط نصف دارايي را مطالبه نمايد . براساس نظريه اين دو گروه :
1) تكليف محاكم در ابتدا دعوت به صلح و توافق بين زوجين است و چنانچه سازش حاصل نگردد اصل بر اين است كه محاكم ملزم به رعايت شرط ضمن عقد بوده و با فرض وجود شرط ضمن عقد نسبت به حقوق مالي بايد براساس شرط عمل شود و چنانچه شرطي نبود با استناد به تبصره 6 ماده واحده قانون اصلاح مقررات طلاق زوجه مي تواند اجرت المثل دريافت دارد در حاليكه از رويه جاري در محاكم چنين چيزي مسفاده نمي گردد و به محض طرح دعوي طلاق از سوي زوج متقابلاَ با درخواست يا دادخواست زوجه و حتي در صورت صدور حكم غيابي بودن حكم ، بدون درخواست زوجه براي تعيين حقوق و تعيين اجرت المثل قرار ارجاع به كارشناس مي گردد .
2) مبناي ايجاد حق و تكليف بين اشخاص، شرع و احكام دين و يا قوانين موضوعه اجتماعي و يا توافق بين اشخاص و اراده ايشان است . و در صورت تعدد و تفاوت مباني موجد حق نمي توان بين آنها قائل به تضاد و تعارض گرديد مگراينكه به تضاد بين آنها تصريح شده باشد كه در موضوع ما نحن فيه مبناي اجرت المثل شرع بوده و قانون است چون قانون مدني منشاء شرعي دارد در حاليكه شرط نصف دارايي ناشي از توافق و اراده متعاملين ( طرفين عقد ) بوده و مبناي عقدي دارد و اين شرط نيز منطبق با جهت عقد بوده و تعارض با قانون ندارد و بين طرفين لازم الاجراست .
3) در صورت وجود حقوق متعدد و غيرمعارض ، اصل بر لزوم اجتماع ( جمع كردن ) حقوق و عدم زوال حق است و تا زماني كه شرط يا وصف باطل نبوده و يا مفسد عقد نباشد تمامي شروط و اوصاف مورد توافق طرفين بين ايشان و قائم مقام متعاملين لازم الرعايه است و رعايت عدالت هم اقتضاء در اجراي تعهدات طرفين عقد است چه اينكه آنها با ميل و اراده و اختيار و با وصف علم و اطلاع و اهليت كامل به آن تراضي نموده اند .
4) بر فرض اينكه مطالبه همزمان دو حق ( اجرت المثل و نصف دارايي ) ظاهراَ اجحاف در حق زوج باشد اصل لازم الاجرا بودن قوانين پس از تصويب و انتشار و اصل اطلاع افراد جامعه و نيز اصل لازم الرعايه بودن عقود و شروط ضمن عقد و حاكميت قاعده اقدام ايجاب مي نمايد زوج را كه با علم و اطلاع عليه خود و اموالش اقدام نموده مكلف به ايفاي حق زوجه نمائيم زيرا تا زماني كه حقي به وجود نيامده اصل بر عدم تعهد و الزام است ولي زماني كه حق ايجاد شد اصل بر بقاء آن و لزوم اجراي آن منطبق با ماده 10 قانون مدني است .
5) حقوق شرعي و قانوني حقوقي است كه در تبصره 3 قانون ماده واحده اصلاح مقررات طلاق به عنوان حقوق معين و متعلق به زوجه تعيين گرديده و حقوق نامعين كه بسته به اراده و توافق زوجين است مي تواند متنوع و متعدد باشد اين دو حق نمي تواند جايگزين يكديگر شوند و نظر مقنن در تبصره 6 از ( حقوق مالي ) همان حقوق مالي معين در قانون بوده كه ممكن است براساس توافق زوجين ساقط و يا ترتيب خاص در پرداخت آن داده شود مثلاَ مهريه از ابتدا مشروط به مطالبه زوجه و استطاعت زوج نمايند و يا استطاعت زوج را ساقط و به محض مطالبه ملزم به تأديه شود يا پدر زوج در صورت عدم تأديه ضامن پرداخت گردد و يا اينكه براي براي اجرت المثل زوجه مبلغ خاص تعيين شده و يا اينكه عوض معلوم ديگري شرط گردد لذا مرجع ضمير مقنن در تبصره 6 از امور مالي به حقوق و امور مالي معين و قانوني برمي گردد نه امور مالي نامعين و شرط شده .
6) تبصره 6 ماده واحده قانون اصلاح طلاق ، دادگاه را ملزم نموده تا ابتدا سعي در تصالح نمايد و در صورت عدم تصالح چنانچه ضمن عقد و يا عقد خارج لازم شرطي شده باشد به شرط عمل نمايد در غير اين صورت اجرت المثل را تعيين نمايد . با دقت در متن تبصره مذكور مي بينيم كه مقنن نظر به حقوق مالي پيش بيني شده به تعبير ديگر حق محاسبه نشده زوجه داشته است زيرا حقوق غيرعقدي قابل مصالحه هستند در حالكيه در شروط ضمن عقد حق ، مورد توافق زوجين مقيد و مشخص شده است و حق مسلمي است كه قبلاَ مورد تصالح قرار گرفته ولي اجرت المثل حق اشخاص است كه در صورت وجود شرايطي خاص قابل مطالبه است و چنانچه آن شرايط وجود نداشته باشد جايگزين آن واقعه حقوقي ديگري به نام « نحله » است نه « نصف دارايي » در نتيجه حقوق مالي اشخاص را نمي توان جايگزين حقوق مسلم و معلوم نمود .
7) مداخله مقنن و حاكم در روابط و امور اشخاص جز با رعايت مصلحت در امور عامه و رعايت حقوق اجتماع جايز نيست و لذا در حقوق صغار و محجورين و ورشكستگان مجاز به مداخله در حقوق و امور شخصي است و در روابط عادي بين اشخاص رشيد و داراي اهليت ، اصل بر اين است كه خود اشخاص بهتر از ديگران حتي مقنن ، مصلحت و منفعت خود را در نظر دارند .
8) چنانچه منظور از عدم اجتماع اين دو حق اجراي عدالت باشد با فرض عدم قبول و مستندات هفتگانه سابق الذكر ، در متن شروط ضمن عقد لفظ دارايي كه به صورت چاپي در سندهاي نكاحيه آمده قيد شده ( ... تا نصف دارايي ) فلذا از يك درصد دارايي زوج تا پنجاه درصد را شامل مي گردد . دادگاه با توجه به اوضاع و احوال مالي و شخصي زوجين مي تواند احقاق حق نمايد ولي چنانچه اين حق را براي زوج قائل نشويم آنجائي كه اجرت المثل جبران زحمات زوجه را نكند عدالت را چگونه نسبت به زوجه اجرا كنيم و حق او را بگيريم لذا با قرار دادن اين ابزار و توسعه اختيار قاضي در تصميم گيري راه را در اجراي بهتر عدالت و احقاق حقوق اصحاب دعوي توسعه دهيم نه اينكه با مضيق كردن يك طرف ، ميدان را نسبت به طرف ديگر دعوي باز بگذاريم .

مهديقلي رضايي – رئيس شعبه 254 دادگاه خانواده تهران

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 9:46  توسط صابر مجیدی  | 

مقايسه تصرف عدواني در دعواي کيفري و حقوقي

نويسنده : علي خسروي فارساني- دانشجوي دوره کارشناسي ارشد حقوق خصوصي دانشکده علوم قضايي

اشاره:

دعواي تصرف عدواني، چه در بعد کيفري و چه در بعد حقوقي، از دعاوي مبتلا به است. در دعواي تصرف عدواني فرد مي‌تواند از طريق حقوقي يا کيفري اقدام کند و در انتخاب آنها تا حدودي اختيار دارد؛ اما نحوه اثبات و اقدامات فرد در هر يک از اين انتخاب‌ها متفاوت است. ازاين‌رو او بايد با توجه به ادله اثباتي خود يکي از اين دو راه را انتخاب کند تا از اتلاف وقت خود و مراجع قضايي بکاهد.

باوجود شايع بودن دعواي تصرف عدواني، رويه‌هاي يکساني به‌خصوص در بعد کيفري مسئله در دادگاه‌ها مشاهده نمي‌شود و هنوز در زمينه‌هايي ميان مراجع و قضات اختلاف وجود دارد. در بعد حقوقي در سال 1378 قانون‌گذار در قانون آيين دادرسي دادگاه‌هاي عمومي و انقلاب در امور مدني مواد نسبتاً زيادي را به اين بحث اختصاص داد و بدين ترتيب، رويه‌اش روشن‌تر و بهتر از بعد کيفري مسئله شد و اکنون مسائل مبهم و مورد اختلاف در اين بعد کمتر ديده مي‌شود.

لازم به ذکر است که دعواي تصرف عدواني، ممانعت از حق و ايجاد مزاحمت، دعاوي مشابهي هستند که تحت عنوان <دعاوي تصرف> مورد بررسي قرار مي‌گيرند. در اين نوشتار هرچند موضوع تصرف عدواني مورد بررسي قرار مي‌گيرد؛ اما نتايج حاصل شده تا حد امکان قابل تطبيق در 2 دعواي ديگر نيز مي‌باشد.

در مـاده 141 قـانون آيين دادرسي مدني ارکان سـه‌گـانـه دعـواي تـصـرف عـدوانـي، سـبـق تـصرفات خـواهـان، لحوق تصرفات خوانده و عدواني بودن تصرفات هستند؛ اما آيا اين 3 رکن در دعواي کيفري نيز بايد اثبات شوند؟

در ماده 161، قانون‌گذار مالکيت خواهان را شرط تحقق دعوا ندانسته است و در ماده 162 قانون آيين دادرسي مدني، مالکيت خواهان تنها اماره‌اي بر سبق تصرفات وي مي‌باشد و خلاف آن قابل اثبات است. از سويي، قانون‌گذار در ماده 690 قانون مجازات اسلامي از واژه <متعلق> استفاده کرده است و اين تدبير مي‌تواند حاکي از اين موضوع باشد که وي در بعد کيفري مالکيت را مهم دانسته و براي اثبات جرم تصرف عدواني احراز مالکيت شاکي را ضروري تلقي کرده است. بنابراين بايد توجه داشت که در تصرف عدواني کيفري جدا از بحث عنصر رواني و احراز سوءنيت، در عنصر مادي قاضي بايد مالکيت شاکي، لحوق تصرفات متهم و عدواني و من غير حق بودن تصرفات او را احراز کند تا بتواند نسبت به مجازاتش اقدام نمايد. براي احراز مالکيت ممکن است نياز به صدور قرار اناطه هم باشد. اداره حقوقي قوه قضاييه در همين رابطه طي نظريه مشورتي شماره 3224/7- 24 مرداد ماه 1378 اشعار داشته است: ...< اما در صورت شکايت کيفري به استناد ماده 690 قانون مجازات اسلامي، احراز واقع لازم است؛ يعني دادگاه تنها پس از احراز اين امر که تصرف فعلي من غير حق و عدواني يا غاصبانه است، مي‌تواند حکم محکوميت صادر نمايد... .>

‌در نظريه‌اي که از سوي اکثريت قريب به اتفاق قضات دادگستري تهران در تاريخ 31 ارديبهشت ماه 1376 اعلام شده نيز آمده است: <مطابق ماده 690 قانون مـجـازات اسـلامـي، تـصـرف عدواني و مزاحمت يا ممانعت در حق نسبت به املاک متعلق به دولت يا اشخاص حقيقي يا حقوقي صرفاً با شکايت مالک قابل تعقيب کيفري است...> و نظريه 30 آبان ماه 1375 آنها نيز اين امر را تأييد مي‌کند. بنابراين مهم‌ترين تفاوت دعواي تصرف عدواني کيفري و حقوقي، شرط مالکيت داشتن شاکي در بعد کيفري است، در حالي که نيازي نيست در يک دعواي تصرف عدواني حقوقي خواهان مالک باشد. اين تفاوت مي‌تواند تبعاتي را در پي داشته باشد؛ از جمله اين که مستأجر، امين و سرايدار نمي‌توانند در دادسرا عليه متصرف دعواي تصرف عدواني طرح نمايند، در حالي که در بعد حقوقي در ماده 170 قانون آيين دادرسي مدني اين حق براي آنها ايجاد شده اســت؛ چــراکـه مـتـصـرف هـسـتـنــد و تـصــرف کـفــايــت مي‌کند. از سوي ديگر، از آنجا که اين دعاوي با هم متفاوت هستند، منع ماده 163 قانون آيين دادرسي مدني در مورد اين که خواهان دعواي خلع يد (دعواي مالکيت) حق طرح دعواي تصرف عدواني را ندارد، شامل تـصــــرف عــــدوانـــي کــيــفـــري نـمـي‌شـود و خـواهان دعواي خـلـع يـد مـي‌تـوانـد از طـريـق کـيـفـــري بــراي رفــع تـصــرف عــدوانــي اقــدام کـنــد. نـظـريـه مـشـــــــــــــورتــــــــــــي شــــــمــــــــــــاره 3903/707/6/72 اداره حقوقي قـوه قـضـايـيـه نيز مؤيد همين مطلب است. ‌در بعد حقوقي بايد توجه داشت که مدت زمان تصرف سابق خواهان بايد به انــدازه‌اي بـاشـد کـه او عـرفـاً مـتصرف شناخته شود و اين مدت بنا بر نظر قاضي و عرف مي‌تواند متفاوت باشد. (قانون آيين دادرسي مدني سابق اين مدت زمان را يک سال معين کرده بود.) اما در بعد کيفري مسئله، زماني که سبق تصرفات براي ما مهم نيست، توجه به مدت زمان هم سالبه به انتفاي موضوع است. درنتيجه، صدور قرار منع تعقيب به اين دليل که ملک مورد نزاع مدت زمان زيادي در تصرف متهم بوده و سبق تصرفات نيز عرفاً از تعلق آن به متهم حکايت دارد، وجهه قانوني نداشته و صدور قرار موقوفي تعقيب متهم نيز به استناد ماده 173 قانون آيين دادرسي کيفري و به دليل مرور زمان به سبب مستمر بودن اين جرم معنا ندارد. تفاوت ديگر بحث تصرف عدواني کيفري و حقوقي در املاک مشاعي است. در ماده 167 قانون آيين دادرسي مدني تکليف دعواي تصرف عدواني حقوقي در يک ملک مشاع روشن شده و اين دعوا مسموع بوده و ممکن است منجر به صدور حکم به رفع تصرف عدواني عليه شريک ملک مشاع شود؛ در حالي که در بعد کيفري، مسئله به اين روشني نيست. عده‌اي با استناد به اين موضوع که شاکي در ذره ذره ملک حـق مـالـکـيـت دارد، بـا وجود ساير شرايط، اعتقاد دارند که بايد او را مجازات کرد. اما در مقابل، گروهي چنين استدلال مي‌کنند که متهم نيز در هر جزئي از مال شريک است و نسبت به او اصطلاح <ملک غير> صادق نيست و نمي‌توان او را مجازات کرد. هر دو اين ديدگاه‌ها در آراي ديوان عالي کشور در مورد جرايم عليه اموال و مالکيت ديده مي‌شوند؛ اما تنها در مورد تخريب را‡ي وحدت رويه وجود دارد. اين جرم در ملک مشاع هم قابل تحقق است؛ اما نمي‌توان اين حکم را به ساير جرايم تسري دارد. با توجه به اصل تفسير به نفع متهم و انصاف و عدالت بايد متمايل به نظري بود که تـحـقق جرايم عليه اموال و مالکيت (مانند تصرف عدواني) را به جز در مورد تخريب، در ملک مشاع قابل تحقق نمي‌داند.در دعواي تصرف عدواني، بحث اموال غيرمنقول نکته مهمي است که هم در جنبه حقوقي وجود دارد و هم در جنبه کيفري. در مورد تصرف عدواني حقوقي، ماده 158 قانون آيين دادرسي مدني موضوع را به‌روشني بيان کرده؛ اما در بعد کيفري باز هم موضوع به اين صراحت نيست. با دقت در نحوه نگارش و بيان ماده 690 قانون مجازات اسلامي و نظريات و رويه‌هاي قضايي، به‌ويژه نظريه مشورتي اداره حقوقي قوه قضاييه به شماره 3547/7- 24 مرداد ماه 1373 و نيز نظريه مورخ 30 آبان 1375 اکثريت قريب به اتفاق قضات دادگستري تهران مي‌توان به همين نتيجه رسيد. بـر اين اساس، در مورد اموال منقول بايد از مواد غيرمنسوخ قانون اصلاح قانون جلوگيري از تصرف عدواني مصوب 1352 يا ماده 24 قانون روابط موجر و مستأجر مصوب 1356 استفاده کرد و يا آن که از ساير عناوين جزايي مانند <سرقت> و <ربودن مال غير> و نيز طرح دعواي خلع يد (مالکيت) ياري جست.

نقل از نشریه ماوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 11:45  توسط صابر مجیدی  | 

چك بدون تاريخ و اعتبار آن

چك بدون تاريخ و اعتبار آن


دكتر محمدرضا بندرچي
(عضو هيئت عملي دانشگاه )

يكي از موضوعاتي كه در قلمرو حقوق تجارت بحث انگيز است ، (چك بدون تاريخ ) مي باشد. بدين معنا كه اگر چكي از طرف صادر كننده آن بدون تاريخ نگاشته شود آيا از اعتبار قانوني در نظر گرفته شده براي سند چك برخوردار است يا اينكه چنين سندي چك محسوب نمي شود؟
در اين رابطه دو نظريه مهم وجوددارد:
الف - عده اي عقيده دارندك ه چك بدون تاريخ در حكم سندي عادي و فقط دال بر دين صادر كننده است ، ولي از اعتبار و امتيازات ويژه چك تجاري مانند لازم الاجرا بودن ، الزامي بودن صدور قرار تامين خواسته ، تصمينات كيفري و غيره برخوردار نيست.
ب - گروهي كه اندكند عقيده دارند، چك بدون تاريخ نه تنها چك مندرج در قانون محسوب نمي شود، بكله اصولا" سند دين هم به شمار نمي رود، زيرا برخلاف سندي كه در آن بدهكار تصريح برمديونيت خود كرده ، در برگه هاي چاپي چك چنين تصريحي وجود ندارد، بلكه طي آن صادر كننده به محال عليه دستور مي دهد كه مقداري از وجه نقد موجود نزد وي به دارنده چك يا محال عليه پرداخت گردد واين موضوع في نفسه به هيچ وجه بيانگر مديون بودن صادر كننده چك به دارنده آن نيست ، بلكه چه بسا وي مي خواسته به دارنده چك ،مبلغي قرض دهد يا هبه اي نمايد و يا پول آن را نزدش امانت قرار دهد. لذا چك بدون تاريخ ، نه چك است ونه حتي سند عادي مديونيت صادر كننده آن 0
هر يك از قايلين اين دو نظريه براي توجيه مباني خود دلايلي دارند كه در جايش قابل بحث ومناقشه است و ما در ذيل ، در ضمن توجيه مبناي مورد قبول خويش ، به اين دلايل هم خواهيم پرداخت. در شرح استدلال ، از تعريف چك آغاز مي كنيم 0
ماده (310) قانون تجارت مي گويد: (چك نوشته اي است كه به موجب آن صادر كننده وجوهي را كه نزد محال عليه دارد كلا" يا بعضا" مسترد يا به ديگري واگذار مي نمايد.)
در ادامه آن در ماده (311) آمد: (چك بايد محل وتاريخ صدور، قيد شده و به امضاي صادر كننده برسد. پرداخت نبايد وعده داشته باشد.)
در بادي امر، چنين به نظر مي آيد كه محل وتاريخ صدور چك از اركان اساسي آن به شمار مي رود و با فقد هر يك از اين اركان ، چك فاقد اعتبار قانوني خواهد بود.
اداره حقوقي دادگستري نيز در نظريه مشورتي مورخ 19/5/1347 آورده است :
مطابق ماده (311) قانون تجارت ، تاريخ چك از اركان اساسي آن محسوب مي شود و با فقد تاريخ ، نمي توان آن را چك به معناي قانوني كلمه دانست. (1)
همن مرجع در مورد چكي كه بدون قيد سال تحرير، صادر شده در نظريه مورخ 12/12/58 مي گويد:
(با توجه به ماده (311) قانون تجارت كه تصريح دارد به اينكه در چك بايد محل و تاريخ صدور، قيد شده و به امضاي صادركننده برسد ومتسنبط از ملاك ماده (223) همان قانون كه تاريخ تحرير را به روز وماه و سال ، توضيح داده ، كلمه تاريخ ناظر به روز وماه و سال بوده و اگر در چك ، تاريخ سال قيد نگردد، چك بدون تاريخ محسوب واعتبار چك را ندارد) 0 (2)
در بررسي اين انديشه ها بايد گفت ، اگرچه ماده (311) قانون تجارت ، قيد تاريخ صدور را در متن چك لازم دانسته اما درهيچيك از مواد قانون ، عدم رعايت اين قيد، موجب بي اعتباري يا خروج اين نوع چك از حيطه اسناد لازم الاجرا يا تجاري دانسته نشده است. در حالي كه همين قانون در ماده (266) و (309) ، عدم قيد تاريخ در برات وسفته ار موجب خروج آن از شمول بروات تجاري مي داند و در واقع ، طبق مواد ياد شده ، قانونگذار صريحا" در برات و سفته ، تاريخ را جزء اركان صحت آنها مي داند و بدون آن ، برات و سفته در رديف اسناد عادي خواهد بود واز مزاياي اسناد تجاري نمي تواند برخوردار شود.
بدين ترتيب ، از سكوت قانونگذار در ماده (311) از حيث عدم تصريح به ضمانت اجراي عدم رعايت تاريخ يا محل صدور وتوجه به اصل صحت و اينكه بي اعبتاري ، دليل محكم مي خواهد، مي توان نتيجه گرفت كه تاريخ ، ركن اساسي چك نيست.
ممكن است عده اي به استناد تبصره ماده ( 319) قانون تجارت ، شرط مندرج در ماده (311) رااز جمله شرطهاي اساسي چك بدانند 0 به اين صورت كه قانونگذار در اين تبصره ، چك را نيز از جمله اسنادي دانسته كه مي تواند فاقد يكي از شرايط اساسي قانوني باشد ، لذا چك فاقد تاريخ يا محل صدور يا امضا و نيز وعده دار فاقد شرايط اساسي است.
در پاسخ به اين شبهه بايد گفت كه اولا" : در اين تبصره ، شرايط اساسي چك ، سفته و برات شرح داده نشده است تا بتوان به اتكاي آن اين شرطها را مورد بحث و استناد قرارداد ، بلكه در ماده ( 226) قانون تجارت به اين شروط كه ويژه برات است ،اشاره شده و در ماده (309) نيز اين شرايط به سند سفته تسري داده شده در حالي كه چنانچه قبلا" گفته شد ، به شرايط اساسي چك در هيچ موردي اشاره نشده است.
لذا با استقصا در مواد قانون تجارت ، شايد بتوان گفت كه تنها شرط اساسي چك ، علاوه بر اهليت صادر كننده ، مهر و امضاي صادر كننده است.
ثانيا" : همين تبصره بيانگر اين است كه چك فاقد تاريخ ، بي اعتبار نيست بلكه صاحب آن مي تواند وجه آن را فقط از دارنده اي كه به ضرر او استفاده بلاجهت كرده مطالبه كند (نتيجتا" صدور اجرائيه ثبتي هم بلا اشكال است ) و تنها دايره اش محدود به استفاده كننده خواهد بود و به ضامنين و ظهر نويس ها مرتبط نيست.
از طرف ديگر ، قانونگذار در ماده ( 314) قانون تجارت ، مقررات حاكم بر برات را فقط در محدوده ضمانت ، ظهرنويسي ، اعتراض ، اقامه دعوا و مفقود شدن برات ، شامل چك نيز دانسته است. يعني سند چك فقط در موارد ياد شده از قواعد حاكم بربرات پيروي مي كند 0 لذا نمي توان بند 2 ماده ( 233 ) كه مربوط به ضروري بودن قيد تاريخ در برات است و نيز ضمانت اجراي مندرج در ماده ( 226) را كه بيانگر بي اعتباري برات فاقد تاريخ است ، را شامل چك نيز دانست ، زيرا قيد تاريخ چك در هيچ يك از موارد مندرج در ماده ( 314) ذكر نشده ، كما اين كه در ماده ( 311) قانون تجارت ، صدور چك وعده دار نيز نهي شده است و اگر نهي را مشعر بر بطلان بدانيم بايد چك وعده دار را هم از شمول چك تجاري خارج كنيم ، در حالي كه نظر مشهور بر آن است كه نهي درمعاملات دلالت بر بطلان ندارد و عرف و رويه قضايي نيز چك وعده دار را از دايره چك بودن خارج نمي داند 0
هيات عمومي ديوان عالي كشور در راي شماره 2614 مورخ 8/ 10/ 1327 در اين زمينه مي گويد :
(راجع به چكهايي كه تاريخ چك ، موخر از زمان تحرير است ، نظر به اين كه موافق مقررات قانوني ، تاريخ استفاده از چنين چكهايي همان تاريخي است كه در آن قيد شده و تحرير در زمان مقدم بر تاريخ پرداخت ، آن را از صورت چك خارج نمي كند 0 بنابراين چنين اوراقي چك بوده و صادر كننده مشمول مقررات قانوني چك خواهد بود 0 ) (3)
مضافا" بر اين كه ، طبق ماده (11) قانون صدور چك مصوب 1355 چك وعده دار فقط فاقد ضمانت اجراي كيفري بوده و قانونگذار آن را از حوزه اعتبار قانوني چك خارج ندانسته است.
ديگر اين كه ، در ماده ( 311) قانون تجارت ، قيد محل صدور چك نيز لازم شمرده در حالي كه عملا" در هيچ چكي به محل صدور آن اشاره نمي شود ، و فرض بر اين است كه در محل بانك محال عليه صادر شده ، ولي هيچگاه اين نقيصه را از موجبات بي اعتباري چك نشمرده اند ، كه البته اصل سرعت در تجارت نيز چنين اقتضايي دارد 0 در عين حال ، ديوان عالي كشور در راي شماره 927 مورخ 15/3/ 1329 ، چك وعده دار را چك ندانسته و آن رامانند سفته تلقي كرده است ، (4) در حالي كه سفته ويژگيهاي خاص خود را دارد كه در قانون تجارت دقيقا" احصا شده و با عقد حواله مدني متفاوت است ، و شايد شايسته بود ديوان آن را نوعي حواله بداند وگرنه سفته دانستن آن از مباني حقوقي منطقي برخوردارنيست.
دادگاه عمومي شعبه اول قزوين طي دادنامه شماره 599 مورخ 13 / 12 / 73 ، به استناد ماده ( 311) قانون تجارت ، چك فاقد تاريخ را از شمول اسناد لازم الاجرا خارج دانسته و بالتبع راي به ابطال اجرائيه ثبتي مربوط داده است كه البته دادگاه تجديد نظر استان تهران با نقض آن ، راي به معتبر بودن چك و درستي صدور اجرائيه داده است.
لذا بايد گفت اگر چك فاقد تاريخ ، چك محسوب نشود ،نمي توان آن را سند عادي هم تلقي نمود ، چرا كه اولا" : از شمول ماده ( 310) خارج است و ثانيا" : همان گونه كه پيش تر ذكر شد ، در متن چكها به بانك محال عليه دستور داده شده تا مبلغي به محال عليه بپردازد و اين دستور ، في نفسه دليل بر مديونيت صادر كننده به دارنده چك نيست ،زيرا درآن هيچ گونه نشانه و اماره اي دال بر مديونيت صادر كننده وجود ندارد ، بلكه اين دارنده چك است كه بايد مديونيت وي را ثابت كند و صرف وجود سند چك در يد خواهان ، دليل طلبكار بودن او به حساب نمي آيد 0
پس بهتر است چك فاقد تاريخ راهم چك معتبر بدانيم وضمانتهاي قانوني را نيز براي او قايل شويم ، ولي با اتكا به اصل تفسير مضيق و به نفع متهم در قوانين كيفري و تكيه بر ماده (11) قانون چك ، آن را فقط فاقد ضمانت اجراي كيفري تلقي نماييم 0
تحليل ديگر :
صرف نظر از استدلالهاي ياد شده ، مي توان گفت كه در ماده (311) قانون تجارت ، هيچ گاه ذكر نشده كه تاريخ چك حتما" بايد در لحظه صدور چك درج شود ، بلكه مي گويد كه در چك بايد تاريخ صدور ، قيد شده باشد ، حال اگر چكي در لحظه صدور واقعي فاقد تاريخ باشد ولي دارنده آن ، قبل از ارائه به بانك يا اقامه دعوا يا درخواست اجرائيه ثبتي ، در متن آن ، تاريخ را درج كند چك مزبور واجد شرايط مقرر در ماده ( 311) قانون تجارت خواهد بود و در واقع بايد گفت ، در اين مورد صادر كننده با عدم ذكر تاريخ در متن چك به دارنده آن اختيار داده تا وي هر گاه كه صلاح بداند اقدام به درج تاريخ و وصول وجه چك نمايد 0 لذا اگر ثابت شود چكي در هنگام صدور ، فاقد تاريخ بوده و بعدا" تاريخ به آن الحاق شده ، باز هم لطمه اي به اعتبار تجاري آن وارد نخواهد بود 0
اصولا" در تفسير بايد به شيوه اي عمل كرد كه اعمال مردم حتي المقدور صحيح دانسته شود 0


منابع:

1 - مجموعه نظارت مشورتي اداره حقوقي دادگستري در مسائل كيفري ، ص 245 ، مسئله 1 0
2 - مجموعه نظرات مشورتي اداره حقوقي دادگستري در امور مدني ، ص 316، نظريه شماره 5654 0
3 - مجموعه رويه قضايي ، احمد متين ، قسمت كيفري ، ص 0125
4 - حقوق تجارت ، دكتر محمود عرفاني ، نشر جهاد دانشگاهي ، 1365 ج 1 ، ص 301 0
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 11:36  توسط صابر مجیدی  | 

بررسی اسناد تجاری در حقوق تجارت ایران

:: بررسی اسناد تجاری در حقوق تجارت ایران

TMBA
درس حقوق بازرگانی (دکتر بهرام خیری -عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی)
بنفشه برازنده – دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی دانشگاه آزاد اسلامی قزوین
چکیده
پیدایش اسناد تجاری به تاریخ حقوق تجارت بازمیگردد و در یک نگاه کلی ، حاصل نیازهای تجاری و بازرگانی است . علت پیدایش این اسناد در سه ضرورت اصلی خلاصه میشود : ۱ ) سرعت ، ۲ ) سهولت و ۳ ) امنیت روابط تجارتی .
به عبارت دیگر چون اجرای سریع ، آسان ، اعتماد و اطمینان به ظاهر اعمال تجاری از طریق اسناد مدنی به خوبی تامین نمیگردید ، ناگزیر اسنادی با کارکردهای مناسبتر به وجود آمد.

در این مقاله به مفاهیم اسناد تجاری ، مزایای اسناد تجاری، اوصاف اسناد ، ظهرنویسی ،توثیق اسناد تجاری ،ماهیت اسناد تجاری ، برات ، سفته ، چک ،اسناد در وجه حامل ،اصل عدم قابلیت استناد به ایرادات در اسناد تجاری ،ضمانت و انحلال اسناد تجاری پرداخته شده است.

اگر چه حق مطلب آنگونه که شایسته است ادا نشده و جا دارد که فرهیختگان این علم با نقد مطالب بر غنای آن بیافزایند.
کلید واژه:
اسناد تجاری ،توثیق ، سفته ، برات ،چک ، ضمانت

• مقدمه
توسعه روزافزون تجارت و مبادلات تجاری داخلی و بین‌المللی و ضرورت سرعت و سهولت در امر بازرگانی و نقشی که گردش سرمایه و حجم مبادلات تجاری در سرنوشت سیاسی و اقتصادی کشورها دارد، دولتها را بر آن داشته است تا با تدوین ضوابط و مقررات خاصی، امنیت خاطر تاجر و بازرگان را در روابط تجاری فراهم نمایند. اسنادی چون سفته و چک و برات، با ویژگیها و کارکردهای خاص، علاوه بر تاثیر اجتناب ناپذیری که بر اقتصاد هر کشور دارد؛ امروزه از مهمترین ابزار تجارت نیز به شمار می‌رود. تاجری نیست که روزانه با این اسناد سر و کار نداشته باشد. از سوی دیگر، تاجر با به جریان انداختن سرمایه خود نیاز به امنیت خاطر و حمایت حقوقی همگام با دو اصل سرعت و سهولت دارد. امری که با استفاده از روشهای معمول در نظام حقوق مدنی قابل تامین نیست. از این رو، در نظامهای حقوقی داخلی و بین‌المللی، اصول خاصی بر معاملات برواتی حکومت می‌کند که معمولاً اسناد مدنی از چنین اصولی برخوردار نیست. لذا بخش عمده‌ای از مباحث راجع به اسناد تجاری، مربوط به اصول حاکم بر آنها است. با توجه به حجم زیاد دعاوی مربوط به اسناد تجاری، مطالعه این اصول برای جامعه حقوقی کشور امری اجتناب ناپذیر است.
اسناد تجاری در قانون تجارت ایران و سایر قوانین و مقررات مرتبط تعریف نشده است لیکن دکترین حقوق تجارت ایران برای اسناد تجارتی دو مفهوم عام و خاص قایل میباشد . در مفهوم عام و وسیع ، هر سند یا نوشتهای که در امر تجارت ، عنوان و کاربرد داشته باشد میتواند سند تجارتی قلمداد گردد مثل برات ، سفته ، چک ، اورا قرضه ، اورا سهام ، بارنامه دریایی ، راهنامه هوایی ، اعتبارات اسنادی ، قبض انبار ، ضمانت نامه بانکی ، سیاهه تجارتی ( فاکتور ) ، بیمه نامه و . . . و متقابلا اسناد تجارتی به مفهوم خاص شامل اسناد سه گانه برات ، سفته و چک میباشد که به دلیل تمرکز اوصاف اسناد تجارتی در سه سند اخیر و اتصاف انها به کلیه اوصاف و ویژگیهای تجارتی و حمایت اکمل قانونگزار تجارتی ، به انها اسناد تجارتی خاص گفته میشود(مسعودی ،۱۳۷۹ ، ۶-۹ ).
اسناد تجاری در مفهوم خاص، طی دوران نسبتا طولانی، با توجه به نیازهای خاص مبادلات بازرگانی به وجود آمده و هدف آن پیشگیری از مخاطرات احتمالی حمل و نقل پولهای فلزی و کاغذی و لزوم پرداختهای سنگین و امکان نقل و انتقال وجوه از مکانی به مکان دیگر یا از کشوری به کشور دیگر بوده است( آموزگار ، ۱۳۸۰ ،۶۴-۶۵ ).
و این اسناد در جهت تسهیل گردش ثروت و سرعت بخشیدن به کارها و نیز معاف کردن تجار از انجام کارهای اداری وقت گیر مورد استفاده قرار می گیرند(فخاری ، ۱۳۷۴ ، ۶).
با اندکی دقت در اسناد بالا میتوان این اسناد را به لحاظ کاربرد اصلی که دارند دسته بندی کرد . برخی در کار پرداخت و مبادلات پولی مورد استفاده قرار میگیرند مانند : چک ، سفته ، برات ، اعتبارات اسنادی . که البته در میان اینها ، برات و سفته ، وسیله پرداختهای وعدهدار ، چک به عنوان وسیله پرداخت نقدی و بالاخره اعتبار اسنادی ( l . c ) به عنوان وسیله پرداخت صرفا بین المللی میباشد . برخی معرف تعهدات ناشی از بیع تجارتی هستند مانند سیاهه تجارتی و برخی به عنوان سند تعهد پرداخت بیقید و شرط وجه نقد توسط ضامن ( بانک ) به مضمونله ( ـ از بابت مضمون عنه ) میباشند مانند ضمانت نامه بانکی . برخی سند مالکیت مالالتجاره بوده مانند بارنامه ، راهنامه ، سند حمل مرکب و قبض انبار و برخی نیز حاکی از مشارکت اشخاص در سرمایه شرکتهای تجارتی است مانند سهام و اوراق قرضه (مسعودی ،۱۳۷۹ ، ۶-۹ ).
برای تسریع و تسهیل گردش این اسناد در حقوق تجارت، نهادی به نام «ظهرنویسی » پیش بینی شده که به اسناد مزبور امکان می دهد که به صرف امضا در ظهر (پشت) سند، حقوق مندرج در آن بدون نیاز به سایر تشریفات، به دیگری انتقال یابد.
هرچند سابقا در قلمرو معاملات به اموال مادی (منقول و غیرمنقول) بیشتر بها داده می شد، اما با توسعه روزافزون اسناد تجاری بعنوان اموال اعتباری، سرمایه نوینی در جامعه تجلی کرد و وسیله پرداخت، واسطه معاملات، معیار سنجش و ذخیره کننده ارزش اشیا و خدمات محسوب شد; بگونه ای که اکنون در بسیاری کشورها میزان اموال مادی اشخاص، ملاک سرمایه واقعی و منحصر به فرد آنها محسوب نمی شود; بلکه حجم و نوع اسناد تجاری مثل اوراق بهادار، این نقش را ایفا می کند و خاصیت زایندگی آنها در بسیاری موارد، بیشتر از اموال مادی است و از همین رو فکر وثیقه گذاری آنها، ماهیت حقوقی و شرایط و احکام آن مطرح شد و مورد بحث قرار گرفت و از قلمرو حقوق داخلی کشورها فراتر رفته در قوانین و مقررات بین المللی انعکاس یافت(آموزگار ، ۱۳۸۰ ،۶۴-۶۵ ).

• تعریف سند و انواع آن
سند در لغت چیزی است که بدان اعتماد کنند و «نوشته‌ای که در اثبات اعمال حقوقی به کار می‌رود در صورتی سند است که بوسیله شخص یا اشخاصی که در ایجاد آن اثر دارند، تنظیم شود.»
ماده۱۲۸۴ (ق . م ) سند را چنین تعریف می‌نماید: «سند عبارتست از هر نوشته که در مقام دعوی یا دفاع قابل استناد باشد.» (یگانه و منتظمی ،۱۳۸۷ ،۱۹۱ ).
سند در این ماده از نظر اعتبار به دو نوع رسمی و عادی تقسیم شده است.
اول: سند رسمی‌نوشته‌ای است که در اداره ثبت اسناد و املاک یا دفاتر اسناد رسمی یا در نزد سایر مامورین رسمی‌در حدود صلاحیت آنها و برطبق مقررات قانونی تنظیم شده باشد.
دوم: سند عادی به سندی اطلاق می‌شود که بوسیله افراد تنظیم شده مشروط بر آن که مامورین رسمی‌طبق مقررات قانونی در آن مداخله نداشته باشند.
پس برات، سفته و چک جزء اسناد عادی به شمار می‌روند و قانونگذار اصل را بر عادی بودن اسناد در حقوق خصوصی بنا نهاده ولذا اسناد تجاری که تشریفات تنظیم اسناد رسمی‌را ندارند عادی محسوب می‌شوند
(اسدی ، ۱۳۸۶ ، ۶۶ ).

• مفهوم اسناد تجاری
با توجه به نقش و شغل تجارت متوجه می‌شویم که اجتماع بازرگانان از دیگر اجتماعات قابل تصور، جدا بوده و راهی خاص پیش رو دارد و با توجه به معاملات انبوه بازرگانان که فقط به قراردادهای عمده می‌اندیشند لذا دو نیاز اساسی احساس می‌شود، امنیت و سرعت؛ بر همین مبنا است که قراردادهای تجاری از معاملات مدنی و ابزارهای پرداخت در جایگاه مدنی فاصله می‌گیرد.
سند در تجارت از چارچوب قانون مدنی خارج شده و یک نظام وجودی جدیدی از آن احساس می‌شود. از حالت کاغذی که به عنوان ابزار اثباتی است خارج شده و این سند که در چارچوب قانون مدنی استقلالی ندارد در قانون تجارت وصف تجریدی کسب می‌کند و مزایایی به خود می‌گیرد و آن را از وصف ساده اسناد عادی در قانون مدنی جدا می‌کند.
درست است که در ابتدا بیان نموده‌ایم که سند تجاری جزء اسناد عادی است (طبق قانون مدنی) ولی در اینجا می‌گوییم که در قانون تجارت نقش اساسی دارد و ارزش مختص به خود می‌یابد و چه بسا که این سند تجاری مسئولیت زیادی برای صاحبان امضا در آن بوجود می‌آورد که باعث سهولت قابل ملاحظه‌ای در انجام معاملات می‌شود(همان منبع ، ۶۷ ).
اسناد تجاری به طور عمده عبارت از کلیه اسنادی هستند که بین تجار در دادوستد روزانه رد و بدل می شوند.انواع انها متفاوت و بسته به وضعیت و نوع کار تجارت زیاد یا کم است. ولی در اصطلاح حقوق تجارت اسناد تجاری عبارت از اسنادی است که قانون تجارت از انها نام برده و انها را در تحت شرایط خاصی قرار داده است. معامله نسبت به بعضی از آنها را قانون ذاتاً تجارتی دانسته مانند معاملات برواتی ، و معامله بعضی از آنها ذاتاً تجارتی نیست مانند سفته ، یعنی کسی که اشتغال به عمل برواتی داشته باشد تاجر است ، ولی کسی که به عمل سفته اشتغال داشته باشد دلیل اشتغال او به تجارت نخواهد بود. با این احوال مقرراتی که در اسناد تجارتی وجود دارد مربوط به تاجر یا غیر آن نخواهد بود ، بلکه شامل کلیه اسناد تجارتی است اعم از این که معامله کننده تاجر باشد یا خیر (عبادی ، ۱۳۷۲ ، ۲۱۷ ).

• خصوصیات حقوق تجارت و مزایای اسناد تجاری
الف- سرعت در معاملات
اصل سرعت لازمه تجارت است.زیرا انعقاد قراردادها و اجرای آنها نیاز به سرعت دارد و هر قدر سرمایه‌ها سریعتر گردش کند به همان اندازه شرکت‌های تجاری و یا خدماتی و دیگر بنگاه‌های اقتصادی فعال‌تر می‌شوند و به تبع آن رفاه جامعه بهتر تامین می‌شود. از آنجا که تاجر روزانه چندین معامله می‌کند و عملیات بازرگانی همیشه به قصد انتفاع صورت می‌پذیرند و تولید در سطح انبوه قرار می‌گیرد و نفع بازرگانان را تامین می‌کند، این خصیصه جذب نفع از خصوصیات نفع بازرگانی است.
سرعت در معاملات تجاری عنصری لازم و ضروری است. تمام تلاش تاجر این است که کالا را به موقع تحویل دهد و به سرعت به پول خود دست یابد. اگر عملیات تجاری با سرعت صورت نگیرد چه بسا که بازرگان را دچار ورشکستگی نماید که خود برای جامعه و مردم معضلی بزرگ است.پس احتیاج به قواعد خاصی در زمینه تجارت وجود دارد که هم سرعت و امنیت را تامین کند و هم تاجر بتواند اعتبار کسب کند و از طرف دولت نیز حمایت شود. به نظر می‌رسد اسناد تجاری تا حدودی بتواند‌این نیاز را رفع کند.

ب- تقویت اعتبار
اسناد تجاری وسیله سهل و مناسبی برای تحصیل اعتبار می‌باشند و اصل سرعت به تنهایی قادر به تامین اهداف حقوق تجارت نیست. چون سرعت همیشه با مخاطراتی همراه است، لذا تقویت اعتبار نقش مهمی برای بازرگان دارد. تاجری که جنس را می‌خرد و صاحب کارخانه‌ای که جنس را تهیه می‌کند در موقع خرید جنس یا خرید مواد اولیه اغلب پول کافی در اختیار ندارد، لذا متوسل به برات و سفته می‌شود و به این طریق کسب اعتبار می‌کند
.
اسناد تجاری دارای مزایای منحصری می‌باشند که عبارتند از:
۱- مسئولیت تضامنی امضا کنندگان اسناد تجاری:
قانونگذار در ماده۲۴۹ قانون تجارت نیز مسئولیت امضا کنندگان اسناد تجارتی را صراحتاً تضامنی دانسته است. دارنده سند می‌تواند به هر یک از مسئولین مراجعه نماید و در صورت عدم دریافت مختار است که همگی یا یکی از آنها یا چند نفر را خوانده دعوی قرار دهد که‌این خود مزیت بزرگی است که قانونگذار برای صاحب این اسناد شناخته است.

۲- قرار تامین خواسته:
صاحب برات یا سفته یا چک می‌تواند به محض تقدیم دادخواست و قبل از شروع رسیدگی تقاضای توقیف اموال بدهکار را بنماید و دادگاه طبق درخواست وی به اندازه آن چه که مورد تقاضای اوست قرار تامین صادر کند تا اگر حکم به نفع او صادر شد بتواند حق خود را استفاده کند. البته با توجه به اهمیتی که قانون برای اسناد تجاری قائل شده در ماده۲۹۲ قانون تجارت بیان می‌نماید: «پس از اقامه دعوی محکمه مکلف است به مجرد تقاضای دارنده براتی که به علت عدم تادیه اعتراض شده است معادل وجه برات را از اموال مدعی علیه به عنوان تامین توقیف نماید.» که‌این مورد راجع به سفته وچک نیز اجرا می‌شود. حتی پرداخت خسارت احتمالی نیز برای دارندگان این گونه اسناد پیش‌بینی نشده (اسدی ، ۱۳۸۶ ، ۶۸-۶۹ ).

۳- قابلیت نقل و انتقال:
امور بازرگانی(دیون و مطالبات) توسط این اسناد از طرفین به سادگی نقل و انتقال صورت می گیرد

۴- وسیله اعتبار هستند:
معاملات بازرگانان اصولا بر مبنای اعتبار است.چون تجار همیشه پول نقد جهت معامله در اختیار ندارند

۵- به جای وجه نقد مصرف می شود: این اسناد بهترین وسیله برای انتقال وجوه هستند.
۶- ایجاد مشاغلی نظیر صرافی و بانکداری می کند:معاملات برواتی ( شغل های خرید و فروش سفته، برات،چک ) یکی از فایده های اسناد بازرگانی محسوب می شوند که خود باعث تسهیل در وصول طلب یا بدهی بازرگانان می گردد و سرمایه انها را حفظ می نمایند (یگانه و منتظمی ،۱۳۸۷ ، ۱۹۲ ).

• ظهر نویسی
در اسناد تجاری با احکام و آثار خاص آن ، یعنی حکومت استقلال امضاها و غیر قابل استناد بودن ایرادات ، ظهر نویسی یک نهاد حقوق تجارت است و به اسناد تجاری بمعنی خاص ، در شکل رائج و معمول آن ، امکان میدهد که به صرف امضاء در ظهر یا پشت سند ، حقوق مندرج در آن ، بدون اینکه نیاز به تشریفات خاص دیگری باشد ، به دیگری انتقال یابد .
سابقه ظهر نویسی در ایتالیا به قرن شانزدهم میلادی میرسد و در فرانسه بموجب فرمان ۱۶۷۳ برسمیت شناخته شد . و چون پاسخگوی نیازهای امور تجاری بود در سطح گسترده ای رواج یافت و بعنوان یک نهاد و ابزار قانونی بکار گرفته شد و تجار را از تشریفات انتقال طلب ، به شکل و کیفیتی که در قلمرو حقوق مدنی متداول بوده و هست بی نیاز ساخت . با تحولات تدریجی و سیر تکامل اسناد تجاری ، ظهر نویسی نیز تحولاتی یافت و انواع مختلف را در برگرفت . مثل ظهر نویسی بعنوان وکالت و ظهر نویسی بعنوان وثیقه .
توثیق اسناد تجاری ،یا درج عباراتی از قبیل ” بعنوان وثیقه ” ، ” بابت تضمین “، “برای گرو “و هر عبارت دیگری که مفید این معنی باشد ، صورت می پذیرد(اخلاقی ، ۱۳۸۶ ، ۲-۳ ).

• توثیق اسناد تجاری
توثیق تجاری یک نوع عمل حقوقی است که بانک ،تاجر یا شخصی سند تجاری را نزد بانک ،تاجر یا شخص دیگری برای تضمین دین ،تعهد خسارت احتمالی،تعهد حسن انجام کار و کسب اعتبار به وثیقه و رهن می گذارد تا اگر وثیقه گذار و راهن تعهد خود را انجام ندادند ،وثیقه گیر و مرتهن طلب خود را از سند تجاری که برای وثیقه انجام تعهد نزد او است،وصول و طلب خود را از ان برداشت کند (باقری اصل و دیگران ، ۱۳۸۸ ، ۵۲ ).
در کشورهایی که این نهاد در آنها پا بعرصه گذاشت . خالی از پاره ای مشکلات نبوده است . مشکلات ، ناشی از نفس وثیقه گذاری و جواز و یا عدم آن نبوده است بلکه بیشتر بر محور شرائط تحقق آن دور می زده است . برای مثال در حقوق تجارت فرانسه که قانون تجارت مصوب ۱۸۰۷ آن الگوی نویسندگان قانون تجارت مصوب اردیبهشت ماه ۱۳۱۱ ایران بوده است ، مساله عبارت از این بوده که توثیق اسناد تجاری ، مثل انتقال آن به صرف امضاء و با قید عبارتی دال بر ” توثیق ” کفایت میکنند و ماده ۹۱ قانون جدید اعلام نمود که : ” در مورد اسناد قابل معامله ، رهن میتواند با ظهر نویسی درست دال بر اینکه اسناد به وثیقه گذاشته شده اند ، تحقق پذیرد .”
با توجه به این که اسناد تجاری در دست تاجر ، بعنوان اموال با ارزش است و باید به او این امکان را داد که بتواند به سهولت و در کوتاه مدت ، و تا سررسید ، آنها را به وثیقه سپارد و بدون نیاز به انجام تشریفات سخت و سنگین قانون مدنی ، وجوه و اعتبارات لازم را کسب کند و یا آنها را برای گشایش اعتبارات اسنادی و یا تضمین حسن انجام تعهدات تجاری خود بکار گیرد . هر چند مقررات قانون جدید فرانسه مصوب ۱۸۶۳ ، متضمن نقائصی بود ولی از آنجا که مشکلی از مشکلات اساسی امر تجارت را حل مینمود ، از اینرو قبول عام یافت . در قریب باتفاق کشورهائیکه اسناد تجاری در قلمرو آنها رواج یافت ، وضع کم و بیش مشابهی حکومت می کرد .

موضع حقوق ایران
قانون تجارت کشورما ، مثل همه کشورها ، قابلیت نقل و انتقال سند تجاری را ، بطورکلی ، از طریق ظهرنویسی پذیرفته و شرائط سهل و ساده آنرا بیان داشته است . قانون تجارت ، از انواع مختلف ظهرنویسی ، فقط به دو نوع آن یعنی ظهر نویسی برای انتقال و ظهر نویسی بعنوان وکالت تصریح دارد . ماده ۲۴۷ ق . ت . میگوید :
” ظهر نویسی حاکی از انتقال برات است مگر اینکه ظهر نویس وکالت در وصول را قید نموده باشد که در این صورت انتقال برات واقع نشده ولی دارنده برات حق وصول ولدی الاقتضاء حق اعتراض و اقامه دعوی برای وصول خواهد داشت . جز در مواردیکه خلاف این در برات تصریح شده باشد . ”
بنحویکه ملاحظه می شود ، در قانون تجارت کشورما ، در مبحث راجع به ظهر نویسی توثیق اسناد تجاری ، به سکوت برگزار شده است و این نوع ظهر نویسی ، در نظام حقوقی ما علیرغم رویه معمول تجار و بانکها ، خالی از بروز پاره ای مشکلات نبوده و نمی باشد .
توثیق اسناد تجاری در نظام حقوقی ایران ، معمولاً در قالب عقد رهن ، تحلیل میشود(اخلاقی ، ۱۳۸۶ ، ص ۴-۹).
واژه رهن در در حالت اسم به معنای گرویی یا اسم برای شیء رهین و مرهون می باشد.رهن ، در لغت به معنای ثبات و دوام است وگاه به معنای حبس نیز به کار می رود( باقری اصل و دیگران ،۱۳۸۸ ، ۵۱-۵۲)
در حقوق ایران ، عقدی را که به موجب آن مال مدیون وثیقه طلب قرار می گیرد ، رهن می نامند .
عقد رهن ، چنانکه می دانیم ، سبب میشود که طلبکار وثیقه عینی بیابد و بر آن ” حق عینی تبعی ” پیدا کند و راهن نتواند در آن تصرفی کند که به زیان مرتهن باشد ( ماده ۷۹۳ ق . م . ) و طلبکار ، نسبت به استیفای حق خود از قیمت رهن ، بر دیگر طلبکاران رجحان یابد(اخلاقی ، ۱۳۸۶ ، ۹-۱۲ ).

• ظهرنویسی به عنوان وثیقه
هدف از ظهر نویسی بعنوان وثیقه این است که دارندهء- اسناد تجاری با اخذ مبلغی از موسسات اعتباری مثل بانکها ، بعنوان وام یا اعتبار یا عناوین دیگر ، تسهیلات لازم معاملات تجاری خود را فراهم آورد . سابق براین ، در قلمرو معاملات ، به اموال مادی اعم از منقول و غیر منقول بها داده می شد ، با توسعه روز افزون اسناد تجاری بعنوان اموال اعتباری ، سرمایه نوینی در جامعه تجلی کرد و وسیله پرداخت ، واسطه معاملات ، معیار سنجش و ذخیره کنند ارزش اشیاء و خدمات بحساب آمد . امروزه اموال مادی منقول و غیر منقول اشخاص ، ملاک سرمایه واقعی و منحصر بفرد آنها محسوب نمی شود ، بلکه حجم و نوع اسناد تجاری مثل اوراق بهادر این نقش را ایفاء میکند و خاصیت زایندگی آنها ، در بسیاری از موارد ، بیشتر از اموال مادی است ، از همین رو ؛ فکروثیقه گذاری آنها ، ماهیت حقوقی و شرائط و احکام آن مطرح و مورد بحث قرار گرفت .
در ظهر نویسی بعنوان وثیقه ، مثل وثیقه گذاری اموال مادی از اعم از منقول و غیر منقول ، مالکیت اسناد تغییری نمی کند ، بنابراین دارندهء چنین سندی ، علی القاعده تمام حقوق ناشی از ظهر نویسی ، باستثنای حق ظهر نویسی برای انتقال را دارد و چنانچه دارنده سند آنرا ظهر نویسی کند ، ظهر نویسی وی حکم ظهر نویسی بعنوان وکالت را خواهد داشت (اخلاقی ، ۱۳۸۶، ۴ ).

• اوصاف حاکم بر اسناد تجاری
۱ ـ وصف تجریدی ( مشتمل بر اصول عدم استماع ایرادات و استقلال امضاءها )
۲ ـ وصف تنجیزی
۳ ـ وصف شکلی
۴ ـ وصف قابلیت انتقال

قبل از هر توضیح باید گفت این اوصاف مولود عرفهای بازرگانی بودند که بنابه نیاز بازرگانان ایجاد و تدریجا مورد حمایت قوانین موضوعه نیز قرار گرفتند .
۱ ـ وصف تجریدی ( مجرد بودن رابطه حقوقی منشا صدور سند نسبت به روابط حقوقی ناشی از صدور سند ) :
اصولا صدور اسناد اعم از مدنی و تجاری مبتنی بر یک رابطه حقوقی منشا است . کسی خانهای میخرد و سند خرید و فروش آن ، میان فروشنده و خریدار امضاء میشود . صرفنظر از این که سند خرید و فروش خانه موصوف ، به صورت مبایعه نامه عادی تنظیم شود یا سند انتقال رسمی ، انچه مهم است این که ، منشا صدور چنین سند غیرتجارتی ، همان معامله میان خریدار و فروشنده میباشد . در اسناد تجارتی نیز عینا وضع به همین منوال است . تاجری اقدام به خرید مالالتجاره میکند و پرداخت ثمن آن را به وسیله صدور یک سند تجارتی ، در سر وعده تعهد مینماید . در اینجا نیز صدور سند به علت وجود یک رابطه حقوقی منشا است یعنی همان معامله خرید وفروش مالالتجاره ، لذا از حیث وجود یک رابطه منشا ، اسناد مدنی و تجاری مشابهت دارند اما انچه موجب تمایز میان اسناد تجاری و مدنی گردیده و به صورت خصیصهای انحصاری جزء اوصاف اسناد تجاری درامده است ( وصف تجریدی ) ، این است که در مورد اسناد تجاری ، بر اثر صدور سند ، رابطه حقوقی جدیدی ایجاد میشود که متکی به خود سند است و حیات ان وابسته به رابطه حقوقی منشا سند نمیباشد . به عبارت دیگر سند تجارتی به هر دلیل که صادر شده باشد ( رابطه حقوقی منشا ) پس از صدور ، موضوعیت مییابد و رابطه حقوقی مستقل و مجردی را ایجاد میکند که متکی به خود سند است نه منشا آن .

۲ ـ وصف تنجیزی :
در قلمرو حقوق مدنی ، اعمال حقوقی تابع شرایط خاصی بوده و عقود حسب مورد طبق ماده ۱۸۴ قانون مدنی ممکن است مشروط یا معلق باشند . ( گرچه در خصوص صحت عقد معلق اختلاف نظر هست لیکن به اعتقاد برخی ، تعلیق در انشاء صرفا موجب بطلان عقد بوده و تعلیق در منشا بلااشکال میباشد و به همین اعتبار هم عقد معلق جزء یکی از اقسام عقود صحیحه مندرج در ماده ۱۸۴ قانون مدنی آمده است ) برعکس در قلمرو حقوق تجارت شرط و قید با طبیعت اسناد تجاری سازگاری ندارد و با روح این رشته حقوقی بهویژه با قاعده عمومی تسریع و تسهیل گردش اسناد تجاری منافی است . طبیعت سند تجاری اقتضا میکند متضمن هیچ گونه شرطی نباشد چرا که هر قید و شرطی مانع از ایفای نقش صحیح و اصولی سند تجاری خواهد بود.

۳ ـ وصف شکلی ( فورمالیسم ) :
به طوری که ماده ۲۲۳ قانون تجارت مقرر داشته است ، شرایط شکلی سند تجاری از ان چنان اهمیتی برخوردار است که فقدان ان موجب خروج از زمره اسناد تجاری میگردد.
جنبه شکلی اسناد تجاری ( در حقوق تجارت ایران و کنوانسیونهای ۱۹۳۰ و ۱۹۳۱ ژنو ) اهمیت فوق العاده ای داشته و نقایص شکلی موجب بی اعتباری انها میگردد . لزوم احترام به شکل و صورت سند ، بدین جهت است که به امضاء کنندگان سند تفهیم نماید ، تعهد ایشان جنبه تجریدی دارد .

۴- وصف قابلیت انتقال :
یکی از اوصاف بسیار مهم اسناد تجارتی ، قابلیت واگذاری و مبادله ان است چندان که این اسناد را غالبا با همین وصف میخوانند ( اسناد مبادله ای ). گردش اسناد تجارتی در اقتصاد امروز نقش گستردهای دارد و درآمد سرشاری را نصیب کشور مینماید. از سوی دیگر اساس کار بازرگانان را نیز تشکیل میدهد به طوری که با گردش این اسناد اعمال بازرگانی میسر میگردد . بدین ترتیب قابلیت انتقال اسناد تجارتی ، یکی از لوازم کار بازرگانان است و از همین رو در همه نظامهای حقوقی شناسایی شده است (مسعودی ،۱۳۷۹ ، ۶-۹ ).

• ماهیت اسناد تجاری.
ماهیت برات از دیدگاه حقوق تجارت:
قبل از اینکه راجع به ماهیت برات از نقطه نظر حقوق تجارت بپردازیم، لازم است دو نظریه را در حقوق تجارت بررسی کنیم:

۱- نظریه شخصی: حقوق تجارت حقوقی است که در روابط بین تجار حاکم است و بیشتر یک نوع حقوق صنفی محسوب است و هیچ گونه معامله‌ای تجاری محسوب نمی‌شود، مگر آن که به وسیله تجار صورت گیرد.

۲- نظریه موضوعی: طبق‌این نظر اساس حقوق تجارت بر روی معاملات تجاری استوار است و هر شخص که معاملات تجاری را انجام دهد باید تابع مقررات و اصول حقوق تجارت باشد.

در مورد اول شخص معامله کننده مورد نظر است. شخص تاجر و شغل تجارت مورد بحث قرار می‌گیرد. در صورتی که در طریق دوم عمل معامله کننده مورد نظر است و اعمال تجاری دارای اهمیت می‌باشد.
البته به نظر می‌رسد که سیستم حقوق تجارت ایران در مورد برات در بند ۸ ماده۲ مقرر می‌دارد: «مقررات برواتی اعم از‌اینکه بین تاجر یا غیر تاجر باشد…» این جا از نظریه موضوعی تبعیت کرده و برات را عمل تجاری ذاتی دانسته ولی در مورد سفته وچک قانونگذار آن را جزء اعمال تجاری موضوعی قرار نداده و سفته و چک جزء اعمال تجاری تبعی ولی برات جزء اعمال تجاری موضوعی است.

ب- ماهیت سفته وچک:
سفته و چک از اعمال تجاری تبعی هستند. در آغاز درباره این که آیا صدور سفته و معاملات مربوط به آنها عمل تجاری است یا خیر توضیح می‌دهیم؛ زیرا بند۸ ماده۲ قانون تجارت معاملات برواتی را اعم از اینکه بین تاجر یا غیر تاجر باشد تجاری می‌داند. طبق ماده ۳۰۹ قانون تجارت نیز تمام مقررات راجع به بروات تجاری در مورد سفته نیز لازم الرعایه است.
در مورد چک صراحتاً‌بیان شده ذاتاً عمل تجاری نیست، ولی درمورد سفته دو نظر وجود دارد:
عده‌ای معتقدند کلمه معاملات برواتی شامل سفته و برات می‌شود و سفته را حتی اگر از طرف غیر تاجر نیز صادر شده باشد، عمل تجارتی ذاتی می‌دانند و می‌گویند قانونگذار اگر می‌خواست سفته شامل آن نباشد مانند چک بیان می‌نمود. ولی عده‌ای دیگر آن را فقط مشمول معاملات برواتی می‌دانند و چون در بند۸ ماده۲ ذکری از سفته به عمل نیامده، معاملات مربوط به سفته را اگر بین غیر تاجر انجام گرفته باشد ، تجاری نمی‌دانند.
اکثریت دادگاه‌های ایران معاملات مربوط به سفته را اگر بین غیر تاجر انجام گرفته باشد، تجاری نمی‌دانند و آن را اگر توسط تاجر و برای امور بازرگانی باشد جزء اعمال تجاری تبعی می‌دانند.
اما در مورد قرارداد تجاری باید گفت چون سفته جزء اسناد تجاری محسوب می‌شود، و چون تعهد ناشی از یک سند تجاری علی الاصول تعهد تجاری است، پس سند تجاری یک قرارداد تجاری است هر چند که تعهد قبلی بر مبنای مدنی باشد. پس سفته یک قرارداد تجاری است و ممکن است جزء اعمال تجاری تبعی باشد. اما در مورد چک، قانونگذار در ماده۳۱۴ قانون تجارت بیان می‌دارد که «صدور چک ولو اینکه از محلی به محل دیگر باشد ذاتاً عمل تجاری محسوب نیست، لیکن مقررات‌این قانون از ضمانت صادرکننده و ظهرنویس‌ها و اعتراض و اقامه دعوی و ضمان و مفقود شدن راجع به بروات شامل چک نیز خواهد بود.»(اسدی ،۱۳۸۶، ۶۰-۶۱ ).

• اسناد تجارتی به معنای خاص ( برات و سفته و چک )
این اسناد کلیه اوصاف و ویژگیهای اسناد تجارتی را دارا هستند و با اتکاء به همین اوصاف ، مورد حمایت جدی قانونگزار تجارتی بوده و به این اعتبار میتوانند در مبادلات بازرگانی نقش پول را به خوبی ایفاء کنند . به طوری که میدانیم سرمایه بازرگان همواره باید در گردش باشد و نیز میدانیم که این سرمایه بیشتر به صورت کالا در اختیار اوست از این رو شیوه پرداخت پولی در میان تجار کمتر عملی بوده و لذا استفاده تجار از اسناد تجارتی امری اجتنابناپذیر میباشد . از طرف دیگر ، دادههای علمی اقتصاد امروز نیز استفاده از چنین اسنادی را به جای پول توصیه مینماید .
مطابق نظریه علمای اقتصاد ، پول رسالتی مهمتر از مبادله میان تجار به عهده دارد و ان گردش در سیستم بانکی برای گرداندن چرخهای صنعتی و سرمایه های ما در کشور است که این امر مستلزم حمایت هر چه بیشتر از اسناد تجارتی به منظور اعتماد و تشویق به استفاده از ان میباشد . استفاده از اسناد تجاری به جای پول از انچنان اهمیتی برخوردار است که برخی از صاحبنظران رشته حقوق تجارت ، این خصیصه را به عنوان یکی از اوصاف اسناد تجاری برشمرده اند و از ان با نام «وصف جایگزینی» یاد کرده اند در شرایط شکوفایی اقتصادی ، اسناد بازرگانی سهم عمدهای را در گسترش تجارت داخلی و خارجی به خود اختصاص داده و می دهند و بالعکس در زمان بحرانهای اقتصادی ، این اسناد همیشه دچار رکود شده و کمتر به گردش درمیایند که علت ان را هم باید در کمبود زمینه کالا ، عدم ثبات قیمتها ، افزایش ریسک ( خطر ) تجارت و تورم و کاهش قدرت خرید دانست . در هر حال تجارت نوین بر این باور است که رسیدن به اهداف فوق مستلزم حمایت از دارندگان اسناد تجاری است به گونهای که موجب اعتماد کافی میان تجار گردد .
تحولات تاریخی حاکی از این واقعیت است که پیدایش اسناد تجاری بدین خاطر بوده که تجار عملا رغبتی به استفاده از اسناد معمولی مثل حوالههای مدنی از خود نشان نمیداده اند و لذا جامعه در پی ابداع وسایل مناسبتر دیگری برآمده تا از محدودیتهای حاکم بر روابط مدنی فارغ شده و بتواند میان تجار از رواج کافی برخوردار گردد .
هر تاجری روزانه با حجم وسیعی از مبادلات پولی روبهروست و برای تشویق او به استفاده از سند به جای پول ، باید این اطمینان را به وی داد که سند مزبور ایمنی کافی برای تبدیل سریع و اسان به پول دارد . و این چنین است که اسناد مورد استفاده بازرگانان ، راه خود را از اسناد مدنی جدا کرده و به اوصاف و ویژگیهایی لازم تجارت ، متصف گشته است (مسعودی ،۱۳۷۹ ، ۶-۹ ).

عناصر تشکیل دهنده این اسناد (برات، سفته و چک) عبارتند از:
۱- این اوراق از نظر ادله اثبات دعوی به عنوان سند شناخته می‌شود.
۲- این اسناد قابل معامله و نقل و انتقال می‌باشد.
۳- این اسناد در دست هر کسی که باشد نشان دهنده آن است که دارنده سند معادل مبلغ سند طلب دارد ( به شرط آن که سند در وجه حامل باشد) و معرف وجود طلب است.
۴- برات و سفته اسناد اعتباری هستند و اصولاً مدت دار می‌باشند و برای صاحب آنها ایجاد مالکیت می‌کنند..
(اسدی ،۱۳۸۶ ، ۵۷-۵۸ ).

• برات
برات کلمه عربی و از برائت می آید به معنی رها شدن از وام است. قانون تجارت ایران برات را تعریف نکرده است ولی حقوق دانان معمولا این سند را اینگونه تعریف می کنند: برات سندی است که به موجب ان کسی به دیگری دستور می دهد که مبلغ معینی را در وجه حامل یا شخص ثالث یا حواله کرد او به دیدار یا سررسید معینی بپردازد.
کسی که برات صادر می کند،دهنده برات یا براتکش و کسی که وجه برات را باید بگیرد،دارنده برات یا برات دار یا مُحالٌ علیه و کسی که باید وجه برات را بپردازد ، گیرنده برات یا براتگیر نامیده می شود
(اسکینی ،۱۳۷۳، ۱۱ و منتظمی و یگانه ۱۳۸۷، ۱۹۴).

مندرجات برات
۱- قید کلمه‌ی (برات) در روی ورقه
۲- تاریخ تحریر (روز و ماه و سال)
۳- اسم شخصی که باید برات را تأدیه کند
۴- تعیین مبلغ برات
۵- تاریخ تأدیه‌ی وجه برات
۶- مکان تأدیه‌ی وجه برات اعم از این که محل اقامت محال‌علیه باشد یا محل دیگر
۷- اسم شخصی که برات در وجه یا حواله‌کرد او پرداخته می‌شود
۸- تصریح به این که نسخه‌ی اول ،دوم یا سوم ،چهارم یا الا اخر می باشد. است(منتظمی ویگانه، ۱۳۸۷،۱۹۴-۱۹۵).
• قبول و نکول برات
اگر مُحالٌ علیه پرداخت وجه برات را قبول کند ان را قبول برات و اگر برات را رد کرد ان را نکول می گویند.
قبولی برات به موجب ماده( ۲۲۸ ق.ت.) که می گوید:
قبولی برات در خود برات با قید تاریخ نوشته شده امضا یا مهر می‌شود. در صورتی که برات به وعده از رؤیت باشد تاریخ قبولی با تمام حروف نوشته خواهد شد. اگر قبولی بدون تاریخ نوشته شد تاریخ برات تاریخ رؤیت حساب می‌شود.
و همچنین ماده ۲۲۹ می گوید:
هر عبارتی که محال‌علیه در برات نوشته امضا یا مهر کند قبولی محسوب است مگر این که صریحاً عبارت مشعر بر عدم قبول باشد. اگر عبارت فقط مشعر بر عدم قبول یک جزء از برات باشد بقیه‌ی وجه برات قبول شده محسوب است. در صورتی که محال‌علیه بدون تحریر هیچ عبارتی برات را امضا یا مهر نماید برات قبول‌شده محسوب می‌شود.

آثار قبولی برات
۱- بر حسب ماده( ۲۳۰ ق.ت.) قبول‌کننده‌ی برات ملزم است وجه آن را سر وعده تأدیه نماید.
۲- به موجب ماده( ۲۳۱ ق.ت.) قبول‌کننده، حق نکول ندارد
۳- بر حسب ماده( ۲۳۲ق.ت.)ممکن است قبولی منحصر به یک قسمت از وجه برات باشد. در این صورت دارنده‌ی برات باید برای بقیه اعتراض نماید.
۴- بر طبق ( ماده ۲۳۵ ق.ت.)برات باید به محض ارائه یا منتهی در ظرف ۲۴ ساعت از تاریخ ارائه قبول یا نکول شود.
۵- اثر غیر مستقیمی بر قبولی و عدم پرداخت برات وجود دارد و ان باعث بی اعتباری براتگیر می شود.

نکول
منظور از نکول تصریح به عدم تعهد پرداخت وجه برات از طرف محاٌل علیه است .
چنانچه ماده۲۳۶ مقرر می دارد:«نکول برات باید به موجب تصدیق نامه ای که رسماً تنظیم می شود محقق گردد .تصدیق نامه مزبور موسوم است به اعتراض نکول ».
طبق مادهء ۲۳۷: «پس ازاعتراض نکول ظهرنویسها و برات دهنده به تقا ضای دارنده برات باید ضامنی برای تأدیه وجه آن در سروعده بدهند یا وجه برات را به انضمام مخارج اعتراض نامه ومخارج برات رجوعی (اگر باشد ) فوراً تاًدیه نماید»(منصور ،۱۳۸۹، ۱۴۶-۱۴۸).

• پشت نویسی برات
ظهرنویسی در قانون تعریف نشده ولی ماده ۲۴۵ مقرر می دارد:« انتقال برات به وسیله ظهرنویسی به عمل می آید ».بنابراین می توان گفت ظهرنویسی عبارت است پشت نویسی و امضای سند به منظم انتقال وجه آن به دیگری.

ظهرنویسی دو قسم است:
۱- موقعی که برات به شخص منعین انتقال داده می شود. در این صورت ممکن است در ظهرنویسی تاریخ و اسم کسی که برات به او انتقال داده می شود قید گردد.
۲- زمانی که نام شخص معین برده نمی شود،بلکه فقط ظهر ورقه برات امضاء می شود در این حالت برات در حکم اسناد در وجه حامل خواهد بود و در دست هر کس که باشد متعلق به او است و می تواند برات را عیناً به دیگری بفروشد،چنین فروشنده ای را ظهر نویس مخفی گویند و فایده ان این است که چون امضایی در برات ندارد، موقع برگشت برات مسئولیت تضامنی نخواهد داشت(عبادی ،۱۳۷۲ ، ۲۳۲-۲۳۳ ).

• پشت نویسی با عدم حق انتقال
پشت نویس می تواند ظهرنویسی دیگر را منع کند بنابراین اگر دارنده برات آنرا پشت نویسی نمود و به اشخاص دیگری انتقال داد دراین صورت پشت نویسی که پشت نویسی را منع کرده در قبال پشت نویسان بعدی مسئولیت و ضمانتی نخواهد داشت(همان منبع ، ۲۳۴ ).

• مسئولیت تضامنی
اهمیت و اعتبار برات بیش لز هر چیزی در نوع مسئولیتی است که ایجاد می کند.
به موجب ماده ۲۴۹ قانون تجارت «برات دهنده و کسی که برات راقبول کرده وظهرنویس هادرمقابل دارنده برات مسئولیت تضامنی دارند».دارنده برات درصورت عدم تأدیه واعتراض می تواندبه هرکدام ازآنهاکه بخواهدمفردا یابه چندنفریابه تمام آنهامجتمعا رجوع نماید.همین حق را هریک ازظهرنویس ها نسبت به برات دهنده وظهرنویسی ها ماقبل خوددارد(منتظمی ، یگانه ۱۳۸۷ ، ۲۰۲ ).

• نوع پول برات
به موجب ماده ۲۵۲ «پرداخت برات بانوع پولی که درآن معین شده به عمل می آید». اگر در برات نوع پول مثلاً دئلار تعیین شده باشد باید دولار پرداخت شود.مع ذالک همیشه چنین امکانی وجودنداردیعنی درمواردی ممکن است به علت محدودیت ارزی ووضع مقررات خاص،پرداخت برات بانوع پول مذکوردرآن راممکن نسازد.و پرداخت ممکن است بوسیله اسکناسی که رایج است به عمل آید(عبادی ،۱۳۷۲، ۲۳۹ ).

• برات رجوعی
دارنده براتی که به علت عدم تأدیه مبادرت به اعتراض نموده است می تواند به جای شکایت به دادگاه به عهده هر یک از مسئولین برات اعم از دهنده آن یا ظهرنویس ها که بخواهد برات صادر نماید.این برات را برات رجوعی می نامند.
«برات رجوعی براتی است که دارنده برات اصلی پس ازاعتراض برای دریافت وجه آن ومخارج صدوراعتراض نامه وتفاوت نرخ به عهده برات دهنده یایکی ازظهرنویسهاصادرمی کند»
به موجب ماده ۲۹۹:«اگربرا ت رجوعی به عهده برات دهنده اصلی صادرشودتفاوت بین نرخ مکان تأدیه برات اصلی ونرخ مکان صدورآن به عهده اوخواهدبود و اگر برات رجوعی به عهده ظهرنویس ها صادر شود؛تفاوت نرخ بین مکان معامله آن با مکانی که برات رجوعی صادر می شود باید توسط ظهرنویس پرداخت شود.چون محل صدور برات رجوعی ممکن است غیر از محلی باشد که برات اصلی می بایست پرداخت شود.
طبق ماده۳۰۰و۳۰۲«به برات رجوعی بایدصورت حسابی(حساب بازگشت)ضمیمه شود»درصورت حساب مزبورمراتب ذیل قیدمی گردد:
۱-اسم شخصی که برات رجوعی به عهده اوصادرشده است.
۲-مبلغ اصلی برات اعتراض شده.
۳-مخارج اعتراض نامه وسایرمخارج معموله ازقبیل حق العمل صراف ودلال وجه تمبرومخارج پست وغیره.
۴-مبلغ تفاوت نرخهای مذکوردرماده ۲۹۹ (منتظمی ، یگانه ،۱۳۸۷ ۲۰۷ ).

• ورشکستگی مسئولین برات
ممکن است چندنفرازمسئولین برات ورشکست شونددراین صورت برای اینکه دارنده برات بتواندتمام طلب خودراوصول کندقانون مقررات خاصی برای حفظ حقوق وی پیش بینی کرده است که بااصول کلی ورشکستگی کمی اختلاف دارد.مابه شرح زیربه نوضیح مقررات مزبورمی پردازیم:
۱-حق مراجعه به مدیران تصفیه همه ورشکستگان
طبق ماده ۲۵۱«هرگاه چندنفرازمسئولین برات ورشکست شوند دارنده برات می توانددرهریک ازغرمایادرتمام غرمابرای وصول تمام طلب خود(وجه برات ومتفرعات ومخارج قانونی)داخل شودتااینکه طلب خودرا کاملاوصول کند».
۲-عدم حق مراجعه ی مدیران تصفیه به یکدیگر
ماده۲۵۱،درادامه مقررمی دارد«مدیرتصفیه هیچ یک ازورشکستگان نمی تواندبرای وجهی که به صاحب چنین طلیب پرداخت می شودبه مدیرتصفیه ورشکسته دیگررجوع نمایدمگردرصورتی که مجموع وجوهی که ازدارایی تمام ورشکستگان به صاحب طلب تخصیص می یابدبیش ازمیزان طلب اوباشددراین صورت مازادبایدبه ترتیب تاریخ تعهدتامیزان وجهی که هرکدام پرداخته اند-جزودارایی ورشکستگان محسوب گرددکه به سایرورشکسته هاحق رجوع دارند»( عبادی ،۱۳۷۲ ، ۲۳۵-۲۳۶ ).

• سفته (فته طلب)
سفته به علت خطرات نقل و انتقال پول و توسعه تجارت بین‌الملل بین بازرگانان رواج یافت. امروزه از سفته به عنوان یک وسیله اعتباری در سرمایه‌گذاری‌های کوتاه مدت در واحدهای تولیدی، صنعتی، تجارتی و خدماتی استفاده می‌شود(عرفانی ،۱۳۸۳ ، ۲۱۶ ).
ماده ۳۰۷ سفته را به شرح زیرتعریف کرده است:
«سفته سندی است که به موجب ان امضاکننده تعهدمی کندمبلغی درموعدمعین یاعندالمطالبه دروجه حامل یاشخص معین ویابه حواله کردآن شخص کارسازی نماید».

مندرجات قانونی سفته:
۱-امضاءیامهرصادرکننده(متعهد)
۲-تاریخ صدور.
۳-مبلغی که بایدتأدیه شودباتمام حروف.
۴-گیرنده وجه.
۵-تاریخ پرداخت.
۶-محل تادیه وجه
۷- نام سند (منتظمی ، یگانه ۱۳۸۷ ، ۲۰۹ ) .

• قواعد مشترک سفته وبرات
ماده ۳۰۹قانون تجارت مقررداشت است:«تمام مقررات راجع به بروات تجارتی مواد ۲۴۱ تا ۳۰۶ قانون درموردفته طلب نیزلازم الرعایه است»..بنابراین مقررات مشترک سفته وبرات به شرح زیر است:
۱- مسائل مربوط به وعده برات
وعده سفته که همان سررسید و تاریخ تادیه وجه سفته است.یعنی سفته مانند برات ممکن است به وعده یک یا چند روز و یک یا چند ماه باشد و احکام راجع به موعد برات در سفته جاری است.

۲- مسائل مربوط به ظهرنویسی
سفته مانند برات مورد انتقال واقع می شود و انتقال بوسیله ظهرنویسی به عمل می آید.

۳- مسایل مربوط به مسئولیت تضامنی
ظهرنویس های سفته در مقابل دارنده ان مانند برات مسئولیت تضامنی دارند.

۴- مسائل مربوط به پرداخت وجه برات وتأدیه آن به وسیله شخص ثالث.

۵- مسائل مربوط به حقوق و وظایف دارنده
حقوق و وظایف دارنده سفته مانند برات می باشد. فقط در سفته قبول یا نکول وجود ندارد.

۶- مسایل مربوط به واخواست یا اعتراض
واخواست یا اعتراض عدم تادیه سفته همان مقررات مربوط به برات خواهد بود(منتظمی ویگانه، ۱۳۸۷، ۲۱۱ ).

• تفاوت سفته با برات
از نظر قانون مدنی ،سفته با برات تفاوت دارد،زیرا به موجب این قانون برات را باید سند و وسیله قانونی دانست که با آن عمل حواله به اثبات می رسد و حواله بنا به تعریف ماده ۷۴ قانون مدنی « …عقدی است که به موجب آن طلب شخصی از ذمه مدیون به ذمه شخص ثالثی منتقل می گردد» حال این که سفته که در قانون مدنی بحثی از ان نشده است تعهدی است که شخص نسبت به دین مالی خود در برابر دیگری می نماید و در بادی امر از طریق آن، ذمه مدیون به ذمه شخص دیگری منتقل نمی گردد( الماسی ،۱۳۸۱ ،۳۷ ).

تفاوت بین برات و سفته به‌شرح زیر مى‌باشند:

۱٫ در برات حداقل نام سه نفر وجود دارد که عبارتند از برات‌کش، برات‌گیر، برات‌دار ولى در سفته معمولاً دو نفر متعهد و متعهد له نقش دارند.
۲. در برات مکان و محل پرداخت وجه شرط است ولى در سفته چنین شرطى وجود ندارد.
۳. معاملات برواتى جزء معاملات تجارتى است خواه بین تاجر باشد و خواه بین غیر تاجر ولى اگر سفته بین غیر تاجر باشد عمل تجارتى محسوب نمى‌شود.
۴. در برات مکان و چگونگی پرداخت وجه شرط اصلی است ولی در سفته وجود محل اهمیتی نخواهد داشت به این معنی که در موعد مقرر باید سفته پرداخت شود(منتظمی ، یگانه ۱۳۸۷ ، ۲۰۹-۲۱۰ ).

• پشت نویسی سفته
پشت نویسی سفته مانند چک برای انتقال سفته به دیگری با وصول وجه ان است، اگر پشت نویسی برای انتقال باشد دارنده جدید سفته دارای تمام حقوق و مزایایی می شود که به ان تعلق دارد.انتقال سفته یا امضای دارنده ان به عمل می آید، دارنده سفته می تواند برای وصول وجه آن به دیگری وکالت دهد که در این صورت باید وکالت برای وصول قید شود(نجفی ،۱۳۸۹ ، ۷۰ ).

• چک
طبق ماده۳۱۰قانون تجارت:«چک نوشته ای است که به موجب آن صادرکننده وجوهی راکه نزدمحال علیه داردکلایابعضا مستردیابه دیگری واگذارمی نماید»
مندرجات چک
۱- تاریخ صدور
۲- محل صدور
۳- محل پرداخت
۴- مبلغ
۵- گیرنده چک
۶- امضاء صادرکننده (منتظمی ، یگانه ۱۳۸۷ ، ۲۱۲-۲۱۳ ).

• انواع چک عبارت ‏است از :
۱- چک عادی ، چکی است که اشخاص عهده ‏ی بانک‏ها به حساب جاری خود صادر و دارنده آن تضمینی جز اعتبار صادرکننده ان ندارد.
۲- چک تأییدشده ، چکی است که اشخاص عهده بانک‏ها به حساب‏جاری خود صادر و توسط بانک محال‏علیه پرداخت وجه آن تأیید می‏شود.
۳- چک ‏تضمین‏ شده ، چکی است که توسط بانک به عهده همان بانک به درخوایت مشتری صادر وپرداخت وجه آن توسط بانک تضمین می‏شود.
۴- چک مسافرتی ، چکی است که توسط بانک صادر و وجه آن در هریک از شعب آن بانک یا توسط نمایندگان وکارگزاران آن پرداخت می‏گردد.(منصور ، ۱۳۸۶ ، ۱۱ )

• وظایف دارنده چک
برحسب مواد۳۱۵«اگرچک در همان مکانی که صادر شده است باید تأدیه گردد دارنده چک باید درظرف ۱۵روز از تاریخ صدور، وجه انرا مطالبه کندواگراز یک نقطه به نقطه دیگر ایران صادر شده باشد باید درظرف ۴۵روزازتاریخ صدور چک مطالبه گردد.در مورد چکهای که ازخارج صادرشده ودرایران بایدپرداخت گرددبایددرظرف ۴ماه ازتاریخ صدورمطالبه گردد(عبادی، ۱۳۷۲، ۲۵۶ ).

• موارد عدم پرداخت وجه چک
۱- نداشتن موجودی و یا اعتبار نزد بانک.
۲- خارج نمودن تمام یا قسمتی از وجهی که به اعتبار آن چک صادر شده است.
۳- در صورتی که صادر کننده چک؛دستور عدم پرداخت وجه چک را به بانک بدهد.
۴- بانک می تواند به عللی از جمله عدم مطابقت امضاء یا اختلاف در مندرجات چک و یا قلم خوردگی در تاریخ یا متن چک و مشکلاتی از این قبیل از پرداخت وجه چک خودداری نماید.
۵- امکان دارد به عللی قانونی موجودی حساب دارنده چک از طرف مقامات ذیصلاح بسته و توقیف شده باشد
(منتظمی و یگانه ۱۳۸۷، ۲۱۵ ).

• محل چک
چک در موقع صدور باید محل داشته باشد،از این جهت باید گفت محل چک متعلق به دارنده چک خواهد بود. در ماده ۳۱۰ تصریح شده (چک نوشته ای است که به موجب آن صادر کننده وجوهی را که نزد محال علیه دارد کلاً یا بعضاً مسترد یا به دیگری واگذار می نماید) بنا براین صادر کننده چک نمی تواند محل آن را مسترد نماید.
لازم نیست صادر کننده چک حتماً در بانک محال علیه وجه نقد داشته باشد، بلکه اغلب بانکها به اشخا ص اعتبار می دهند که می توانند از این محل استفاده کنند. لذا از اعتبار خود به میزانی که برای او تعیین گردیده میتوانند چک صادر کنند. اعتبار اغلب به مدت و مبلغ معین جهت اشخاص برقرار می شود و پس از انقضاء مدت وعدم تجدید آن یا به علل دیگر ممکن است مسدود شود. در این مورد معمولاً بانک ها چند روزی قبل از انقضاء مدت اعتبار، به صاحب حساب اخطار می کنند که اعتبار او مسدود یا محدود شده است. بدیهی است دیگر شخص نمی تواند از این اعتبار که زمانی قابل استفاده بوده چک صادر کند. هر گاه اخطار قطع اعتبارو صدور چک مقارن یکدیگر بوده و صادر کننده چک اطلاع از قطع اعتبار نداشت و پس از صدور چک متوجه شد که اعتبار او مسدود گردیده است، در این صورت مسئول پرداخت وجه چک می باشد، زیرا صادر کننده چک باید در موقع صدور اطمینان از داشتن محل داشته باشد تا بتواند چک صادر کند(عبادی ، ۱۳۷۲،۲۵۷-۲۵۸ ).

• ادعای مفقود شدن یا سرقت چک
در صورتی که صادرکننده چک یا ذینفع (اعم از کسی که چک به نام او صادر شده یا به نام او ظهرنویسی شده یا چک به او-در موارد «در وجه حامل»واگذار گردیده یا قائم مقام قانونی آنها با تصریح به این که چک مفقود یا سرقت یا جعل شده کتاباً دستور عدم پرداخت وجه چک را به بانک بدهد. بانک پس از احراز هویت دستور دهنده،از پرداخت وجه آن خودداری خواهد کرد در صورت ارائه چک بانک گواهی عدم پرداخت را با ذکر علت اعلام شده صادر و تسلیم می نماید.دارنده چک می تواند علیه کسی که دستور عدم پرداخت داده شکایت کند و هر گاه خلاف ادعایی که موجب عدم پرداخت شده ثابت گردد،دستور دهنده علاوه بر مجازات کیفری به پرداخت یک چهارم وجه چک به عنوان خسارت معنوی شاکی و نیز خسارت تاخیر تأدیه (در صورت مطالبه) از قرار صدی دوازده ذر سال از تاریخ ارائه چک به بانک محکوم خواهد شد

مسئولیت بانکها
۱- کلیه حسابهای جاری اشخاصی را که در ظرف سه سال بیش از یکبار چک بی محل صادر کرده و تعقیب آنها منتهی به صدور کیفر خواست شده باشد بسته و تا پنج سال بنام آنها حساب جاری دیگری باز ننماید.
۲- زمانی که بانک بنا به تقاضای دارنده چک علت عدم پرداخت آنرا قید و به دارنده تسلیم می کند «مکلف است به منظور اطلاع صادرکننده چک،فوراً نسخه دوم این برگ را به آخرین نشانی صاحب حساب که در بانک موجود است ارسال دارد.د ربرگ مزبور باید نام و نام خواندگی و نشانی کامل دارنده چک نیز قید گردد»
۳- در مورد ی که ذینفع دستور عدم پرداخت می دهد«بانک مکلف است وجه چک را تا تعیین تکلیف آن در مرجع رسیدگی یا انصراف دستوردهنده د رحساب جاری مسدودی نگهداری نماید»
(عبادی ،۱۳۷۲ ، ۲۶۵-۲۶۶).

• اسناد در وجه حامل
سند در وجه حامل سندی است که دارنده آن محق در وصول وجه آن است و چون نقل و انتقالات آن به قبض واقباض به عمل می آید، طبق ماده ۳۵ قانون مدنی چون تصرف به عنوان مالکیت است از آن جهت دارنده آن مالک شناخته می شود، مگر خلاف آن ثابت شود. مانند سهام بی نام شرکت ها و سفته در وجه حامل و سهام قرضه های بی نام و امثال آن ها.
در این قبیل اسناد مدیون باید در صورت رسیدن مدت وجه آن را به هر کس که سند را ارائه داد به پردازد، زیرا قانون فرض می کند(دارنده هر سند در وجه حامل مالک وبرای مطالبه وجه آن محق محسوب می شود) معذ لک در موارد زیر تأ دیه آن به عمل نخواهد آمد:
۱- هر گاه خلاف مالکیت دارنده سند در دادگاه ثابت شده باشد.
۲- زمانی که مقامات قضایی یا پلیس تأ دیه وجه آن را منع نموده باشند.
۳- هر گاه دارنده سند حاضر به تسلیم نشود. زیرا تأ دیه در مقابل اخذ سند به عمل می آید. مگر این که مالک
سند، سند خود را مفقود نموده و دادگاه حکم ابطال سند مفقود شده را صادر نموده باشد(همان منبع ،۲۶۸).

• مفقود شدن اسناد در وجه حامل
در صورت گم شدن سند در وجه حامل که دارای ورقه‌های کوپن یا دارای ضمیمیه‌ای برای تجدید اوراق کوپن باشد و همچنین در صورت گم شدن سند در وجه حامل که خود سند به دارنده آن حق می‌دهد ربح یا منفعتی را مرتباً دریافت کند برای اصدار حکم بطلان مطابق مقررات ذیل عمل خواهد شد.
مدعی باید در محکمه محل اقامت مدیون معلوم نماید سند در تصرف او بوده و فعلاً گم شده است اگر مدعی فقط اوراق کوپن یا ضمیمه مربوط به سند خود را گم کرده باشد ابزار خود سند کافی است.
اگر محکمه ادعای مدعی را بنا بر اوضاع و احوال قابل اعتماد دانست باید به وسیله اعلان در جراید به دارنده مجهول سند اخطار کند – هرگاه از تاریخ انتشار اولین اعلان تا سه سال سند را ابراز ننمود حکم بطلان آن صادر خواهد شد محکمه می‌تواند لدی‌الاقتضاء مدتی بیش از سه سال تعیین کند.این آگهی باید سه دفعه در مجله رسمی منتشر شود. محکمه می‌تواند به علاوه آگهی در جراید دیگر را نیز مقرر دارد.
اگر پس از اعلان فوق سند مفقود ابراز شود محکمه به مدعی مهلت متناسبی داده و اخطار خواهد کرد که هرگاه تا انقضای مهلت دعوی خود را تعقیب و دلایل خود را اظهار نکنند محکوم شده و سند به ابراز کننده آن مسترد خواهد گردید. اگر در ظرف مدتی که مقرر و اعلان شده سند ابراز نگردد محکمه حکم بطلان آن را صادر خواهد نمود.
ابطال سند فوراً به وسیله درج در مجله رسمی و هر وسیله دیگری که محکمه مقتضی بداند به اطلاع عموم خواهد رسید(منصور ،۱۳۸۹ ،۱۶۵-۱۶۷ ).

• اصل عدم قابلیت استناد به ایرادات در اسناد تجاری
قاعده «غیر قابل استناد بودن ایرادات»، قاعده‏ای است خلاف قواعد عمومی حاکم بر قراردادهای مدنی، با این مضمون که متعهّد سند (مدیون) نمی‏تواند در برابر دارنده آن دفاعی کند که به روابط او و ظَهرنویسان پیشین با صادرکننده ناظر باشد؛ برای مثال، اگر ادّعا شود که برات مورد مطالبه به اکراه از متعهّد اصلی گرفته شده است یا وجه آن به سببی به یکی از ظهرنویسان پرداخت شده است، این ادّعا در برابر دارنده کنونیِ سند پذیرفته نیست و حقوق کسی را که از راه مشروع و با حسن نیّت بر آن دست یافته است، ضایع نمی‏کند.
حکمت اصلی این قاعده، ایجاد اعتماد نسبت به اعتبار این اسناد است؛ زیرا اگر بنا باشد که متعهّدِ سند بتواند به تمام ایرادهای ناشی از روابط خود با دستهای پیشین در برابر دارنده کنونی استناد کند، دیگر هیچ اطمینانی به وصول دین باقی نمی‏ماند و بازرگانان می‏کوشند تا از پذیرفتن این‏گونه اسنادِ متزلزل خودداری کنند و جامعه از مزایای گردش این اسناد محروم می‏ماند.
تعیین و تشخیص کاربرد اسناد تجاری و مصادیق آن (برات، سفته، چک و…) مستلزم شناخت کامل مقررات، اصول و قواعد ناظر به آنها می‏باشد که متأسفانه در ایران چندان مورد بحث و بررسی قرار نگرفته و قوانین وضع‏شده در این باره، نقش بسیار اندکی در تبیین آن داشته است (نوری ،۱۳۸۳ ،۱۵۹-۱۶۲ ).

• مفهوم، مبنا و قلمرو اصل عدم قابلیت استناد به ایرادات در اسناد تجاری
۱- تعاریف قانونی
مادّه ۱۷ کنوانسیون ژنو راجع به برات و سفته که بیش از ۲۹ کشور بدان ملحق شده‏اند، اصل عدم قابلیت استناد به ایرادات را چنین تعریف کرده است:
اشخاصی که به موجب برات علیه آنها طرح دعوا شده است، نمی‏توانند در مقابل دارنده برات به روابط خصوصی خود با براتکش یا با دارندگان قبلی برات استناد کنند؛ مگر آنکه دارنده، هنگام دریافت برات آگاهانه به زیان بدهکار عمل کرده باشد.
این تعریف، اگرچه ناظر به برات است، اما با توجه به قاعده دیگر که کلیه اسناد تجاری به مفهوم خاص را مشمول احکام واحد قرار داده است، سایر اسناد را نیز دربرمی‏گیرد
با وجود این، به طور مختصر اصل فوق را بررسی می‏کنیم. یکی از آثار مهم اصل استقلال امضاها، غیر قابل استناد بودن ایرادات در برابر دارنده با حسن نیّت است. به بیان مادّه ۱۷ قانون متحدالشکل ژنو، اصل غیر قابل استناد بودن ایرادات به این معناست که صاحبان امضای مورد تعقیب نمی‏توانند در برابر دارنده برات به روابط شخصی خود با براتکش یا دارندگان قبلی برات استناد کنند.
منظور از روابط شخصی، همه روابط معاملاتی است که موجب صدور یا انتقال سند مزبور شده و همچنین اموری مانند پرداخت وجه برات یا تهاتر، تبدیل تعهّد، که بین صاحبان امضا یا براتکش یا دارندگان قبلی (ید سابق) واقع می‏شود، با توجه به تعریف مزبور، فقط ایراداتی قابل استناد نیست که مربوط به روابط شخصی باشد، اما اگر ایرادی مربوط به خود سند و تعهّد براتی باشد؛ از قبیل ایراد مجعول بودن امضا یا عدم اهلیّت صادرکننده در حین صدور سند در مقابل دارنده قابل استناد است.

۲- تعاریف حقوق‏دانان
حقوق‏دانان برای جبران سکوت قانون‏گذاران و یا رفع نقایص تعاریف قانونی از این اصل کوششهایی کرده‏اند که اشاره به آنها برای تحقق هدف این گفتار، خالی از فایده نیست.
در برخی از تعاریف، قلمرو محدودی از اصل، مورد نظر قرار گرفته و کاربرد آن تنها به مواردی منحصر شده است که میان انتقال‏دهندگان متوالی سند تجاری، معاملاتی وجود داشته است و تصرفات غیر متّکی بر معامله نظیر یافتن سند، سرقت و… خارج از شمول اصل دانسته شده است، از جمله:
… اسناد تجاری به خودی خود معرّف طلب صاحب آن می‏باشد و روابط حقوقی که ممکن است بین امضاکنندگان و ظهرنویسان موجود باشد و ادّعاهایی که هر یک از آنها بر دیگری درباره معامله‏ای که به صدور سند تجاری منجر شده است، در حقوق صاحب سند تجاری تأثیری ندارد… .
و یا:
متعهّد برات، سفته و یا چک به موجب امضای این اسناد در مقابل دارنده سند متعهّد می‏شود و در مقابل او نمی‏تواند به روابط شخصی خود با انتقال‏دهنده سند استناد کند؛ به عبارت دیگر، متعهّد برات در مقابل دارنده آن نمی‏تواند به ایراداتی متوسل شود که می‏توانست آنها را در مقابل انتقال‏دهنده ـ به لحاظ معامله‏ای که به سبب آن، سند براتی صادر شده و به جریان افتاده است، مطرح کندـ زیرا تعهّد براتی از تعهّد حاصل از معامله اصلی جدا و مستقل است.

۳- مبنای اصل
مبنای اصل آن است که در تقابل منافع مالک حقیقی و اعتمادکننده به ظاهر، حمایت از شخص اخیر به رعایت مصالح اقتصادی جامعه نزدیک‏تر است .
تأسیس حقوقی اسناد تجاری و مقررات خاص و جدید آن، منطبق با نیازهای تجارت پیچیده امروز و کاربردهای مورد نظر آن در معاملات بوده است وقانون‏گذار نیز با حمایتهای لازم از دارنده با حسن نیّت سند، موجب استحکام سند و اطمینان خاطر دارنده آن شده است. ایجاد اصل استقلال امضاها، اصل مسئولیت تضامنی امضاکنندگان، اصل غیر قابل استناد بودن ایرادات، توجّه خاص به فرم و شرایط صوری سند و نیز اعطای امتیازاتی علی‏حده در مورد این اسناد از سوی قانون‏گذار، تماما برای حمایت از حقوق ذی‏نفع با حسن نیّت سند صورت گرفته است. قانون مدنی به رغم جامعیتی که دارد، چنین مقرراتی را به نحو خاص پیش‏بینی نکرده است، البته چنین انتظاری هم از قانون مدنی که گویای تمامی مقررات و احکام مربوط به پدیده‏های جدید حقوقی در زمینه‏های مختلف، مخصوصا زمانی که کاربرد و جنبه بین‏المللی آنها مطرح باشد، منطقی و موّجه به نظر نمی‏رسد.

۴- قلمرو اصل
قلمرو اصل از چهار نظر محدود است:
اولاً، اسنادِ مشمول اصل معمولاً اسنادی است که ضرورت جانشینی آنها به جای پول، اجرای اصل را نسبت به آنها اجتناب‏ناپذیر می‏سازد. چک، سفته و برات مصادیق بارز این‏گونه اسناد می‏باشد.
ثانیا، ظاهر ناشی از امضا مبتنی بر اراده معتبر در چارچوب اصل قرار می‏گیرد؛ بنابراین، امضای صغیر یا امضای جعل‏شده و نظایر آن هر چند ظاهر قابل اعتمادی را فراهم می‏آورد، امّا به سود دارنده سند و به زیان صاحبان امضا قابل استناد نیست.
ثالثا، دارنده سند نیز باید دارنده با حسن نیّت تلقی گردد. ملاک اصلی در تشخیص حسن نیّت آن است که به هنگام تحصیل سند تجاری، سوء استفاده از امتیازات ناشی از عدم قابلیت استناد به ایرادات، تحقق نیافته باشد.
رابعا، دارنده سند در تحصیل آن مرتکب تقصیر سنگین نشده باشد؛ مثلاً نمی‏دانسته سند دزدی است، امّا سند ده میلیونی را به یک میلیون خریده است(نوری ، ۱۳۸۳ ، ۱۶۳-۱۶۶ ).

• استثنائات اصل عدم قابلیت استناد به ایرادات در مقابل سند تجاری
بر اصل مزبور، همچون بسیاری دیگر از اصول حاکم بر اسناد تجاری، استثنائاتی وارد است. قانون متحدالشکل ژنو،(۳۱) اصل غیر قابل استناد بودن ایرادات را با استثنائاتی روبه‏رو می‏داند.

الف) شرایط شکلی سند (نقض شکلی)
اگر سند شرایط تعیین‏شده از سوی قانون را دارا نباشد، هر کسی می‏تواند ایراد بگیرد و بگوید این نوشته برات نیست؛ بنابراین، اسناد تجاری باید واجد شرایط شکلی و صوری مقرّر در قانون تجارت باشد.
شرایطی که به شکل و ظاهر سند مربوط می‏شود و عدم رعایت این شرایط، سند را از تجاری بودن و امتیازات خاص آن، از جمله مسئولیت تضامنی امضاکنندگان، اصل استقلال امضاها و عدم توجه به ایرادات خارج می‏سازد؛ مثلاً چنانچه در برات نام محال‏علیه (براتگیر) ذکر نشده باشد، با توجه به مواد ۲۲۳ و ۲۲۶ ق.ت.ا.(۳۲)، مقررات مربوط به بروات تجاری در مورد آن جاری نخواهد شد؛ در این صورت، هر امضاکننده‏ای می‏تواند در مقابل دارنده با حسن نیّت یا حتی بدون حسن نیّت ایراد کند یا اگر در انتقال سند، مقررات ظهرنویسی رعایت نگردد، مسئولیتی متوجه ظهرنویس نخواهد بود؛ زیرا استفاده از تضمینات قانونی و امتیازات مربوط از سوی ذی‏نفع، موکول به تنظیم و انتقال صحیح این اسناد است، همچنان که اگر دارنده، تکالیف مربوط به مرحله اجرای سند؛ مانند واخواست و اقامه دعوا در مهلتهای مقرر قانونی را انجام ندهد، حق مراجعه به ظهرنویسان و ضامنان آنها را از دست می‏دهد و امضاکنندگان مذکور می‏توانند در مقابل دارنده، ایراد عدم مسئولیت کنند.

ب) جعل
امضاکننده سند تجاری می‏تواند ادّعا کند که امضای منتسب به او جعل شده و او این سند را امضا نکرده است.

ج) حجر و عدم اهلیت امضاکننده سند تجاری
اگر ثابت شود که امضاکننده در زمان امضا، محجور (مجنون، سفیه، صغیر و ورشکسته) بوده است، آن امضاکننده از دور خارج می‏شود و ایراد قابل استناد است.
اگرچه ایراد عدم اهلیت و فقدان سایر شرایط اساسی صحّت معامله پایه(مبنایی) در اسناد تجاری قابل استناد نیست، امّا اگر امضاکننده سند تجاری در حین صدور یا ظهرنویسی سند تجاری محجور بوده و یا در حین صدور ظهرنویسی سند مزبور، فاقد قصد بوده و یا سند مزبور برای پرداخت ثمن معامله نامشروعی صادر یا ظهرنویسی شده (جهت نامشروع) حتی در مقابل دارنده با حسن نیّت نیز قابل استناد است؛ چرا که در چنین مواردی اصولاً ایراد راجع به خودِ تعهّد براتی است و نه تعهّد پایه و حتی می‏توان گفت در بسیاری از این موارد مانند عدم اهلیت، جعل، عدم قصد، سند به صادرکننده قابل استناد نیست و در موردی که برای تعهّد براتی نامشروع است، اجرای آن بر خلاف نظم عمومی است(نوری ،۱۳۸۳ ،۱۶۷-۱۷۰ ).

• سوء نیّت دارنده سند تجاری
اصل عدم توجه به ایرادات و سایر حمایتهای قانونی، زمانی اعمال می‏شود که دارنده سند دارای حسن نیّت باشد. دارنده‏ای دارای حسن نیّت است که حین انتقال سند، به او از چگونگی روابط شخصی میان متعهّدین آن که به اعتبار سند و مالکیت آن لطمه وارد می‏سازد، آگاهی نداشته باشد. بنابراین، در صورت آگاهی از عدم وجود رابطه حقوقی واقعی میان امضاکنندگان؛ مانند موردی که امضای شخصی به عنوان صادرکننده برات جعل شده و براتگیر نیز اعلام قبولی کرده باشد، دارنده نمی‏تواند از براتگیر مطالبه وجه کند؛ زیرا احراز سوء نیّت وی مبنی بر «دارا شدن غیر عادلانه»و به زیان براتگیر، قوی به نظر می‏رسد و براتگیر می‏تواند علیه او طرح ایراد کند(همان منبع ،۱۷۲ ).

• تضامن در حقوق ایران
۱-اهمیت بحث تضامن :
درحقوق ما بحثهای مربوط به تعهدات تضامنی از جایگاهی تثبیت شده برخوردار نیست . گرچه یکی ازعلل این امر، از لحاظ فنی، عدم وجود یک بحث محوری از حقوق تعهدات یا نظریه عمومی تعهدات است،ولی علت مهم تر واصلی تر
مخدوش بودن اصل مسئولیت تضامنی در تاریخ و پیشینه حقوقی ما است. مسئولیت تضامنی یکی از مهمترین وسایلی است که قانونگذاران در نظامهای حقوقی مختلف جهت تضمین انجام تعهد یا جبران خسارت اندیشیده اند؛ وسیله ای که تقریباً با کمترین میزان از تشریفات ، سطح بالایی از امنیت را در روابط مالی ایجاد می کند .

۲-منشأ تاریخی، تعریف واقسام تضامن :
نهاد پیشرفته و پیچیده ای که اینک تضامن نامیده می شود تحت عنوان Corraelite ریشه در حقوق رم داشته است . از نظر صرفی، لغت Solidarite یک لغت جدید است واستفاده از آن به حدود قرن ۱۸ باز می گردد . لغت مزبور از کلمه لاتینی Solidum گرفته شده است که مفهوم «مجموع» ، « چیزکامل» و «تقسیم نشده » را بیان می کند . لغت Solidarite درادبیات حقوق مورد استفاده قرار نمی گرفت و نویسندگان قدیمی تر مانند دوما و پوتیه از کلمه Solidite استفاده می کردند . در سال ۱۷۹۸، آکادمی حقوق لغت Solidaite را برگزید .
تضامن وصف ویژه برخی تعهدات است که گاه درمقابل تقسیم طلب و گاه در مقابل تقسیم دین مطرح می شود . فرض اول را، که تضامن بین بستانکاران است، تضامن مثبت و فرض دوم را، که تضامن بین بدهکاران است، تضامن منفی نامیده اند. در هردو مورد، تضامن را باید به نفع طلبکار یا متعهدله ارزیابی کرد، زیرا در فرض اول او می تواند همه مبلغ موضوع طلب را مطالبه کند اگرچه طلبکار منحصر نیست و در فرض دوم می تواند تمامی مبلغ فوق را یکجا از یکی از بدهکاران بگیرد با اینکه بدهکار مزبور تنها بدهکار نیست . تقسیم تضامن به تضامن بین بستانکاران وتضامن بین بدهکاران اصلی ترین تقسیم تضامن است (جنیدی ، ۱۳۷۵ ، ۸-۱۱ ).

• ضامن
بند آخر ماده۲۴۹ قانون تجارت مقرر می‌دارد: «ضامنی که ضمانت برات دهنده یا محال علیه یا ظهرنویس را کرده، فقط با کسی مسئولیت تضامنی دارد که از او ضمانت نموده است.» طبق ماده ۲۴۹ و طبق ماده۴۰۳ قانون تجارت که به دارنده سند حق می‌دهد به مضمون‌عنه یا ضامن یا هر دو مجتمعاً مراجعه کند و مبلغ طلب را وصول دارد.
ضامن در اسناد تجاری (برات، سفته و چک) ضامن متضامن با صاحب امضا یا مضمون عنه مقابل دارنده به حساب می‌آید. یعنی طلبکار می‌تواند به ضامن و مدیون اصلی مجتمعاً رجوع کند و یا پس از رجوع به یکی از آنها و عدم وصول طلب خود برای تمام یا بقیه طلب به دیگری رجوع کند. پس از تحقق ضمانت، ضامن متعهد پرداخت به دارنده
می‌شود بدون آنکه مضمون عنه بری شده باشد، ولی ضامنی که برات را پرداخت کرد، هم حق مراجعه به مضمون عنه را دارد و هم می‌تواند به دیگر مسئولان برات رجوع کند(اسدی ، ۱۳۸۶ ، ۸۰ ).

• ضمانت در اسناد تجاری
ماهیت ضمانت در قانون تجارت و اسناد تجاری با انچه که در قانون مدنی در مورد ضمان عقدی آمده،متفاوت است.
با توجه به مقررات قانونی مربوط می توان ضمانت را عبارت از تعهدی دانست که شخص ثالث (یا حتی خود امضاء کننده سند به عنوان دارنده حق امضا شخص حقوقی به عنوان ثالث)از طرف یکی از مسئولان سند نسبت به پرداخت آن در سررسید با رعایت شرایط قانونی برعهده می گیرد،به چنین شخص«ضامن» و شخصی که از او ضمانت شده «مضمون عنه» و شخصی که ضمانت به نفع او می باشد «مضمون له» می گویند.

۱- شرایط شکلی
درقانون تجارت ایران ضمانت ممکن است در خود ورقه سند و یا در ورقهای جداگانه به عمل آید .

الف -ضمانت در ورقه :
به طور معمول ضمانت در اسناد تجارتی در خود ورقه و پشت سند با امضای ضامن انجام می شود . این امر علاوه بر جلوگیری از ورود شبهه وتردید مربوط به مدنی بودن ضمانت وآثار آن موجب افزایش اعتبار وتسهیل در معاملات می گردد. ضامن با قید هرعبارتی که حکایت از ضمانت وی نماید ویا حتی بدون درج هیچ عبارتی وبه صرف امضا ویا حتی مهر در سندتعهد به پرداخت می نماید .
امروزه ظهرنویسی وضمانت اسناد با امضا انجام می گیرد. در قسمت اخیر ماده ۲۴۹ق.ت می گوید:ضا منی که ضمانت برات دهنده یا محال علیه یا ظهر نویسی را کرده فقط با کسی مسئولیت تضامنی دارد که از او ضمانت نموده است . بنابراین نمی توان با الزامی دانستن امضای ضا من ضمانت یا مهر را غیر معتبر تلقی کرد. زیرا مهر نیز همانند امضا میتواند معرف شخص معین بوده و حاکی از اراده صاحب آن بر قبول تعهد باشد.
مسا له دیگر این است که آیا صرف امضا در ظهر سند و بدون اینکه عبارتی حاکی از ظهر نویسی یا ضمانت بودن آن درج شود ظهر نویسی محسوب می شود یا ضمانت ؟ در پاسخ می توان گفت با توجه به معنای ظهر نویسی و اینکه عموماً این امر به امضای ظهر نویس در ظهر سند صورت می گیرد باید در مواردی که صرفاً امضا بدون درج هرگونه مطلبی در ظهر سند انجام گرفته آن را ظهر نویسی به حساب آوریم مگر اینکه قرائنی حاکی از ضمانت امضاء کننده داشته باشد . مانند وجود امضاء در ظهر سند در وجه حامل که انتقال آن نیاز به ظهر نویسی نداشته است و…
از لحاظ شرایط شکلی ضمانت در ایران معمولاً در پشت سند قید و امضاء می شود وبه منظور جلوگیری از بروز هرگونه تعبیر وتفسیری تصریح به عمل می آید که ضمانت تضامنی است و نام مضمون عنه هم آورده می شود . البته بهتر است تاریخ ضمانت نیز به حروف توسط ضامن مشخص شود زیرا هر چند قانونگذار به آن اشاره نکرده است . که این امر از سوء استفاده های احتما لی ناشی از درج تاریخ خلاف واقع جلوگیری می نماید.

ب- ضمانت در سند جداگانه :
در کنوانسیون ژنو ضمانت بر روی برگه ضمیمه سند پذیرفته شده ونیز در بند ۲ ماده ۴۶ این رویه را قبول کرده است. هم چنین در کشور فرانسه ضمانت به موجب سند جداگانه مورد قبول واقع شده اما در برخی کشورها مانند: آلمان ، ایتالیا، ژاپن ، سوئیس این نوع ضمانت پذیرفته نشده است. قانون تجارت ایران در این مورد ساکت است وقسمت اخیر ماده ۲۴۹ ق.ت نیز فقط به اصل مساً له ضمانت ونوع مسئولیت ضامن و مضمون عنه اشاره کرده است .بعضی از مؤلفان حقوقی با توجه به سکوت قانونگذار به طرح این سؤال پرداخته اند که آیا ضمانت به موجب سند جداگانه را باید تجاری تلقی کرد تا مشمول قسمت اخیر ماده ۲۴۹ باشد یا واجد جنبه مدنی دانست تا مشمول مقررات قانون مدنی قرار گیرد ؟
سپس چنین اظهار نظر کرده اند: با توجه به اصل کلی که به موجب آن در صورت سکوت قانون تجارت ،که قانون خاص است باید به قانون مدنی که قانون عام است ، مراجعه کرد ، ضمانتی که به موجب سند جداگانه می شود، حتی با قید مشخصات برات و مضمون له و مضمون عنه تابع مقررات حقوق مدنی است. برخی دیگر بر این عقیده اند که ضمانت براتی می تواند به صورت سند جداگانه ای نیز انجام پذیرد،در این صورت باید موضوع ضمانت از برات یا بروات مشخص ،مبلغ مورد ضمان و سررسید برات مضمون رامعین نمود و نظر اخیر برخلاف عقیده اول قابل توجیه و قوی تر به نظر می رسد.

۲- شرایط ماهوی ضمانت
الف : اهلیت ضامن :
مطابق ماده ۱۹۰ قانون مدنی اهلیت از شرایط اساسی صحت کلیه معاملات است . ماده ۸۶ قانون مدنی نیز می گوید:ضامن باید برای معامله اهلیت داشته باشد . بنابراین ضمانت صغیر و مجنون باطل است . زیرا آنان دارای اهلیت لازم نمی باشند. مجنون ادواری در افاقه و همچنین سفیه به اذن قیم خود می تواند ضمانت کند، هر گاه این امر را قیم به مصلحت او بداند . از این رو چنانچه صغیر یا مجنون و سفیه بدون اذن قیم خود به عنوان سند تجارتی را امضاء نماید نمی توان این امضاء را معتبر و او را مسئول پرداخت دا نست.
کنوانسیون های ژنو نیز امضای اشخاص فاقد اهلیت را در برات،سفته و چک موجب مسئولیت آنها نمی دانند، بنابراین ضامن باید دارای اهلیت استیفاء باشد ولی وجود شرایطی همچون تاجر بودن یا مالدار بودن در تحقق و صحت ضمانت موًثر نیست.
ضمانت معمولاً از سوی اشخاص ثالث در مورد سند انجام می شود، اما ممکن است این تضمین به وسیله امضاء کنندگان سند هم صورت پذیرد. قانون تجارت ایرن در این مورد حکمی ندارد ولی کنوانسیونهای ژنو این موضوع را پذیرفته اند .
در توجیه این مساً له می توان گفت به مجرد امضای امضاء کننده در سند به عنوان ضامن موجب تقویت اعتبار و سهولت در معاملات آن می گردد. زیرا بر اساس اصل اعتبار امضاها چنانچه امضایی به هر دلیل قانونی تعهد آور نباشد امضاهای دیگر به نوبه خود معتبر و تعهد آور است .همچنین در صورتیکه به علت عدم رعایت مواعد قانونی نتوان به یک مسئول مراجعه کرد ممکن است همان شخص به سبب ضمانتی که کرده است مسئول پرداخت شناخته شود. به طور مثال اگر ظهرنویسی از برات گیر ضمانت نموده و دارنده سند در مواعد قانونی اقدامات لازم را برای واخواست یا اقامه دعوی انجام نداده باشد درنتیجه نمی تواند به ظهر نویس از آن جهت که ظهرنویس است رجوع کند. اما می تواند به عنوان ضامن براتکش به او مراجعه نماید. از این رو با توجه به عدم ممنوعیت قانونی و فواید مرتبط به این امر، قبول آن موجه و صحیح به نظر می رسد .

ب – موضوع ضمانت :
مطابق ماده ۶۸۴ قانون مدنی که مقرر می دارد عقد ضمان عبارت است از اینکه ( شخصی مالی را برذمه دیگری است به عهده بگیرد) صرف نظر از موضوع مسئولیت تضامنی و دیگر مسائل خاص مربوط به ضمان تجارتی مورد ضمان باید مال در ذمه مدیون ( مضمون عنه) باشد . بنابراین تعهد ضامن در سند تجارتی عبارت است از قبول مسئولیت پرداخت مبلغ آن به دارنده با رعایت شرایط قانونی و چون این مسئولیت طبق مقررات قانون تجارت تضامنی است نمی توان تعهد ضامن را در پرداخت مبلغ موکول به عدم پرداخت آن توسط مضمون عنه نمود.
بعضی از مولفان معتقدند تعهد ضامن به پرداخت مبلغ برات در صورت عدم پرداخت آن توسط مضمون عنه است این نظر تنها درمورد ضامن برات گیر می تواند صحیح باشد زیرا تعهد چنین ضامنی موکول به عدم پرداخت مبلغ توسط براتگیر و واخواست برات است البته این موضع نیز مربوط به شرایط مراجعه دارنده به دیگران مسئولان سند می باشد.والا پس از امکان رجوع مسئولیت ضامن موکول به دم پرداخت مبلغ توسط برات گیر و واخواست برات است . البته این موضوع نیز مربوط به شرایط مراجعه دارنده به دیگرمسئولان سند می باشد. والا پس از امکان رجوع این مسئولیت ضامن موکول به عدم پرداخت مبلغ توسط مضمون عنه نیست بلکه هر دو همزمان درمقابل دارنده مسئول هستند ضامن می تواند پرداخت قسمتی از مبلغ برات را تضمین کند. این مورد و موضوعات مشابه آن تا حدودی که به ذات ضمانت لطمه ای وارد نسازد ایرادی ندارد.

۳- آثار ضمانت
مطلبق مقررات قانون مدنی پس از ان که عقد ضمان منعقد گردید دین از ذمه مضمون عنه به ذمه ضامن منتقل می شود و مضمون عنه، بری می گردد در حالی که طبق مقررات قانون تجارت پس از تحقق ضمان، ضامن متعهد به پرداخت وجه سند به ذی نفع می گردد بدون آن که مضمون عنه ،بری شده باشد.در واقع با انجام ضمانت مسئولی به مسئولان سند افزوده می شود از طرفی وقتی ضامن مبلغ را پرداخت کرد می تواند طبق مقررات مربوط ،به مضمون عنه و امضا کنندگان سند رجوع کند.
چگونگی روابط حقوقی مربوط و حدود مسئولیت هر یک از امضاء کنندگان به شرح زیر است:

الف – مسئولیت ضامن در مقابل دارنده سند:
مطابق ماده ۲۴۹ قانون تجارت برات دهنده، کسی که برات را قبول کرده و ظهرنویس ها در مقابل دارنده برات مسئولیت تضامنی دارند همچنین ضامنی که ضمانت برات دهنده یا محال علیه یا ظهرنویسی را کرده فقط با مضمون عنه مسئولیت تضامنی دارد از طرفی طبق مواد ۳۰۹ و ۳۱۴ قانون تجارت مقررات مربوط به ضمان در برات در مورد سفته و چک نیز لازم الاجرا است بنابراین ضامن در مقابل دارنده همانند مضمون عنه مسئول پرداخت مبلغ سند اعم از برات ، سفته و چک می باشد.ضامن برات در حکم مضمون عنه است لذا از هر ایرادی که مضمون عنه بتواند از آن علیه دارنده سند عنوان کند ضامن نیز حق استفاده ار آن ایراد را خواهد داشت.
پس هرگاه سندی در مهلت قانونی واخواست یا اقامه،دعوی نشده باشد و به علت انقضا مهلت،مسئولیت ظهرنویسی از بین رفته باشد ضامن ظهرنویس هم تبعاً مسئولیتی نخواهد داشت.
اگر چند نفر به عنوان ضامن از یکی از مسئولان سند ضمانت کنند در این صورت هر ضامنی برای تمام مبلغ (یا هر میزان که ضمانت نموده باشد)در مقابل دارنده،مسئول پرداخت است.
به عبارت دیگر رابطه حقوقی و مسئولیت، بین ضامن و مضمون عنه برقرار می شود و بین ضامنین چنین رابطه ای وجود ندارد.تعدد ضامنین هم نمی تواند مسئولیت جدیدی را برای آنها بوجود آورد مگر این که چند نفر مشترکاً یا به قدرالسهم مشخص مسئولی از مسئولان سند را ضمانت نموده باشد که در این صورت چنانچه ضامنی تمامی مبلغ را بپردازد و پرداخت با اجازه دیگر ضامنین صورت گرفته باشد می تواند به قدرالسهم هر کدام رجوع نماید.

ب- مسئولیت ضامن ظهرنویس در مقابل دارنده سند
از آنجا که مسئولیت ضامن،تبعی و با مضمون عنه به طور تضامنی است می تواند در طول مدتی که مضمون عنه مسئول پرداخت است به ضامن او رجوع کرده و یا علیه هر دو متفقاً طرح دعوی نماید.
مطابق ماده ۲۸۹ قانون تجارت،دعوی دارنده سند علیه ظهرنویس باید ظرف مواعد مقرر در مواد ۲۸۶ و ۲۸۷ اقامه شود و الا در محکمه پذیرفته نخواهد شد.بر اساس مواد یاد شده اگر دارنده براتی که بایستی در ایران تادیه شود و به علت عدم پرداخت اعتراض شده بخواهد از حقی که ماده ۲۴۹ برای او مقرر داشته استفاده کند باید ظرف یک سال از تاریخ اعتراض اقاوه دعوی نماید. این مدت در مورد براتی که باید در خارجه تادیه شود دو سال می باشد. بنابراین دعوی دارنده علیه ضامن ظهرنویس باید با رعایت مواعد یاد شده باشد.زیرا در غیر این صورت زمانی که مسئولیتی از جهت پرداخت سند به علت انقضای مهلت قانونی متوجه ظهرنویس (مضمون عنه) نباشد طبعاً مسئولیتی متوجه ضامن او هم نخواهد بود.

ج- مسئولیت مضمون عنه در مقابل ضامن
به موجب ماده ۴۱۱ قانون تجارت که در مقام حمایت از استیفاء حق ضامن و تسهیل د ر رجوع او به مضمون عنه وضع گردیده پس از آنکه ضامن دین اصلی را پرداخت مضمون له باید تمام اسناد و مدارکی را که برای رجوع ضامن به مضمون عنه لازم و مفید است به او داده و اگر دین اصلی با وثیقه باشد آن را نیز به ضامن تسلیم نماید.ضامن مسئول اصلی پرداخت نیست،از این رو می تواند پس از پرداخت به عنوان دارنده سند به مضمون عنه مراجعه و تمام و یا هر مقدار از مبلغ که موضوع ضمانت بوده و پرداخت کرده است را دریافت نماید.ضامن حق انتقال گرفتن دعاوی راجع به برات را از حامل (دارنده) برات دارد.بنابراین اگر حامل برات نتواند ضامن را در تعقیب دعاوی راجع به برات جانشین خود کند ضامن می تواند از پرداخت برات به او خودداری کند.
به هر حال پس از دریافت مبلغ توسط ضامن،مضمون عنه در مقابل او مسئول است مگر این که ثابت نماید به دلایل قانونی از جمله عدم اهلیت در زمان امضاء یا جعل امضاء وی توسط دیگران مسئولیتی به عهده او قرار نگرفته و متعهد پرداخت نمی باشد. در این صورت ضامن می تواند به استناد اصل استقلال و اعتبار ذاتی امضاها و مسئولان تضامنی امضاکنندگان سند به دیگر مسئولانی که قبل از مضمون عنه سند را امضاء نموده اند جهت دریافت مبلغ رجوع نماید(اسلامی ، ۱۳۴۷ ، ۶۰-۶۸ ).
• انحلال اسناد تجاری
۱-سقوط تعهدات در اسناد تجاری
الف- اقاله (انحلال قراردادی)
اقاله در قواعد عمومی‌قراردادها در قانون مدنی در ماده۲۶۴ جزء یکی از طرق اسقاط کننده تعهد آمده است که به موجب آن با توافق طرفین عقدی که بوجود آمده را منحل می‌کند و آثار به جای مانده از آن را نیز در آینده از بین می‌برد.
دو نکته مهم در اسناد تجاری وجود دارد:
۱- تا زمانی که سند تجاری در دست دارنده بلافصل است، امکان اقاله وجود دارد
.۲- زمانی که سند تجاری در جریان گردش قرار گرفت، امکان اقاله وجود ندارد.
ب- وفای به عهد
یکی دیگر از طرق سقوط تعهد، وفای به عهد است. وقتی که براتگیر مبلغ را در روز معین مندرج در سند تادیه نماید وفای به عهد انجام گرفته و نیز هر موقع که دارنده سند تجاری بتواند مبلغ مندرج را دریافت نماید. پس در سند تجاری اگر دارنده بتواند به حقوق کامل خود برسد وفای به عهد می‌شود و باعث سقوط تعهد می‌گردد.
ج – تهاتر
ماده۲۹۴ قانون مدنی مقرر می‌دارد: «وقتی دو نفر در مقابل یکدیگر مدیون باشند بین دیون آنها به طریقی که مقرر گردیده، تهاتر حاصل می‌شود.»
البته باید موضوع دین‌ها یکی و اتحاد زمان و مکان تادیه وجود داشته باشد. اگر یکی از مدیونین به مبلغ معینی بدهکار باشد و از دیگری نیز مبلغی طلبکار باشد، در سررسید می‌تواند تهاتر کند. مثلاً فردی در یک سند دارنده برات و در سند دیگر گیرنده برات باشد در سررسید می‌تواند تهاتر کند.
۲- فسخ
در عقد لازم بر هم زدن عقد امری است نامتعارف و نیاز به مجوز قانونی یا قراردادی دارد و بر عکس عقد جایز را هر یک از طرفین به دلخواه می‌توانند فسخ کنند.
در فسخ اثر عمده آن نابودی و گسستن است و عملی قاطع می‌باشد. اختیار فسخ یا ناشی از خواست صریح یا ضمنی دو طرف قرارداد یا به خاطر رفع ضرر می‌باشد.
.در اسناد تجاری نیز چون عقد لازم است، پس یکی از راه‌های انحلال آن فسخ می‌باشد. در مورد چک در قانون بیان شده است اگر شرطی در ضمن چک شده باشد، بانک به آن شرط ترتیب اثر نمی‌دهد. چون چک دستور پرداخت است و اگر بین آنها شرط مهلتی باشد، در مقابل دیگران قابل استناد نیست. پس اگر تخلفی از‌این شروط صورت گیرد، بین دارنده و صادر کننده و ظهرنویس و دارنده بلافصل پذیرفته شده است و نسبت به دیگران تاثیر ندارد و سند تجاری وصف تجریدی دارد. یعنی مجرد از تمام روابط مبنایی زمانی که در جریان گردش قرار گرفته، موثر می‌افتد و آثار حقوقی خود و تعهدات امضاء کنندگان را به دنبال دارد. اگر سند تجاری درگردش قرار گیرد و شروطی که در آن بیان شده منجر به فسخ سند تجاری گردد، پذیرفته نیست(اسدی ،۱۳۸۶ ،۸۲-۸۴).
نتیجه گیری
با توجه به توسعه روز افزون تجارت وگسترش روابط اقتصادی چه در سطح داخلی و چه در سطح بین المللی اسناد تجاری هر روز دارای اهمیت و نقش بیشتری در گردش ثروت و توسعه اقتصادی کشورها می‌گردند. حتی کاربرد چک به حدی افزایش یافته که در بین مردم گاهی به عنوان وسیله پرداخت غیر نقدی و برای رفع مشکلات ناشی از بی پولی و پرداخت‌های موجل و گاه به عنوان تضمین انجام تعهد یا به منظور تامین اعتبار حتی در سیستم بانکی استفاده می‌شود.
چون افراد از چک بهتر و آسان تر می‌توانند استفاده کنند، لذا برات کاربرد کمتری در سطح داخلی کشور دارد. در زمینه حقوق خصوصی، حقوق مدنی به عنوان پایه و اساس کاربرد دارد و در جاهایی که حقوق تجارت دچار ابهام و نقایصی باشد از حقوق عام مدنی استفاده می‌کنیم و در بحث اسناد تجاری نیز چون‌این اسناد یک قرارداد تجاری هستند، لذا در مواردی که قانون تجارت نسبت به شرایط صحت چیزی را بیان ننموده باشد به قواعد عام حقوق مدنی رجوع نموده و آن‌ها را در‌این اسناد بررسی می‌کنیم.
در بحث صدور ونقل و انتقال این اسناد کلیه امضا کنندگان این اسناد باید در موقع صدور اهلیت داشته باشند.
اسناد تجاری متضمن شرایط شکلی طبق قانون تجارت و شرایط ماهوی طبق قانون مدنی می‌باشند. صادر کننده اسناد تجاری با امضا یا مهر برای برات و سفته و امضا برای چک قصد و رضای خود را بیان می‌کند، اگر فاقد اهلیت باشد و ادعای جهل نماید، مسئولیتی ندارد. ولی مسئولیت سایر امضا کنندگان به قوت خود باقی است.
وکالت در اسناد تجاری پذیرفته شده و اگر وکیل سمت خود را ذکر نکند، خودش در مقابل دارنده مسئول می‌باشد..
با وجود این که قانون تجارت بیشترین حجم را به برات اختصاص داده، ولی در عمل استفاده از برات به عنوان یک وسیله اعتباری، رایج در معاملات تجاری کمتر مورد استفاده قرار می‌گیرد.
برای تشویق مردم به استفاده از سفته به جای چک تمبر سفته‌ها باید تقلیل یابد. همچنین در سفته و چک نیز باید یک سطر خالی اضافه شود که در آن نوشته شود این چک یا سفته بابت چه معامله یا چه کارهایی است که در این صورت تشخیص چک‌ها آسان تر و بدین وسیله نزول خواران آسان‌تر شناخته شوند.
با همه‌این موارد، لازم است که قانونگذار در جهت تدوین یک قانون کامل در زمینه اسناد تجاری قدم بردارد تا جامعه‌ای پویا، تجارتی منظم و با امنیت کامل داشته باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 9:44  توسط صابر مجیدی  | 

بررسي اجمالي اسناد تجاري

                                  بررسي اجمالي اسناد تجاري

اسناد تجاري در زمره اسناد رسمي يا عادي به شمار نمي آيد. اسناد تجاري در حقوق تجارت ما مفهوم دوگانه اي دارند در مفهوم اعم و وسيع كلمه شامل هر سند يا نوشته اي است كه معرف يا بوجود آورنده، تعهدات تجاري باشد. به اين تعبير، هر سندي در امر تجارت عنوان و اعتبار و كاربردي دارد، مي توان آن سند را تجاري قلمداد كرد مثل برات، سفته ، چك، اوراق قرضه، اسناد خزانه ، اوراق سهام، بارنامه، اسناد اعتباري بانكي و غيره.

 اسناد تجاري در مفهوم اخص كلمه، اسنادي است با تعريف و نقش و ويژگيهاي آثار و مقررات خاص خود.

 بر مبناي تعريف ياد شده مي توان ويژگيهاي اسناد تجاري در معني اخص را به شرح زير ارائه نمود:

1- اسناد تجاري قابليت نقل و انتقال دارند.

2- متضمن پرداخت مبلغ معيني وجه نقد مي باشد.

3- پرداخت وجه آنها به رؤيت يا به سر رسيد كوتاه مدت است.

 4- از مقررات ويژه قانوني تبعيت مي كنند .

قابليت نقل و انتقال اسناد مذكور تا حدي پاسخگوئي به اين نياز است و ركن عمده آنها را تشكيل مي دهد و گردش سريع آنها را در روند مبادلات بازرگاني تسهيل مي كند. بازرگانان علي الاصول از اسنادي كه نقل و انتقال آنها تابع تشريفات سنگين قانون مدني است، در پرداختهاي خود استفاده نمي كنند. به همين دليل يك سند اقرار دين كه فقط به وسيله قانون مدني قابليت نقل و انتقال دارد، در رديف اسناد تجاري قرار نمي گيرد . همچنين سندي كه متضمن ارزش است ولي فاقد قابليت نقل وانتقال مي باشد، در بين بازرگانان، بعنوان وسيله پرداخت طرفداري ندارد. مثل ضمانت  نامه هاي بانكي حسن انجام كار كه بنفع شخص معيني صادر شده و بانك ضامن متعهد به پرداخت وجه  آن به همان شخص معين است يا بارنامه كه معرف كالا مي باشد . ولي آن دسته از اسناد كه قابل نقل و انتقال و متضمن وجه نقد هستند و سر رسيد بلند مدت دارند مثل اوراق قرضه ، اسناد تجاري عام محسوب مي شوند و داراي يك سلسله قواعد و مقررات خاص هستند كه اين قواعد و مقررات باعث مي شود اين اسناد جانشين پول بشوند.

برخي كشورها به اعتبار اقتصاد پويا و پيشرفته به شكلي برنامه ريزي كرده اند كه وجه نقد در دست مردم نباشد بلكه اسناد تجاري از جمله كارتهاي اعتباري را جايگزين آن كرده اند. در اين كشورها قواعد و مقرراتي بر اسناد حاكم است كه با رويت آنها طرف معامله راغب به استفاده از اسناد تجاري همچون چك و سفته و برات مي گردد. در معاملاتي كه در سطح بين المللي صورت مي گيرد برات بعنوان يك سند تجاري داراي ارزش خاصي است و در انجام معاملات نيز از برات استفاده مي شود در كشورهاي داراي اقتصاد سنتي مردم رضا و رغبتي نسبت به اين اسناد نشان نمي دهند و معاملات خود را با وجه نقد انجام مي دهند. نظامهاي بزرگ حقوقي در حدود قواعد و مقررات حاكم بر اسناد تجاري اتفاق نظر دارند ولي در بعضي موارد اختلاف نظرهايي نيز وجود دارد. در سال 1930 حقوقدانان سعي كردند تا هماهنگي در سطح بين المللي در مورد اسناد تجاري ايجاد كنند به همين منظور پيمان ژنو در سال 1930 تنظيم و اكثر كشورهاي دنيا با امضاء اين پيمان به آن ملحق شدند. در پيمان ژنو در مورد نظريه عمومي و حاكم بر اسناد تجاري به اعتبار اختلافات عميق بين سيستمهاي مختلف حقوقي مثل حقوق نوشته و حقوق كامن لا و حقوق عرفي وجود داشت كه تنظيم كنندگان پيمان اين اختلافات را كنار گذاشتند .

در اين پيمان بيان شده كه نظريه عمومي حاكم بر اسناد تجاري را نمي توان درك كرد مگر آنكه اوصاف و ويژگيهاي تعهدات ناشي از اين اسناد مورد بررسي قرار گيرد تا بتوان به ماهيت حقوقي آنها پي برد. در خصوص روابط حقوقي ناشي از يك سند تجاري در مفهوم خاص بايد گفت منشأ يك سند تجاري تعهد تجاري و مدني است كه با تنظيم و امضاء و ارائه سند ايجاد مي شود كه اين نوع سند جنبه طريقيت دارد.

 هر سندي كه در قلمرو مدني تنظيم مي شود مبتني بر يك رابطه حقوقي است وقتي اين رابطه حقوقي زايل شد سند نيز اثرش زايل مي گردد بعنوان مثال اسناد اجاره، بيع گوياي يك رابطه حقوقي است كه با فسخ يا اقاله آنها اين اسناد نيز آثار حقوقي خود را از دست مي دهند؛ اما در قلمرو حقوق تجارت همين كه سند تجاري تنظيم شد و به ذينفع تسليم گرديد؛ با زوال رابطه حقوقي سابق، سند از بين نمي رود و اثر آن نيز زايل نمي شود اعم از اينكه رابطه حقوقي منشأ سند تجاري يا مدني باشد و به همين دليل است كه بر خلاف اسناد مدني كه جنبه طريقيت دارند، اسناد تجاري خاص جنبه موضوعي دارند يعني فارغ از رابطه حقوقي سابق خودشان موضوع مي شوند. به اين موضوعيت يافتن اسناد تجاري وصف تجريدي گفته مي شود وصف تجريدي به اين معنا مي باشد كه فعل و انفعالات حادث شده در رابطه حقوقي، تأثيري بر سند ندارد و اساسا رابطه حقوقي طرفين قابل تسري به شخص يا اشخاص ثالث نيست و اين حفظ شدن اعتبار به دليل موضوعيت داشتن سند تجاري است.

بعنوان مثال اگر اتومبيلي فروخته شود و در قبال ثمن معامله چك يا سفته يا برات داده شود و دارنده سند تجاري آن را به شخص ثالث منتقل نمايد و متعاقب آن فسادي در معامله پديد آيد بايد اتومبيل به بايع و وجوه پرداختي به مشتري استرداد گردد كه اين امر بيانگر طريقيت رابطه حقوقي در قلمرو مدني است ولي سند تجاري منتقل شده بلحاظ موضوعيتش اعتبار خود را حفظ كرده و اساسا روابط طرفين قابل تسري به شخص ثالث نيست. در حالي كه در قلمرو حقوق مدني انفعالات ايجاد شده، بر روي سند سايه مي اندازد و اين به خاطر طريقيت داشتن اسناد مدني است. به همين دليل عدم توجه به تعهد سابق و اصالت به تعهد ايجاد شده به محض امضاء سند تجاري از نتايج وصف تجريدي اسناد تجاري قلمداد مي گردد . در آمريكا و انگلستان به اسناد اعتباري نسبت به پول توجه بيشتري مي شود بطوري كه اين وسيله اعتباري را همراه خود دارند و به جز در مواردي خاص كه بايد از سكه استفاده شود در ساير موارد از كارت اعتباري استفاده مي كنند . بايد ديد چه اوصافي را براي اين در نظر گرفته اند كه اين كارت اعتباري نقش پول را بازي كند. مثلا در مورد چك چون به يك سيستم بانكي متصل است آن تأمين و تضمين كننده اعتبار است امادر برات و سفته اعتبار تضميني نيست چون ناظر به يك فرد مي باشد. مهمترين عمل حقوقي در اسناد تجاري همان امضاء كردن آنها است كه بمحض امضاء اسناد، تعهد كامل مي شود كه اين امر بيانگر وصف تجريدي است.

وصف شكلي را نيز بايد از اوصاف اسناد تجاري خواند. بر اساس اين وصف شكل و فرم تنظيم اسناد تجاري و آثار مترتب بر آن مورد بررسي قرار مي گيرد. قانونگذار مي گويد وسيله پرداخت بوجود آورديم كه وقتي مردم با آن مواجه شدند پول به ذهنشان متبادر شود مثل چك ، سفته و برات كه با فرم مخصوص و شرايط شكلي همانند پول محسوب مي شوند. در بحث اسناد تجاري، در تمامي نظامهاي حقوقي، بخشي از مطالب به بررسي شكل آنها اختصاص دارد. قانون تجارت، در آغاز طرح موضوع هر يك از اسناد تجاري ، شرايط شكلي آنها را مقرر داشته است. مرور به مواد 223 و 308 و 311 از قانون مذكور مؤيد اين امر مي باشد: سومين وصف از اوصاف اسناد تجاري، وصف تنجيزي است به موجب اين وصف تعهدات ناشي از سند تجاري بر خلاف تعهدات ناشي از روابط مدني به صورت لازم، جايز، مشروط ، مقيد، مطلق، تشريفاتي و ... نيست . تعهد تجاري بايد متضمن دستور پرداخت بدون قيد و شرط باشد و اين دستور پرداخت نبايد معلق و منوط به وقوع احتمالات يا امر ديگر باشد؛ زيرا در صورت فقدان اين وصف اولا: حقوق دارنده متزلزل خواهد شد ثانيا: عدم وجود وصف نتجيزي در اسناد تجاري با قابليت در گردش بودن اين اسناد مغايرت دارد.

در ماده 233 قانون تجارت بطور ضمني، شرط را پذيرفته است ولي متعاقبا قانونگذار متوجه شد وجود تعليق و شرط مي تواند مضر باشد به همين دليل در قانون صدور چك 1355 با اصلاحات بعدي اين موضوع مورد امعان نظر واقع شد . اگر در چك و سفته و برات دستور پرداخت مشروط به شرطي شود اين سند تجاري فاقد اعتبار تجاري است در اينجا منظور از شرط يعني پرداخت وجه سند تجاري منوط به تحقق شرطي باشد . در حقوق فرانسه و انگلستان نيز دستور بدون قيد و شرط پرداخت مبلغ معين مورد توجه قرار گرفته است .

در حقوق كشور هاي كامن لا آراء متعددي مبني بر تجاري تلقي شدن اسناد بر اساس وصف تنجيزي ديده مي  شود . بر خلاف آن در ايران و فرانسه كه داراي حقوق نوشته هستند بر وصف تنجيزي تكيه بسيار زيادي شده است. در قانون تجارت ايران كه در سال 1311 تصويب شد در بحث اسناد تجاري اشاره اي به وصف تنجيزي نشده، بلكه درموارد همچون ماده 233 قانون مذكور اين وصف مورد ترديد قرار گرفته است. واقعيت مطلب اين است كه هر گاه در متن چك وصول وجه آن منوط به تحقق شرطي باشد يا چنين امري ثابت شود بايد گفت اين چك باطل نيست بلكه به شرط مندرج در آن ترتيب اثر داده نمي شود. وصف تنجيزي در اصلاحات بعدي قانونگذار توسعه يافت و صدور هر گونه چك قابليت تعقيب كيفري پيدا كرد. پس ديگر از اوصافي كه باعث مي شود چك با اوصاف تجريدي و شكلي و تنجيزي بتواند نقش بازي كند و جانشين پول شود قابليت نقل و انتقال ذاتي چك مي باشد كه مبين ارزش اين سند تجاري است.

 قدر مسلم اينكه اصل استقلال و اعتبار ذاتي اسناد تجاري، در برخي از نظامهاي بزرگ حقوقي معاصر پذيرفته پذيرفته شده، ركن عمده، ويژگيهاي آن يعني قابليت نقل و انتقال آنها را تشكيل مي دهد. حسب اين اصل، تعهد پرداخت در سند تجاري نبايد با قيد و شرطي همراه باشد، همين كه سندي امضاء و به دارنده آن تسليم شده ذاتا و فارغ از منشاء ديني كه موجد آن بوده، اعتبار و موضوعيت پيدا مي كند و مستقلا به گردش در مي آيد . بر اين مبنا، وقتي منشاء تعهد مندرج در سند تجاري مشروط و مقيد و يا به جهتي از جهات باطل بود و سند از طريق ظهر نويسي هاي متعدد نقل و انتقال يافت، ادعاي شرط و قيد و بطلان آن نسبت به اشخاص ثالث كه دارنده فعلي آن محسوب مي شوند مسموع نخواهد بود مگر در موارد خاص از طرفي براي اينكه ما بتوانيم اسناد تجاري را جايگزين پول كنيم بايد سهولت در گردش آنها را مدنظر قرار دهيم تا به آساني از طريق  يد جديد يا ظهرنويسي مورد نقل و انتقال قرار گيرد.

از سوي ديگر هر سند تجاري عليرغم امضاء متن در ظهرش داراي امضاء باشد پشتيباني بيشتري براي دارنده آن دارد چون مسئوليت تضامني كه در فقه مورد سؤال واقع شود به دارنده سند اين اطمينان را مي دهد كه مي تواند عليه امضاء كنندگان منفردا يا مجتمعا مبادرت به طرح دعوا كند. اگر چه در بعضي اسناد همچون ضمانت نامه بانكي، اعتبارات اسنادي، بيمه نامه ها اين موضوع ديده مي شود ولي جمع اين امور را فقط در اسناد تجاري در مفهوم خاص مي بينيم. امضاء كننده سند تجاري كه وجه آنرا پرداخت نمي كند حسب مورد طبق قانون حبس يا وادار به پرداخت مي شود. در فرانسه دعاوي تجاري در دادگاههاي تجاري با آيين دادرسي خاص كه در آن سرعت در رسيدگي ملحوظ نظر است، مورد رسيدگي قرار مي گيرد.

در دادگاههاي ايران نيز آيين دادرسي اختصاري در اينگونه موارد مد نظر قرار گرفته و صدور قرار تأمين خواسته منوط به پرداخت خسارت احتمالي نيست . حتي در مورد چك براي حفظ حقوق دارنده آن، ضمانتنامه بانكي مانع تعقيب صادر كننده نيست. نارسايي ضمانت اجرايي براي وصول وجه چك از طريق عادي يا اجراي ثبت يا رسيدگي كيفري يا حقوقي در كشور ما و ساير كشورهاي مشابه به گونه اي است كه اشخاص رغبتي به قبول اسناد تجاري به جاي پول نداشتند و كلا وجوه نقد از ارزش فراواني برخوردارند. در حالي كه در كشورهاي با اقتصاد پويا اوراقي همچون اوراق بهادار داراي ارزشي به مراتب بيشتر از وجه نقد است و پول در اين كشور از گردونه خارج شده و به پروژه توليد مي رود و پول بلحاظ تورم از ارزش كمتري برخوردار است واشخاص سعي مي كنند با پول خود سهام خريداري كنند.

سياسي تضمين مي نمايد كه كليه افراد بايد در مقابل دادگاهها برابر تلقي شوند و در موارد تصميم گيري در خصوص هر اتهام جزايي يا حقوقي و الزامات افراد در دعاوي حقوقي هر كس حق دارد بدون هيچگونه تاخيرغير موجه در يك دادگاه مستقل و بي طرف كه بموجب قانون تشكيل شده است از يك رسيدگي منصفانه و علني برخوردار شود 

با توجه به اينكه اصول و حقوق اساسي فوق الذكر در اسناد حقوق بشري منطقه اي، قوانين اساسي داخلي اعم از حقوق موضوعه و كامن لو و در معاهدات وسنتهاي قضايي نيز شناسايي يا منعكس گرديده است. با توجه به اينكه اهميت سيستم قضايي صالح، مستقل و بي طرف در حمايت از حقوق بشر در راستاي اين حقيقت مورد تأكيد قرار مي گيرد كه اعمال ساير حقوق نهايتا به اجراي صحيح عدالت بستگي دارد. با توجه به اينكه اگر دادگاهها بخواهند نقش خود را در حمايت از قانون اساسي و حاكميت قانون ايفا نمايند وجود يك نظام قضايي صالح، مستقل و بي طرف ضروري خواهد بود. با توجه به اينكه در يك جامعه دمكراتيك پيشرفته، اعتماد عمومي به نظام قضايي و اقتدار معنوي و انسجام دستگاه قضايي از بيشترين اهميت برخوردار است.

با توجه به اينكه احترام گذاشتن و افتخار فردي و جمعي قضات، به دستگاه قضايي بعنوان مرجع مورد اعتماد عموم و نيز كوشش قضات در افزايش و حفظ اعتماد به نظام قضايي امري ضروري تلقي مي شود.

با توجه به اينكه مسئوليت اوليه ارتقا و حفظ معيارها و استانداردهاي متعالي رفتار قضايي در هر كشور بر عهده نظام قضايي قراردارد. و با توجه به اينكه «اصول اساسي سازمان ملل در خصوص نظام قضايي مستقل» به منظور محافظت و ارتقاء استقلال قضايي طراحي و تنظيم شده و در درجه اول دولتها را مخاطب خود قرار داده است. هدف از «اصول آتي الذكر» تدوين معيارهاي رفتار اخلاقي قضات مي باشد. اين اصول به منظور راهنمايي قضات و ايجاد يك چهارچوب قضايي در راستاي نظام بخشي رفتار قضايي تنظيم گرديده است. هم چنين هدف از اين اصول كمك به اعضاي قواي مجريه و مقننه، وكلا و بطور كلي عموم مردم است تا نظام قضايي را بهتر درك و حمايت كنند. اين اصول در بردارنده اين مطلب است كه قضات بايد در برابر نهادهاي مرتبطي كه به منظور حفظ معيارهاي قضايي تشكيل شده و مستقل و بي طرف مي باشند در برابر رفتار خود پاسخگو باشند. اين نهادها تكميلي هستند و قواعد حقوقي و رفتارهاي موجودي كه قضات را محدود مي كند نمي تواند به آنها لطمه و محدوديتي وارد كند.

برگرفته از سايت قضاوت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 18:42  توسط صابر مجیدی  | 

مسئولیت مدنی قراردادی و قهری از حیث صلاحیت دادگاه-فریدون نهرینی، وكیل پایه یك دادگستری

 

مقدمه
در این مقاله اختلاف دو نوع مسئولیت مدنی قراردادی و قهری را از جهت دادگاه صالح مورد بررسی قرار می‌دهیم. می‌خواهیم ببینیم كه آیا نوع مسئولیت مدنی حسب اینكه قراردادی یا غیرقراردادی باشد، بر صلاحیت دادگاه‌ها تأثیر گذاشته و فی‌الواقع تغییر دادگاه صالح را موجب خواهد شد یا خیر؟ تردیدی نیست كه عمده بحث در محدوده صلاحیت محلی محاكم، جریان می‌یابد والا در مورد صلاحیت ذاتی، موضوع مصداق نخواهد یافت مگر در موارد خاصی كه ممكن است حسب ساختار قانونی و نوع مسئولیت، موجب تغییر گردد كه این امر را در جای خود بررسی خواهیم كرد.

مبحث اول: تفاوت از حیث اوصاف حقوقی و كیفری
شاید در بادی امر، تفكیك دادگاه‌های صالح به منظور رسیدگی به خسارات ناشی از هر یك از دو مسئولیت قراردادی و قانونی، عجیب به نظر برسد و اشكال شود كه چرا باید این دو نوع مسئولیت را از حیث مرجع رسیدگی و دادگاه صالح جدا كرد؟ ولی با كمی دقت می‌توان دریافت كه به غیر از نصوص صریح قانونی كه معمولا حاكی از اراده مقنن است و جای هرگونه مناقشه و جدلی را می‌بندد، به نظر می‌رسد طبیعت این دو نوع مسئولیت و منشاء و منبع ایجاد آن، موجبات تغییر و تفاوت دادگاه‌های صالح به رسیدگی را فراهم می‌آورد؛ چه از حیث وصف كیفری یكی از آن دو چه از جهت ارادی بودن یكی و غیرارادی بودن دیگری.

گفتار اول: صلاحیت دادگاه حقوقی
تفكیك دادگاه‌ها به حقوقی و كیفری، آخرین بار به قانون تشكیل دادگاه‌های حقوقی 1 و 2 مصوب سال 4631 و قانون تشكیل دادگاه‌های كیفری 1 و 2 و شعب دیوان عالی كشور مصوب سال 8631 برمی‌گردد ولیكن با تصویب قانون تشكیل دادگاه‌های عمومی و انقلاب مصوب سال 3731، دادگاه‌هایی كه به دعاوی عمومی و غیراختصاصی رسیدگی می‌كردند، تجمیع شده و تحت عنوان دادگاه‌های عمومی به این گونه دعاوی رسیدگی كرده و صرفا حسب نوع پرونده و دعاوی و شكایات مربوطه، امور كیفری از مدنی تفكیك می‌گردید بدون اینكه عنوان دادگاه به كیفری و حقوقی تغییر یابد.
قطع نظر از موارد فوق و همان‌طور كه برخی نیز بدان اشاره كرده‌اند، در زمانی كه دادگاه‌های حقوقی 1 و 2 به امور عمومی تحت صلاحیت خود رسیدگی می‌كردند، صلاحیت داشتند كه بر هر نوع مسئولیت حقوقی و خسارات ناشی از آن نیز رسیدگی كنند؛ خواه منشاء ورود این خسارت، قراردادی باشد یا قهری و خواه خسارات وارده ناشی از ارتكاب یك جرم باشد یا اساساً وصف كیفری نداشته و یك مسئولیت مدنی قهری صرف تلقی گردد.1
اگرچه اختصاصاً عنوانی به نام دادگاه‌های حقوقی وجود ندارد لیكن مطابق ماده 4 قانون اصلاح قانون تشكیل دادگاه‌های عمومی و انقلاب مصوب 82/7/1831: «هر حوزه قضائی كه دارای بیش از یك شعبه دادگاه عمومی باشد آن شعب به حقوقی و جزایی تقسیم می‌شوند. دادگاه‌های حقوقی صرفا به امور حقوقی و دادگاه‌های جزایی به امور كیفری رسیدگی خواهند كرد...» تخصیص این شعب به حقوقی و جزایی از اختیارات رئیس قوه قضائیه است و به خلاف سایر قوانین قبلی كه عنوان دادگاه (اعم از حقوقی یا كیفری) توسط قانون تعیین شده بود، در قانون جدیدالتصویب این امر بر عهده ریاست قوه قضائیه نهاده شد.
دو مطلب در اینجا به نظر می‌رسد؛ اول اینكه بگوییم عنوان دادگاه عمومی تغییر نیافته بلكه در هر صورتی دادگاه عمومی است و تخصیص برخی از شعب به حقوقی و جزایی (در صورت وجود تعدد شعبه)، موجب تأسیس دو مرجع مختلف رسیدگی كه دارای صلاحیت ذاتی جداگانه باشند، نیست بلكه این امر صرفا از حیث تخصصی كردن برخی از شعب دادگاه‌ها در امور خاص است. نكته دیگر آنكه قائل به عنوان خاص دادگاه‌ها و تقسیم آن به دادگاه‌های حقوقی و جزایی بوده و صلاحیت این دو مرجع را نسبت به یكدیگر، صلاحیت ذاتی بدانیم. حسب ظاهر دو دلیل می‌تواند نظریه اخیر را تأیید كند؛ اولا مقنن در صدر ماده 4 قانون جدید اشاره می‌كند كه در حوزه‌های قضائی كه دارای بیش از یك شعبه دادگاه عمومی باشد، آن شعب به حقوقی و جزایی تقسیم می‌شوند و سپس اضافه می‌كند كه «دادگاه‌های حقوقی» صرفا و فقط به امور حقوقی و «دادگاه‌های جزایی» فقط به امور كیفری رسیدگی خواهند كرد. به غیر از جمله اول ماده 4، الباقی عبارات صریحاً از تأسیس دو دادگاه با دو صلاحیت ذاتی و اختصاصی حكایت دارد. ثانیاً در پاراگراف دوم ماده 4 بحث از تخصیص برخی از دادگاه‌های حقوقی و كیفری برای رسیدگی به دعاوی حقوقی یا جزایی خاص است. و تخصیص این شعب برای رسیدگی به اموری مانند امور خانوادگی و جرایم اطفال، با رعایت مصالح و مقتضیات از وظایف و اختیارات رئیس قوه قضائیه برشمرده شده كه به نظر می‌رسد از این حیث، این پاراگراف ارتباطی به پاراگراف اول ندارد. به عبارت دیگر پس از تقسیم شعب دادگاه‌های عمومی به دادگاه‌های حقوقی و جزایی، رئیس قوه قضائیه برخی از دادگاه‌های حقوقی را برای رسیدگی به دعاوی حقوقی خاصی مانند امور خانوادگی و برخی از دادگاه‌های جزایی را برای رسیدگی به شكایات كیفری خاصی مانند جرایم اطفال اختصاص می‌دهد. لیكن علی‌رغم جهات فوق، به نظر نگارنده نظریه اول را باید صحیح‌تر شمرد و قائل به فقدان صلاحیت ذاتی میان دادگاه‌های حقوقی و كیفری شد؛ زیرا:
اولاً: حتی اگر دادگاه‌ها به دادگاه‌های حقوقی و جزایی نیز تقسیم شوند، این امر عنوان و ماهیت اصلی آنها را كه عمومی بودن دادگاه باشد، تغییر نمی‌دهد. در نتیجه اصالتاً تمامی این دادگاه‌ها و شعب آنها موصوف به وصف لایتجزای عمومی هستند.
ثانیاً: تقسیم شعب دادگاه‌های عمومی به حقوقی و جزایی صرفاً ناظر بر جایی است كه دادگاه عمومی دارای شعب متعدد باشد والا هرگاه صرفاً یك دادگاه عمومی در حوزه قضائی داشته باشیم، تقسیمی در این خصوص وجود نخواهد داشت. نتیجتاً نمی‌توان تصور كرد كه در پهنه یك كشور، یك دادگاه به تمامی امور حقوقی و كیفری رسیدگی كرده و واجد صلاحیت باشد ولی در مورد شعب متعدد و تقسیم شعب به حقوقی و جزایی، تفكیك صلاحیت كرده و میان آنها قائل به صلاحیت ذاتی گردیم.
ثالثاً: وجود صلاحیت ذاتی و تعیین موارد تحت صلاحیت از اختیارات ویژه قانونگزار است و این امر قابلیت تفویض به هیچ مرجعی همانند رئیس قوه قضائیه یا رئیس مجلس را ندارد. از همین رو اصل 159 قانون اساسی می‌گوید: «مرجع رسمی تظلمات و شكایات، دادگستری است. تشكیل دادگاه‌ها و تعیین صلاحیت آنها منوط به حكم قانون است.»
رابعاً: صلاحیت ذاتی بدین معنی است كه رسیدگی به امور و دعاوی و جرایم خاصی، اختصاصا و به حكم مقنن، در صلاحیت ویژه یك مرجع قضائی یا قانونی قرار داده شود. در چنین فرضی امكان رسیدگی این امور اختصاصی را برای مرجع دیگر قضائی و قانونی متصور و میسور نخواهد بود و علی‌المعمول هیچ ضرورتی نمی‌تواند ایجاب كند كه رسیدگی به موضوعی حسب ارجاع و نظر یك مقام مسئول همانند رئیس قوه قضائیه از رسیدگی مرجع صالحه خارج و به مرجع دیگری احاله گردد. قسمت اخیر ماده 4 قانون جدید مقرر می‌دارد كه: «... در صورت ضرورت ممكن است به شعبه جزایی، پرونده حقوقی و یا به شعبه حقوقی، پرونده جزایی ارجاع شود.» همین امر حكایت از آن دارد كه باید قائل به فقدان صلاحیت ذاتی میان شعب حقوقی و جزایی دادگاه‌های عمومی باشیم. به علاوه ماده 5 آیین‌نامه اصلاحی قانون تشكیل دادگاه‌های عمومی و انقلاب مصوب 9/11/1831، نیز موارد ضرورت مقرر در ماده 4 قانون را احصاء كرده است و از جمله دعاوی حقوقی ناشی از جرم، دعوای جزایی مرتبط با دعاوی خانوادگی را قید و سپس سایر موارد را نیز به تشخیص رئیس قوه قضائیه و یا مقامات مادون از طرف ایشان، واگذار كرده است.
تردیدی نیست كه قطع نظر از مباحث مربوط به صلاحیت ذاتی میان شعب حقوقی و جزایی دادگاه‌های عمومی و عدم آن، این دادگاه‌ها در صورت تعدد شعب، به دادگاه عمومی حقوقی و عمومی جزایی تقسیم شده و واقعیتی خارجی دارند و بر همین اساس و در غیر موارد ضرورت، اصولاً به موارد تحت صلاحیت خود بر حسب عنوان رسیدگی خواهند كرد. در نتیجه دادگاه‌های عمومی حقوقی صلاحیت دارند تا به مسئولیت مدنی قراردادی و قهری رسیدگی كرده و دادگاه‌های عمومی‌ جزایی نیز می‌توانند صرفاً به امور كیفری رسیدگی كنند و اصولاً در مورد خسارات ناشی از جرم نیز كه فی‌الواقع ماهیت ضمان قهری را دارد، در صورتی صلاحیت رسیدگی خواهند داشت كه به شعبه جزایی ارجاع گردد. فی‌المثل در مورد مسئولیت مدنی قهری و خسارات ناشی از جرم تخریب كه مطابق بند الف ماده 5 آیین‌نامه به عنوان دعاوی حقوقی ناشی از جرم و از موارد ضرورت مقید در ماده 4 قانون جدید تلقی شده است چنانچه رسیدگی به آن به شعبه كیفری ارجاع شود، مرجع كیفری حق رسیدگی و اتخاذ تصمیم به این بخش از دعوی را نیز پیدا خواهد كرد؛ والا اصولا از صلاحیت آن مرجع خارج شده و شاكی خصوصی می‌یابد و به موجب پاراگراف اول ماده 4 قانون جدید، امر كیفری را در دادگاه عمومی جزایی و امر حقوقی مرتبط با آن را در دادگاه عمومی حقوقی مطرح سازد.

گفتار دوم: صلاحیت دادگاه جزایی
با توجه به مطالبی كه در گفتار اول آمده به نظر می‌رسد صلاحیت دادگاه جزایی را نیز می‌توان استخراج كرد. از حیث پیشینه تقنین، تاسیس آخرین دادگاه‌های كیفری به قانون تشكیل دادگاه‌های كیفری 1 و 2 مصوب سال 8631 برمی‌گردد. مطابق قانون یاد شده، دادگاه‌های كیفری به دو دسته 1 و 2 تقسیم شده و دادگاه‌های كیفری یك مطابق ماده 7 آن به جرایم احصایی مذكور در آن مقرره رسیدگی كرده و سایر جرایم به غیر از موارد احصایی مزبور نیز وفق ماده 8 قانون یاد شده، در صلاحیت دادگاه‌های كیفری 2 قرار می‌گرفت. النهایه به موجب ماده 61 همان قانون در مواردی كه دادگاه به ضرر و زیان ناشی از جرم رسیدگی می‌كند، نصاب خاصی برای زیان وارده وجود ندارد و حكم صادره مشمول مقررات حاكم بر همان دادگاه است. در نتیجه در مواردی كه مسئولیت مدنی به تبعیت از ارتكاب جرم، مطرح می‌شود همان دادگاه كیفری كه به جرم مربوطه رسیدگی می‌كرد، نسبت به ضرر و زیان ناشی از جرم ارتكابی و مسئولیتی مدنی اتخاذ تصمیم می‌كرد.
تبصره ماده 61 قانون تشكیل دادگاه‌های كیفری 1 و 2 مصوب 13/3/6831 (آزمایشی) متضمن حكم ویژه‌ای بود و آن اینكه هرگاه دعوی جزایی منتهی به صدور حكم برائت متهم یا قرار موقوفی تعقیب شود دادگاه كیفری نمی‌تواند دعوی حقوقی را نادیده گرفته و از حوزه صلاحیت خود، خارج بداند بلكه مكلف است چنانچه دعوی حقوقی مطرح شده باشد نسبت به آن رسیدگی و رأی دهد. این مطلب در مواد 9 الی 41 قانون آیین دادرسی كیفری سال 0921 و متعاقباً در ماده 9 قانون اصلاح پاره‌ای از قوانین دادگستری مصوب 52/3/6531 پیش‌بینی شد و هم‌اكنون در دادگاه‌های نظامی 1 و 2 مجری است اما مطالبه ضرر و زیان ناشی از جرم در دادگاه‌های عمومی و انقلاب، در مادتین 11 و 21 قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب در امور كیفری مصوب 82/6/8731 آمده و مطالبه آن را مستلزم رعایت تشریفات آیین دادرسی مدنی دانسته است. متعاقباً به موجب رأی وحدت رویه شماره 946 مورخ 5/7/9731 هیأت عمومی دیوان‌عالی كشور، دادگاه‌های عمومی و انقلاب مكلف شدند ولو در صورت صدور حكم برائت متهم، به دادخواست شاكی خصوصی در باب ضرر و زیان ناشی از جرم رسیدگی كنند.
نتیجه اینكه دادگاه‌های كیفری در زمان حكومت قانون سال 8631 به بعد صلاحیت داشتند تا به مسئولیت‌های كیفری و همچنین مسئولیت‌های مدنی ناشی از عمل مجرمانه رسیدگی كنند لیكن عمده صلاحیت دادگاه‌های كیفری در خصوص مسئولیت‌های مدنی ناظر بر ضمانات قهری بود كه وصف مجرمانه داشته و امكان رسیدگی را به مرجع مزبور می‌داد. ولی مسئولیت مدنی قراردادی به نظر اصولا از حوزه صلاحیت دادگاه‌های كیفری خارج بود چرا كه تعهدات ناشی از قرارداد و مسئولیت‌های برخاسته از تعهدات قراردادی اصولا نمی‌توانند وصف مجرمانه یافته و مسبوق به سوءنیت گردند؛ مگر اینكه قرارداد وسیله‌ای جهت ارتكاب جرم و صرفا به منظور بردن مال طرف دیگر منعقد شده باشد؛ به همین جهت دادگاه‌های كیفری علی‌الاصول نه تنها به لحاظ كیفری نبودن امر بلكه به جهت حقوقی بودن قراردادها و مسئولیت‌های ناشی از آن، نمی‌توانستند صلاحیت رسیدگی یابند. به همین لحاظ رسیدگی به مسئولیت‌های مدنی ناشی از قرارداد در حیطه صلاحیت دادگاه‌های حقوقی قرار می‌گرفت. همین امر با شرحی كه داده شد در دادگاه‌های عمومی بعد از سال 3731 جریان داشت، النهایه در این وضعیت دادگاه‌های عمومی دیگر مسمی به عناوین حقوقی و كیفری نبود بلكه حسب نوع و موضوع پرونده به پرونده‌های كیفری و حقوقی رسیدگی می‌كردند. اخیراً نیز به موجب قانون اصلاح قانون تشكیل دادگاه‌های عمومی و انقلاب مصوب 82/7/1831، و موادی كه در گفتار اول بدان اشاره گردید از جمله ماده 4 قانون اصلاحی یاد شده، شعب دادگاه‌های عمومی به دادگاه‌های عمومی حقوقی و كیفری تقسیم كه حسب مورد می‌باید به مسئولیت‌های مدنی ناشی از قرارداد و خارج از قرارداد رسیدگی كند.
نكته‌ای كه باید در پایان بدان توجه داد آن است كه برخی از جرایم استثنایی هستند كه منشاء قراردادی دارند و اگرچه قراردادی هستند لاجرم با طرح شكایت كیفری، دعوی حقوقی آن نیز به تبع امر كیفری در دادگاه‌های عمومی كیفری مورد رسیدگی قرار خواهد گرفت همچنان كه این امر در مراجع كیفری سابق نیز جریان داشت؛ فی‌المثل همان طور كه می‌دانیم ودیعه از جمله عقود معین است كه به موجب آن شخصی مال خود را به دیگری می‌سپارد تا آن را مجانا نگهداری كند (ماده 607 قانون مدنی). گیرنده مال را اصطلاحا مستودع یا امین گویند. نتیجه آنكه مال مزبور به طور امانی نزد امین باقی می‌ماند تا در زمان مقتضی (حسب مطالبه) به مالك (مودع) مسترد گردد. چنانچه مستودع یا امین از رد مال امتناع ورزد یا در مال مزبور تعدی و تفریط كند، ضامن تلقی و احكام امین بر او مترتب نخواهد شد (مادتین 416 و 616 قانون مدنی). در عقد عاریه و نیز سایر عقودی كه مقنن یا قرارداد طرفین بر آن عنوان امانی نهاده، همین ترتیب رعایت می‌شود (ماده 136 قانون مدنی).
در موارد فوق اگرچه تعهد و مسئولیت امین منشاء عقدی دارد ولی تخلف امین از شرایط عقد و زوال عنوان امانت به نحوی كه با سبق سوءنیت توأم باشد، وصف كیفری یافته و تحت عنوان خیانت در امانت قابل تعقیب خواهد بود. ماده 476 قانون مجازات اسلامی مصوب 2/3/5731 مقرر می‌دارد كه: «هرگاه اموال منقول و غیرمنقول یا نوشته‌هایی از قبیل سفته و چك و قبض نظایر آن به عنوان اجاره یا امانت یا رهن یا برای وكالت یا هر كار با اجرت یا بی‌اجرت به كسی داده شده و بنابراین بوده است كه اشیاء مذكور مسترد شود یا به مصرف معینی برسد و شخصی كه آن اشیاء نزد او بوده آنها را به ضرر مالكین یا متصرفین آنها استعمال یا تصاحب یا تلف یا مفقود كند به حبس از شش ماه تا سه سال محكوم خواهد شد.»
مثال‌هایی كه در مقرره فوق آمده تقریبا عمده آنها مانند اجاره، امانت و رهن منشاء عقدی دارد و مسئولیت ناشی از تخلف از تعهد قراردادی نیز با وجود سوءنیت گیرنده مال در ارتكاب یكی از عناصر مادی جرم مانند تصاحب و تلف و استعمال و مفقود كردن آن، جنبه كیفری و جزایی پیدا می كند. به همین جهت صلاحیت رسیدگی به چنین عمل مجرمانه‌ای بر عهده محاكم عمومی جزایی قرار گرفته و رسیدگی به زیان ناشی از آن نیز بر عهده همین مرجع قرار می‌گیرد مگر آنكه شاكی خصوصی بخواهد مسئولیت مدنی قراردادی را در دادگاه عمومی حقوقی مطرح سازد.

مبحث دوم: تفاوت از حیث صلاحیت محلی (نسبی) دادگاه‌ها
تفاوت دیگری كه ملحوظ نظر قرار می‌گیرد، صلاحیت محلی دادگاه‌هاست. بدین ترتیب كه حسب اینكه مسئولیت فاعل ورود زیان جنبه قراردادی داشته یا قهری، این امر تغییر محل دادگاه صلاحیتدار را موجب خواهد شد.
گفتار اول: صلاحیت دادگاه محل اقامتگاه خوانده
صلاحیت دادگاه محل اقامتگاه خوانده، صلاحیتی اصولی و عمومی بوده كه عمدتا در اكثریت دعاوی مطروحه، به كار گرفته می‌شود. فی‌الواقع علی‌الاصول مطالبه هر نوع مال منقول یا حقوق ناشی از آن و یا هر نوع مالی كه در حكم منقول باشد و همچنین بخشی از حقوق مربوط به اموال غیرمنقول می‌باید در دادگاه محل اقامتگاه خوانده طرح گردد. لهذا هرگاه در صلاحیت دادگاه محل اقامتگاه خوانده یا دادگاه واقع در محل دیگر تردید شود، به اصل مراجعه و دادگاه محل اقامتگاه خوانده را باید صالح شناخت. ماده 11 قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب در امور مدنی مصوب 12/1/9731 نیز با لحاظ سیاق عبارات مندرج در آن و همچنین احصای موارد استثنایی در مواد بعدی قانون یاد شده، متضمن همین معنی است. به ویژه آنكه رأی وحدت رویه شماره 31 مورخ 5/9/3631 هیأت عمومی دیوانعالی كشور نیز بر این تفسیر مهر تأیید زده است.2
صلاحیت اصولی دادگاه محل اقامت خوانده در خصوص دیون و مطالبات نقدی، توجه و دقت خاصی را می‌طلبد. زیرا هرگاه علی‌الاطلاق به نفس دین و مطالبات نقدی قطع نظر از منشاء آن توجه كنیم، به لحاظ مواد 21 و بعد آیین دادرسی مدنی جدید، اصولا مطالبه طلب را باید در دادگاه محل اقامتگاه خوانده (مدیون) طرح كرد. ولی اگر بخواهیم منشاء طلب و دین مورد مطالبه را در نظر بگیریم، آن وقت باید قائل به تفكیك صلاحیت محلی شده و این موضوع اخیر همان چیزی است كه هیأت عمومی دیوانعالی كشور حسب تفسیر ماده 02 قانون مدنی و طبق رأی وحدت رویه شماره 13 – 5/9/3631 به دست داد؛ بدین ترتیب كه هیأت عمومی دیوانعالی كشور به موجب رأی وحدت رویه فوق، در مقام تفسیر ماده 02 قانون مدنی و مواد 12 به بعد آیین دادرسی مدنی سال 8131 برآمد و اشعار داشت كه با لحاظ امثله مندرج در ماده 02 قانون مدنی كه دیون واحد منشاء عقدی از قبیل قرض، ثمن مبیع و مال‌الاجاره عین مستأجره را از حیث صلاحیت محاكم در حكم مال منقول دانسته، كلیه دیونی كه منشاء عقدی ندارند مانند خسارات وارده به مال غیرمنقول كه در اثر ضمان قهری محقق می‌گردند، از حیث صلاحیت محاكم در حكم مال غیرمنقول تلقی و قابل طرح در دادگاه محل وقوع مال غیرمنقول هستند. برخی از حقوقدانان در تفسیر رأی وحدت رویه فوق و در مخالفت با آن نوشته‌اند كه: «مقصود قانونگزار از حقوق راجعه به غیرمنقول حقوق عینی اعم از اصلی و تبعی بوده و خسارات وارده به عین غیرمنقول كه نوعی دین محسوب می‌شود از شمول ماده 32 آیین دادرسی مدنی خارج می‌باشد و در نتیجه رأی شعب 3 و 12 دیوانعالی كشور با اصول و ضوابط سازگارتر است لیكن هیأت عمومی به لحاظ سهولت رسیدگی به دلایل و یا رعایت مصالح دیگر، نظر خلاف را برگزیده است.» 3 چنانچه بخواهیم صلاحیت محلی دادگاه را در مورد مطالبه هر نوع دینی به طور مطلق تعیین كنیم خواه دین مزبور منشاء عقدی داشته و یا غیرعقدی، دادخواست می‌باید در دادگاه محل اقامتگاه خوانده تقدیم گردد. و در این صورت رای هیات عمومی بلااجرا خواهد ماند. بنابراین از یك طرف می‌توان گفت به لحاظ اینكه آرای وحدت رویه حسب ماده 072 آیین دادرسی كیفری جدید مصوب سال 8731 در حكم قانون تلقی و از تاریخ صدور برای كلیه محاكم و شعب دیوانعالی كشور لازم‌الاتباع می‌باشند لهذا توجه به رأی صادره و لزوم اجرای آن ایجاب می‌كند در مواردی كه خسارات ناشی از مسئولیت مدنی قهری (غیرقراردادی) مربوط به مال غیرمنقول مطرح و مورد مطالبه است، دادخواست مربوطه در دادگاه محل وقوع مال غیرمنقول طرح و اقامه شود و در مواردی كه وجه نقد از نوع وجوه قراردادی مانند دین ناشی از قرض، ثمن مبیع و یا مال‌الاجاره مورد نظر قرار می‌گیرد، دادگاه محل اقامتگاه خوانده ملاك عمل باشد.
لیكن به نظر می‌رسد استدلال دیگری را نیز می‌توان مدنظر قرار داد و آن اینكه اساسا با توجه به وضع قانون جدید آیین دادرسی مدنی مصوب 12/9/9731، دیگر نباید رأی وحدت رویه شماره 31 مورخ 5/9/3631 را اجرا كرد زیرا رأی وحدت رویه ناظر بر ماده 12 و 32 آیین دادرسی مدنی سال 8131 می‌باشد كه هم‌اكنون منسوخه است و به تبع آن رأی وحدت رویه نیز فاقد موضوع قانونی می‌گردد. در نتیجه رأی وحدت رویه‌ای كه نسبت به قوانین سابق و منسوخه صادر گردیده را نمی‌توان برای قوانین جدیدالتصویب كه احكام خاص خویش را دارد، استفاده كرد. مگر در مورد اموال غیرمنقول متعلق به شركت‌ها كه تقریبا با همان مدلول و مفاد سابق در ماده 22 قانون آیین دادرسی مدنی جدید پیش‌بینی گردید و به نظر رأی وحدت رویه اخیرالذكر نسبت به ماده 22 قانون جدید نیز مجری است.4 به ویژه آنكه اگرچه اعتبار رأی وحدت رویه شماره 13 – 5/9/3631 نسبت به ماده 02 قانون مدنی به قوت خود باقی است ولی حكومت آن بر قوانین جدید محل تردید می‌باشد. به همین لحاظ و با توجه به اینكه ماده 21 قانون آیین دادرسی مدنی جدید مصوب سال 9731 دایره دعاوی مربوط به اموال غیرمنقول را با امثله مذكور در آن، روشن كرده و این دعاوی اعم از دعاوی مالكیت، مزاحمت، ممانعت از حق، تصرف عدوانی و سایر حقوق راجع به آن از قبیل حق ارتفاق و حق انتقاع می‌باشد و مصادیق مذكور در آن به كیفیتی است كه خسارات وارده به ملك غیرمنقول را كه منشاء عقدی ندارد، شامل نمی شود لهذا موضوع از شمول رأی وحدت رویه شماره 13 – 5/9/3631 خارج بوده و واجد حكم خاص جدیدی است.
در فرض اخیر،‌ دعوی مطالبه خسارات وارده به ملك غیرمنقول كه از مسئولیت مدنی قهری نشأت می‌گیرد، حسب اطلاق و حكم اصولی ماده 11 آیین دادرسی مدنی جدید و عموم ماده 02 قانون مدنی كه با عبارت (كلیه دیون) تشریع گردیده، می‌باید در دادگاه محل اقامتگاه خوانده اقامه شود و طرح آن در دادگاه محل وقوع مال غیرمنقول وجاهت قانونی ندارد. بنابراین به نظر، استدلال اخیر از قوت بیشتری برخوردار بوده و با اصول حقوقی و منطوق قانون سازگارتر است.

گفتار دوم: صلاحیت دادگاه محل انعقاد عقد و اجرای تعهد
آنچه در این گفتار به موضوع بحث مربوط می‌گردد، خسارات حاصله از مسئولیت مدنی قراردادی است. در این خصوص باید توجه داشت كه تعهدات قراردادی در مواردی ایجاد مسئولیت مدنی می‌كنند كه مورد نقض و تخلف قرار گیرند. در نتیجه هرگاه یكی از تعهدات قراردادی، مورد اجرا قرار نگیرد و یا در اجرای آن تأخیر شود، موجبات ضمان و مسئولیت مدنی قراردادی فراهم خواهد شد. در این صورت است كه دادگاه صلاحیتدار به منظور مراجعه و مطالبه خسارات ناشی از این نقض قراردادی باید تعیین گردد.
در این مورد، دو مرجع قضائی به كیفیتی خاص مورد توجه قرار می‌گیرند؛ اولین موضوع، خسارات ناشی از تخلفات از ایفای تعهد قراردادی است كه موضوعا به اموال غیرمنقول مرتبط می‌گردد مانند دعاوی اعلام وقوع معامله و اعلام مالكیت نسبت به یك مال غیرمنقول یا الزام به تنظیم سند رسمی انتقال كه سبب هر یك از این دو دعوی را یكی از عقود معین یا نامعین تملیكی تشكیل می‌دهد.5 در چنین مواردی چون دعاوی مطروحه منشاء قراردادی داشته و ناظر بر دعوی مالكیت بر مال غیرمنقول است، لهذا بر اساس ماده 21 آیین دادرسی مدنی جدید مصوب 12/1/9731 می‌باید دعوی مزبور در دادگاه محل وقوع مال غیرمنقول طرح گردد قطع نظر از اینكه اقامتگاه خوانده یا محل انعقاد عقد در جای دیگری باشد. حال اگر در قرارداد فیمابین به منظور تخلف از انجام تعهد مزبور مثلا حاضر نشدن در محضر اسناد رسمی و امتناع از تنظیم سند رسمی انتقال،‌ خسارت قراردادی (ماده 032 قانون مدنی) پیش‌بینی شده باشد، از آنجا كه خسارات مزبور از آثار تحقق مسئولیت مدنی قراردادی است لهذا مطالبه این خسارت نیز به تبع دعوی اصلی در همان دادگاه محل وقوع مال غیرمنقول طرح خواهد شد.
دومین مورد، خسارت ناشی از نقض قراردادهایی است كه موضوع آن را اموال منقول تشكیل می‌دهد.
در این خصوص ماده 31 آیین دادرسی مدنی جدید حاكمیت دارد. این مقرره می‌گوید: «در دعاوی بازرگانی و دعاوی راجع به اموال منقول كه از عقود و قراردادها ناشی شده باشد، خواهان می‌تواند به دادگاهی رجوع كند كه عقد یا قرارداد در حوزه آن واقع شده است یا تعهد می‌بایست در آنجا انجام شود.»
بدیهی است عبارت مندرج در ماده 31 آیین دادرسی مدنی جدید كه می‌گوید: «... از عقود و قراردادها ناشی شده باشد...» به دعاوی راجع به اموال منقول ارتباط پیدا می‌كند و دعاوی بازرگانی را شامل نمی‌شود زیرا دعاوی بازرگانی بعضاً منشاء قراردادی دارند و بعضاً نیز فاقد منشاء قراردادی هستند. بی‌تردید بسیاری از مصادیق مندرج در مواد 2، 3 و 5 قانون تجارت كه معاملات تجارتی را احصا كرده، همگی واجد منشاء قراردادی هستند و دعاوی مربوط به آن نیز بازرگانی محسوب خواهند شد. از طرف دیگر برخی از دعاوی بازرگانی هستند كه منشاء عقدی و قراردادی ندارند ولی بازرگانی محسوب می‌گردند. از جمله اگرچه به حكایت بند 8 ماده 2 قانون تجارت، معاملات برواتی، تجارتی هستند ولی با توجه به اینكه ظهرنویسی آن به منظور پرداخت خسارت ناشی از ضمان قهری، فاقد مبنای قراردادی است، لهذا دعاوی مربوط به آن بازرگانی است ولی منشاء عقدی ندارد و منظور از معاملات برواتی همان عملیات برواتی است. یا در ماده 2 قانون اصلاح قسمتی از قانون تجارت مصوب سال 7431 آمده كه شركت سهامی شركت بازرگانی محسوب می‌شود ولو اینكه موضوع عملیات آن امروز بازرگانی نباشد. در اینجا نیز مثلاً هرگاه موضوع آن امور خیریه باشد، دعاوی مربوط به آن كه تحت لوای شركت طرح می‌شود، دعوی بازرگانی است هرچند كه موضوع آن جنبه بازرگانی ندارد.
مادتین 45 و 413 قانون تجارت نیز حائز اهمیت است. زیرا پذیره‌نویسی و خرید اوراق قرضه و یا صدور چك را عمل تجارتی برنمی‌شمرد. النهایه آنچه باقی می‌ماند، دعاوی مربوط به اموال منقولی است كه از عقود و قراردادها ناشی شده باشد. حال اگر در ایفای تعهدات قراردادی ناظر بر اموال منقول، قصور شود و به همین منظور نیز خسارت قراردادی تعیین و یا طبق نظر كارشناس،‌ خسارات ناشی از نقض تعهد قراردادی، برآورد و مورد مطالبه باشد، در این صورت دادگاه صلاحیتدار، دادگاه محل انعقاد عقد یا قرارداد و یا دادگاه محل اجرای تعهد خواهد بود. لهذا خواهان اختیار دارد یا به دادگاه محل وقوع عقد مراجعه و خسارات ناشی از مسئولیت مدنی قراردادی را مطالبه كند و یا به دادگاه محل اجرای تعهد.
البته مفاد ماده 31 قانون جدید آیین دادرسی مدنی سابقا در ماده 22 آیین دادرسی مدنی سال 8131 پیش‌بینی شده بود و متعاقب آن نیز حسب صدور آرای متهافت در خصوص ماده 22 و احتمال نفی قاعده مقرر در ماده 12 با وجود حاكمیت ماده 22، رأی وحدت رویه شماره 9 مورخ 82/3/9531 از هیأت عمومی دیوانعالی كشور بدین شرح اصدار گردید: «حكم مقرر در ماده 22 قانون آیین دادرسی مدنی راجع به مراجعه خواهان به دادگاه محل وقوع عقد یا قرارداد و یا محل انجام تعهد، قاعده عمومی صلاحیت نسبی دادگاه محل اقامت خوانده را كه در ماده 12 قانون پیش‌بینی شده نفی نكرده بلكه از نظر ایجاد تسهیل در رسیدگی به دعاوی بازرگانی و هر دعوای راجع به اموال منقول كه از عقود و قرارداد ناشی شده باشد انتخاب بین سه دادگاه را در اختیار خواهان گذاشته است...»
تفسیر قانون مزبور و ایجاد رویه واحد در این خصوص كه به موجب رأی وحدت رویه شماره 9 مورخ 82/3/9531 حاصل شده، اگرچه ناظر بر ماده 22 آیین دادرسی مدنی سابق بوده، ولی همان استدلال و استنباط مندرج در رأی وحدت رویه را می‌توان در خصوص ماده 31 قانون آیین دادرسی مدنی جدید به كار برد. زیرا در ماده 31 قانون یاد شده، مقنن از كلمه (می‌تواند) برای خواهان استفاده كرده و سیاق عبارات متن آن حكایت از آن دارد كه امتیاز مقرر در ماده 31، امتیاز فوق‌العاده‌ای را علاوه بر دادگاه محل اقامتگاه خوانده (ماده 11)، برای چنین خواهانی در نظر گرفته است؛ بدین ترتیب كه در دعاوی بازرگانی و دعاوی راجع به اموال منقول كه از عقود و قراردادها ناشی شده باشد، دادگاه‌های محلی سه محل، صلاحیت نسبی (محلی) خواهند داشت تا به این گونه دعاوی رسیدگی كنند و خواهان مختار است كه به هر یك از دادگاه‌های مزبور مراجعه و دعوی خود را مطرح سازد: دادگاه محل اقامتگاه خوانده، دادگاه محل وقوع عقد یا دادگاه محل اجرای تعهد.
این نحوه تفسیر را نباید مغایر با تفسیری كه قبلاً از رأی وحدت رویه شماره 13 مورخ 5/9/3631 به دست داده‌ایم، انگاشت. زیرا استدلال مندرج در رأی وحدت رویه اخیر سابقاً نیز با حقیقت و مفاد ماده 32 آیین دادرسی مدنی سال 8131 و حتی ماده 21 آیین دادرسی مدنی جدید مطابقت و هماهنگی نداشت تا بتوان از تفسیر و تعبیر هیأت عمومی دیوانعالی كشور در خصوص ماده 21 آیین دادرسی مدنی جدید نیز استفاده كرد.
پی‌نوشت:
1- علیرضا یزدانیان، قلمرو مسئولیت مدنی، انتشارات آریان، سال 9731، ص 122 و 222.
2- نظریه مشورتی اداره كل حقوقی و تدوین قوانین قوه قضائیه به شماره 148/7 – مورخ 81/2/1831: «1- هرچند مطابق ماده 11 قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب در امور مدنی اصل بر صلاحیت دادگاه محل اقامت خوانده دعوی است ولی قانونگزار طبق ماده 21 همین قانون در مواردی كه موضوع دعوی، مربوط به دعوای مالكیت، مزاحمت، ممانعت از حق، تصرف عدوانی و سایر حقوق راجعه به غیرمنقول است بر اصل مذكور استثنا قائل شده و دعوای نوع اخیر را در صلاحیت دادگاهی دانسته است كه غیرمنقول در حوزه آن واقع است و لذا دعوی مورد بحث در صلاحیت دادگاه محلی است كه غیرمنقول در حوزه آن است هرچند این دعوی ناشی از عقد و قرارداد باشد. 2- در مورد دعاوی ناشی از غیرمنقول از قبیل مطالبه اجاره‌بها و مطالبه اجرت‌المثل و غیره همان‌طور كه رأی شماره 13 – 5/9/3631 هیأت عمومی دیوانعالی كشور نیز بیان داشته است با توجه به تعاریفی كه در مواد 21 الی 22 قانون مدنی از اموال منقول و غیرمنقول به عمل آمده چنین استنباط می‌شود كه قانونگزار بین دعوی مطالبه وجوه مربوط به غیرمنقول ناشی از عقود و قرارداد و دعوی مطالبه وجوه مربوط به غیرمنقول و نیز اجرت‌المثل آن در غیر مورد عقد و قرارداد تفاوت قائل شده است در حالی كه دعاوی نوع اول را كه بیشتر حالت دین بر ذمه خوانده دارد و میزان و مقدار آن معلوم است در زمره دعاوی منقول و در صلاحیت دادگاه محل اقامت خوانده قرارداد و دعاوی نوع دوم مانند اجرت‌المثل كه مقدار آن معلوم نبوده و نیاز به كارشناسی و معاینه محل دارد در زمره اموال غیرمنقول و در صلاحیت دادگاهی می‌داند كه غیرمنقول در حوزه آن است و لذا مطالبه اجور معوقه و خسارت تأخیر تأدیه ناشی از آن در صلاحیت دادگاه محل اقامت خوانده و دعاوی الزام به تنظیم سند رسمی غیرمنقول، خلع ید و مطالبه اجرت‌المثل در صلاحیت دادگاه محل وقوع ملك است. به نقل از روزنامه رسمی كشور به شماره 57661 مورخ 11/3/1831 ص 3.
3- جهت ملاحظه نظر مخالف رأی وحدت رویه عنوان شده، مراجعه شود به مقاله بررسی و نقد رأی وحدت رویه 13 – 5/9/36 ردیف 91/36 نوشته استاد محترم آقای دكتر امیر حسین‌آبادی محله كانون وكلا شماره 21 دوره جدید، ص 741 به بعد.
4- رأی وحدت رویه شماره 346 مورخ 61/9/8731 هیأت عمومی دیوانعالی كشور: «با مورد لحاظ قرار دادن این امر كه اصولاً بر طبق ماده 559 قانون آیین دادرسی مدنی و بند 2 ماده 32 قانون تشكیل دادگاه‌های عمومی و انقلاب، دیوانعالی كشور در اظهارنظر در مورد صلاحیت محلی وارد نمی‌شود، چون به موجب ماده 32 قانون آیین دادرسی مدنی رسیدگی به دعاوی راجعه به غیرمنقول اعم از دعوی مالكیت و سایر حقوق راجعه به آن در دادگاهی به عمل خواهد آمد كه مال غیرمنقول در حوزه آن واقع است. اگرچه مدعی و مدعی علیه مقیم آن حوزه نباشند و ماده 63 قانون مزبور كه صرفا ناظر است به دعاوی مربوط به اصل شركت و دعاوی بین شركت و شركا و اختلافات حاصله بین شركا و... شامل دعاوی مربوط به غیرمنقول موضوع ماده 32 قانون مارالذكر نمی‌شود و طبعا رسیدگی به آن در صلاحیت دادگاه محل وقوع مال غیرمنقول خواهد بود. لذا به نظر اكثریت هیأت عمومی دیوانعالی كشور رأی شعبه 42 دیوانعالی كشور كه رسیدگی به دعوی مال غیرمنقول مربوط به شركت را در صلاحیت دادگاه محل وقوع غیرمنقول دانسته و حكم دادگاه عمومی را در این زمینه تأیید كرده، صحیح و موافق موازین قانونی تشخیص می‌گردد. این رای بر طبق ماده 072 قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب مصوب سال 8731 برای شعب دیوانعالی كشور و دادگاه‌ها لازم‌الاتباع است.»
5- فریدون نهرینی، مقاله ادله استثنایی در اثبات و احراز مالكیت، مجله تحقیقات حقوقی دانشكده حقوق دانشگاه شهید بهشتی، شماره 41، انتشارات دانشگاه شهید بهشتی، ‌بهار، تابستان 4831، ص 843.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 10:16  توسط صابر مجیدی  | 

آرای وحدت رویه در خصوص چک و صلاحیت دادگاه ها

ذیلاً دو رای وحدت رویه که در خصوص صلاحیت دادگاه ها در دعوای حقوقی و کیفری چک صادر شده است، جهت استفاده کاریردی دوستان عینا ذکر می شود:

ردیف: 83/22
رأی شماره: 688 ـ 23/3/1385

رأی وحدت رویه هیأت عمومی دیوان عالی کشور (حقوقی)

«نظر به اینکه چک با وصف فقدان طبع تجاری، از جهت اقامه دعوی توجهاً به ماده 314 قانون تجارت، مشمول قواعد مربوط به بروات، موضوع بند 8 ماده2 قانون تجارت است و از این منظر به لحاظ صلاحیت از مصادیق قسمت فراز ماده 13 قانون آیین‌دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور مدنی به شمار می‌رود. نظر باینکه در همان حال، محل صدور چک در وجه ثالث، با تکیه بر ترکیب « محال علیه» در ماده310 قانون تجارت نوعی حواله محسوب است که قواعد ماده 724 قانون مدنی حاکم بر آن می‌باشد، و از این نظر با توجه به مبلغ مقید در آن جزء اموال منقول بوده و همچنان مصداقی از ماده13 مسبوق‌الـذکر می‌توانـد باشد، بی‌تردید دارنده چک می‌تواند تخیـیراً به دادگاه محل وقوع عقد یا قرارداد یعنی محل صدور چک، یا به دادگاه محل انجام تعهد، یعنی محل استقرار بانک محال علیه و یا با عنایت به قاعده عمومی صلاحیت نسبی موضوع ماده11 قانون آیین‌دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور مدنی برای اقامه دعوی به دادگاه محل اقامت خوانده مراجعه کند. با وصف مراتب رجوع دارنده چک به هر یک از دادگاههای یاد شده توجهاً به ماده 26 قانون آیین‌دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب برای آن دادگاه در رسیدگی به دعوا ایجاد صلاحیت خواهد کرد. در نتیجه اکثریت اعضاء هیأت عمومی وحدت رویه دیوان عالی کشور رأی شعبه 17 دیوان عالی کشور را که متضمن این معنی است صحیح و قانونی تشخیص داده است و این رأی باستناد ماده 270 قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور کیفری برای شعب دیوان عالی کشور و دادگاهها لازم‌الاتباع است.»

 

ردیف: 82/16
رأی شماره:  669 - 21/7/1383

رأی وحدت رویه هیأت عمومی دیوان عالی کشور (کیفری)

«در رویه متداول سیستم یکپارچه بانکها، به دارنده چک اختیار داده شده است که علاوه بر شعبه افتتاح حساب، وجه آن را از سایر شعب نیز مطالبه نماید. بنابراین در صورت مراجعه دارنده چک در مهلت مقرر، به شعب دیگر و صدور گواهی عدم پرداخت از بانک مرجوع‎الیه، بزه صدور چک بلامحل محقق و دادگاه محل وقوع جرم، صالح به رسیدگی خواهد بود و به عقیده اکثریت اعضای هیأت عمومی دیوان عالی کشور رأی شعبه سی‎وپنجم دیوان عالی کشور که با این نظر انطباق دارد، صحیح و موافق موازین قانونی تشخیص می‎گردد. این رأی براساس ماده 270 قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور کیفری، برای کلیه شعب دیوان عالی کشور و دادگاهها در موارد مشابه، لازم الاتباع می‎باشد.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 9:58  توسط صابر مجیدی  | 

اندر احوالات صلاحیت دادگاه ها در امور مدنی

اندر احوالات صلاحیت دادگاه ها در امور مدنی

صلاحيت، توانايي و تکليفي است که به موجب قانون دادگاه و مراجع غير قضايي در رسيدگي به دعاوي دارا مي‏باشند.

1)صلاحیت به دو دسته عام تقسیم بندی می شود

الف)صلاحیت ذاتی؛ صلاحيت وقتي ذاتی است که محاکم را از حيث صنف(اداري-قضايي)، نوع(عمومي- اختصاصي)و درجه(نخستين-عالي)تقسيم کنيم. مثلا دادگاه عمومی در صنف قضایی در نوع عمومی و در درجه نخستین است.

ب) صلاحيت محلي است وقتي که شايستگي دادگاه‏ها را از حيث قلمرو جغرافيايي و محلي تقسيم نماييم.

2) نکاتی در ارتباط با صلاحیت ذاتی

الف) قواعد مربوط به صلاحيت ذاتي از قواعد آمره بوده و توافق برخلاف آن امکان ندارد.

ب) هر گاه دادگاه خود را فاقد صلاحيت ذاتي تشخيص دهد باید با صدور قرار عدم صلاحيت، پرونده را به دادگاه صلاحيتدار ارسال‏نمايد.

3)نکاتی در ارتباط باصلاحیت محلی

در شهرهاي بزرگ يا تصويب رئيس قوه قضائيه، حوزه قضايي به واحدهايي از قبيل ناحيه، مجتمع تقسيم شده است که برحسب گستردگي شهرستان مزبور تعداد اين نواحي و مجتمع‏هاي قضايي متفاوت است و نظر به اينکه تمام اينها در يک حوزه قضايي قرار دارند، لذا تمام آنها، صرف نظر از نوع دعاوي و تجربه و تبحّر قضات، در واقع در حکم دادگاه محل اقامت خوانده مي‏باشند و اصولا دعوا در هر کدام از آنها مطرح گردد، خوانده حق ايراد به صلاحيت محلي دادگاه را نخواهد داشت و دادگاه هم بالطبع، نبايد مبادرت به صدور قرار عدم صلاحيت و در نتيجه خودداري از رسيدگي نمايد؛چه تقسيم‏بندي حوزه قضايي به واحدهايي از قبيل ناحيه يا مجتمع، تغييري در صلاحيت دادگاه مستقر در آن حوزه نمي‏دهد و تمام واحدهايي مزبور در حکم يک دادگاه هستند(ماده 11 ق.آ.د.م 79 و تبصره آن)

سوال؛ آيا طرفين براي عدول از صلاحيت نسبي(محلی) مي‏توانند تراضي کنند؟

در اين خصوص بايد گفت قواعد صلاحيت نسبي براي مصالح خصوصي افراد در نظر گرفته شده است و فاقد خصيصه نظم عمومي است و علي القاعده انحراف از آن به تراضي اصحاب دعوا مي‏بايست جايز باشد.بنابراين به عنوان يک اصل و قاعده کلي مي‏توان گفت تراضي طرفين به هر نحو و در هر موضوع مادام که با مصالح عمومي و نظم عمومي جامعه تعارض نداشته باشد، معتبر و لازم الاتباع مي‏باشد.بنابراين اگر دعوايي در دادگاهي طرح شود که صلاحيت محلي براي رسيدگي نداشته باشد در آن صورت طرفين ذي نفع-و غالبا خوانده- مي‏تواند دراجراي بند يک ماده 84 و ماده 87 ق.آ.د.م 79 تا پايان جلسه اول دادرسي به اين امر ايراد کند.به نظر مي‏رسد که اين ايراد، از جمله ايرادات آمره نيست و جنبه خصوصي دارد. بنابراين دادگاه نمي‏تواند رأسا به آن توجه کند و در مواردي هم که خارج از قيود ماده 89 و 90 ق.آ.د.م 79 باشد بدان توجه نخواهد کرد.چه اولا-از اطلاق بند يک ماده 84 و ماده 87 ق.آ.د.م 79 چنين بر مي‏آيد که صرفا به خوانده حق ايراد کردن به عدم صلاحيت تا پايان اولين جلسه دادرسي داده است و روشن است که صلاحيت ذاتي قابل عدول نيست.و از سوي ديگر اشخاص ثالث که وارد دعوا مي‏شوند يا جلب مي‏گردند حق استناد به اين ايراد را ندارند.ثانيا-از حکم ماده 90 قانون مذکور بر مي‏آيد که ايرادات خصوصي که مربوط به حقوق افراد است در هر صورت بايد ظرف مهلت قانوني مطرح شوند و الا دادگاه تکليفي به توجه آنها ندارد و اگر در آن مهلت طرح نگردندمرجع رسيدگي کننده به دعوا آن را حمل بر رضايت ضمني محق ايراد خواهد کرد، عدول خواهد کرد.

ثالثا-در مرحله فرجامي نيز ديوان تنها وقتي عدم رعايت صلاحيت محلي را موجب نقض مي‏داند که به آن ايراد شده باشد(بند يک ماده 371).از سوي ديگر طرفين نمي‏توانند برخلاف صلاحيت دادگاه آخرين محل اقامت متوفي و اموال غير منقول(مواد 12 و 20 ق.آ.د.م 79) تراضي کرده و از آن عدول کنند.

 4)انواع اختلاف صلاحیت و موارد مرتبط با آن؛

الف)اختلاف صلاحیت مثبت؛ وقتي که دو محکمه خود را در رسيدگي به يک موضوع صالح مي‏دانند.

ب)اختلاف صلاحیت منفی؛ منفي است وقتي که هيچ يک از محاکم (ارجاع کننده و ارجاع شونده)خود را صالح تشخيص نمي‏دهند.

ج) هر گاه بين محاکم قضايي و محاکم اداري در خصوص صلاحيت خواه نفيا و خواه اثباتا اختلاف حاصل گردد، مطابق ماده 28 ق.آد.م 79 پرونده براي حل اختلاف به ديوان عالي کشور ارسال خواهد شد که رأي ديوان در اين خصوص لازم الاتباع است.پس اگر يکي از محاکم قضايي به شايستگي يکي از محاکم اداري از خود نفي صلاحيت کند نمي‏تواند پرونده را رأسا به مرجع مزبور ارسال دارد بلکه مي‏بايست آن را جهت حل اختلاف به ديوان عالي کشور ارجاع نمايد که تشخيص ديوان در خصوص مورد، لحاظ خواهد شد.

د)

5) ادعای اعسار و دادگاه صالح

دعواي اعسار يک دعوي اصلي نيست بلکه يک دعواي تبعي و فرعي است. اعسار ممکن است نسبت به محکوم به و يا نسبت به هزينه دادرسي باشد.

هر گاه دعواي اعسار نسبت به خواسته يا محکوم به در ضمن رسيدگي به دعواي اصلي باشد، رسيدگي به آن در صلاحيت دادگاه رسيدگي کننده به دعوا مي‏باشد و هر گاه اين ادعا بعد از صدور حکم، حتي بعد از قطعيت آن اقامه شود، رسيدگي به دعواي اعسار در صلاحيت دادگاهي است که ابتدا به دعواي نخستين رسيدگي نموده و به عبارت ديگر حکم نخستين را صادر کرده است.

ادعاي اعسار در مقابل مفاد اسناد لازم الاجراي ثبت

ماده 40 ق.آد.م سابق مقرر مي‏داشت:«دعواي اعسار در مقابل برگ‏هاي.اجراييه ثبت اسناد مانند دعواي خلع يد از عين مستأجره و مطالبه مال الاجاره معوقه ، در دادگاه محل اقامت مدعي اعسار اقامه خواهد شد».نظير چينين حکمي در ق.آد.م 79 وجود ندارد و مناسب بود قانون‏گذار، اين قاعده را در مقررات راجع به صلاحيت به صراحت ذکر مي‏کرد چه، مفاد اسناد لازم الاجراي ثبت بدون اينکه احتياجي به اقامه دعوا در دادگستري و در نهايت صدور اجراييه باشد همچون يک حکم قطعي قابل اجرا و معتبر بوده و از طريق اجراي ثبت به اجرا گذارده مي‏شوند و هر گاه در مقابل اين برگ‏هاي اجرايي اداره ثبت، ادعاي اعسار شود، از آنجا که دادگستري مرجع رسمي رسيدگي به شکايات و دعاوي مي‏باشد، لازم است که اين ادعا در دادگاه مطرح شده و نسبت به آن تعيين تکليف شود.

دادگاه صالح در دعاوي راجع به سند سجل اموال

الف)دعاوي راجع به ثبت احوال دعاوي مي‏باشند که احتياج به دقت‏نظر قضايي دارند و خارج از صلاحيت ذاتي مراجع خاص ثبت احوال مي‏باشند مانند دعاوي راجع به ابطال سند سجلي.چنين دعاوي در صلاحيت ذاتي دادگاه بوده و هيأت حل اختلاف و ديگر مراجع ثبت احوال مانند هيأت تشخيص فاقد صلاحيت ذاتي در رسيدگي به موضوع مي‏باشند.

ب) در دعاوي راجع به سند ثبت احوال، هر گاه خواهان مقيم ايران باشد و سند سجلي او در غير از اقامتگاه او تنظيم شده باشد، در اين صورت وي به استناد ماده 42 قانون ثبت احوال دعوا را در دادگاه محل اقامت خود اقامه مي‏نمايد و نيازي به مراجعه و اقامه دعوا در دادگاه محل‏تنظيم سند ندارد.اين حکم در ماده 25 قانون آئين دادرسي مدني نيامده است و بجا بود که آورده مي‏شد.

خلاصه ای از مقاله

صلاحیت در امور مدنی

نوشته محمد حسین قائم فراهانی

فصلنامه حقوق دانشگاه تهران

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 9:20  توسط صابر مجیدی  |